عصر دلپذیر ما...
ظهر سرم درد میکرد. میخواستم بخوابم. اول محمدو نشوندم پای ریاضیاش. وقتی نوشتشون خوابیدم.
امین زنگ زد اگه محمد مشقاشو نوشته بریم خونه بابا اینا. گفتم ریاضیشو خوب نوشته، دیکته شو هم میگم؛ بریم.
زنگ زدم به زندایی گفتم میاییم اونجا شب.
دوست نداشتم فردا اینجوری برم مدرسه محمد، زنگ زدم آرایشگاه نوبت گرفتم.
با دل خوش نشستم به دیکته گفتن به محمد و سالاد درست کردن. یه سالاد خوشگل درست کردم. دیکته تموم شد. نگاه به دفترش کردم دیدک افتضاح نوشته. دیکته دوره 5 درس بود.قرار بود دو خط جمله بگم از هر درس، دو خط کلمه. جایی که دو خط تموم شده بود و جمله تموم نشده بود، بهش گفته بودم اشکال نداره، برو خط بعد. اما نرفته بود. تو حاشیه دفتر نوشته بود. با خط افتضاح. با خط فاصله هایی که شبیه انواع اشکال هندسی بودن به جز یه خط صاف. قبلا بهش گفته بودم درست خط فاصله بذار. یی از اون حاشیه ها رو پاک کردم با خط بعدش که همه رو جا بده تو خط و درست بشه. هرچی گفتم درست ننوشت. عصبانی شدم. دو صفحه دیکته رو از دفترش کندم. بالای صفحه اول دیکته یه سوال از سوالای مدرسه بود که اونم کنده شد، طبیعتا و باید دوباره مینوشت. خیلی ناراحت و عصبانی شد. داشت به زور من مینوشت که امین زنگ زد که آماده اید؟ گفتم نه باید از اول دیکته بنویسه. خسته بود و از تلفنای قبلیش بوی مشق ننوشتن محمد و عصبانیت من نیومده بود. فکر کنم خیلی اعصابش خرد شد. گفت پس میام بالا.
وقتی رسید بالا من هنوز درگیر بودم با محمد. انقد حرف گوش نکرد که بی خیالش شدم و گفتم اکه تا ساعت 7:15 نوشته بودی، میریم خونه باباجون اگه نه من خودم میرم کارمو انجام میدم میام.
امین نشست پاش و تند تند بهش گفت و محمد هم نوشت. 7:20 تموم شد.
امین خوابید. محمد برنامه شو آماده کرد. گفتم برو ببین بابا میتونن بریم یا نه. باباش گقت نیم ساعت بخوابم بعد میریم.
ساعت 8 شد. امین خواب بود. مریم که ظهر نخوابیده بود و تمام مدت داشت محمد رو همراهی میکرد تو مشق نوشتن و یکیشون داشت جیغ میزد از دست اون یکی، با گریه گفت گرسنمه و خوابم میاد. برا مریم چلوخورشت سبزی کشیدم و دادم خورد.
به محمد گفتم زنگ بزن به بیبی جون بگو ما امشب نمیاییم. محمد مختصر و مفید بهشون گفت.
مریم غذاشو خورد و خوابید.
محمد غذا کشید برا خودش و خورد و مسواک زد و رفته که بخوابه و داره کتاب میخونه.
منم با یه سالاد خوشگل، با یه صورت غیرخوشگل و با حالی گرفته نشستم اینجا.
و دارم فکر میکنم آیا بقیه هم مثل من هستن که روند اخلاق و حال و حوصله شون از صبح تا شب یه روند اکیدا نزولی باشه؟