تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 0:54 | نویسنده : زهراسادات

به بخش پیوندهای وبلاگ رفتم. همه رو باز کردم. 14 تاشون حذف شده بودن. خیلیا فیلتر شدن و خیلیا مدتهای زیادیه که ننوشتن.

البته خودم مدتها بود از گوگل ریدر استفاده میکردم برای بخش پیوندهای وبلاگ و این لیست بخش مدیریتم که فعلا هم مشاهده میشه تو وبلاگ، خیلی قدیمیه.

باید به روزش کنم و وبلاگای جدید رو اضافه کنم



تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 0:5 | نویسنده : زهراسادات

از یه سایت ایرانی یه قالب فارسی شده خارجی رو خریدم. دو روزه هنوز نتونستم نصبش کنم. واقعا در همه زمینه ها خدماتمون افتضاحه.

آخرین مکاتباتمون اینه که باید ومپ2.2 نصب کنید. براش ایمیل زدم ومپ من2.5 ه و با همین شرایط نسخه رایگان انگلیسی قالب رو نصب کردم و قالب شما نصب نمیشه. حالا ببینم فردا جواب میدن یا میره تا شنبه.

منم که کار کردنم با سرعت مورچه ایه که داره با عشقش تو بارون قدم میزنه.

شما با عشقتون قدم زدید؟ حالا تو بارون یا آفتابش فرقی نمیکنه.

چرا ما وقت نداشتیم برای این کارا؟ چرا همیشه از همون روز عقدمون در حال بدو بدو بودیم و هنوز هم هستیم؟

آیا اگه فردا با عشقم برم قدم بزنم، لذتی رو که الان فکر میکنم باید ببرم، میبرم؟ چقدر خوبه که رویاها و آرزوهامون واقعی بشن؟ خوبه؟ یا بهتره همون رویا باقی بمونن؟ چون بالاخره تو رویا با امید این که یه روزی محقق میشن و میشه ازشون لذت برد وجود داره. اما اگه واقعی شدن و لذتی که انتظارشو داشتی، ایجاد نشد، اون وقت چی؟



تاريخ : چهارشنبه 30 مهر1393 | 17:27 | نویسنده : زهراسادات
با خانمهای دوستای مسجدی قدیمی همسرجان یه گروه واتس اپ داریم. یکی از خانمها حافظ کل قرآنه. قرار شد یه کلاس حفظ قرآن بذاریم. جمعا 5-6 نفر گفتیم تمایل به حفظ داریم. مدتها بود دلم میخواست دوباره آنچه نوجوانی حفظ کرده بودم رو مرور کنم. جلسه اول فقط من و استاد و صاحبخونه بودیم. جلسه دوم و امروز که سوم بود، به جز من کسی اعلام آمادگی برا برگزاری کلاس نکرد. به همین خاطر استادمون تلفنی ازمون درس میپرسه. 

هر هفته یک صفحه باید حفظ کنیم. امروز صفحه 5 بود. کل تلفن 6-7 دقیقه طول میکشه. بسیار لذت بخشه.

استاد تفسیر مختصری از آیات رو برامون میگه و تو گروه حافظات توی واتس اپ میذاره برامون، خدا خیرش دهاد.



تاريخ : جمعه 25 مهر1393 | 0:50 | نویسنده : زهراسادات

روز عید با خانواده همسرجان رفتیم باغ. برای دل بچه ها چادر زدیم و تو چادر مشغول بازی شدن، و خودمون نشستیم بیرون چادر. مرغ برده بودیم برای کباب کردن. امین و بابا آتیش درست کردن و مرغا و گوجه ها رو گذاشتن روش. یه دفعه طوفان شد، انقد که همه رفتیم تو چادر. در عرض چند دقیقه روی همه چیزها یه لایه خاک نشسته بود. ناهار خوردیم. طوفان آرومتر شد. بارون گرفت، البته کم بود و نم نم. بعد هم جمع کردیم و برگشتیم اهواز.

روز خوبی بود. دورهمی توی باغ خیلی انرژی مثبت و شادی عمیق برام داره. خدایا شکرت.



تاريخ : یکشنبه 20 مهر1393 | 21:16 | نویسنده : زهراسادات
جمعه با خانواده آقابزرگ رفتیم باغ. قرار قبلی ای نبود، امین دایی رو تو فاتحه مادر آقای عیسوی دیده بود و گفته بود هوا خوبه بریم باغ؟ آقابزرگ اینا هم زحمت اطلاع رسانی به خاله ها رو کشیدن و سر ظهر راه افتادیم. به همه اعضای خانواده مرعشی زنگ زدیم، اما فقط دایی و زندایی تونستن بیان.امین کباب حج عباس :) خرید و تو باغ ناهار خوردیم. خوش گذشت با خاله زینب و خاله مرضیه و زندایی و خاله فهیمه که بعد از ناهار از شوشتر اومدن.

تو باغ گشتیم و حرف زدیم و پرتقال خوردیم. روز خوبی بود.

ان شاء الله فردا که عید غدیره هم با خونه دایی میریم. البته عمه جونا به خاطر بچه هاشون؛ ) نمیان. عمه نجمه چون پسر بزرگشون درس داره و عمه زهرا چون پسر بزرگشون شیطنت میکنه و مامانش اذیت میشه از تو ماشین نشستن!

پ.ن: پس چرا این بلاگفا، به محض ورود به بخش مدیریت، قالب وبلاگ رو قورت میده؟ حالا باید بگردم دوباره قالب پیدا کنم. دلم اون قالب بنفش قدیمی با آهنگ "هر که دلارام دید" رو میخواد.



تاريخ : یکشنبه 19 مرداد1393 | 8:27 | نویسنده : زهراسادات
شما در مورد شصت سالگی آدما و روابط عاشقانه و همسرانه شون چی فکر میکنید؟

همسران 60 ساله دور و برتون چه جوری هستن؟ 

اگه میتونید برام نمونه بگید. اگر آشنایید نه با اسم، با عنوان نمونه الف و ب مثلا.

و اگر میتونید و میدونید نحوه شروع زندگی رو هم بگید. مثلا نمونه الف، زوجی که سنتی و بدون روابط عاشقانه خاص، زندگی رو شروع کردن و الان در سن 60 سالگی روابط عاشقانه ای دارند مثال زدنی!

 



تاريخ : جمعه 9 خرداد1393 | 20:25 | نویسنده : زهراسادات
میگم: امروز بعد از ناهار نشستم کنار حامد. کنار من کلی بازی کرد. کاری هم به کارم نداشت ها. بعد خسته شد خوابش گرفت، داشتم میخوابوندمش بچه ها اومدن، دوباره  سرحال اومد. باز اومدیم با هم، با اسباب بازیاش بازی کرد تا خسته شد و خوابوندمش. آقا این طوری میپسندن. صبح تا شب بشینم کنارش. 

میگه: برا همین اسلام کار خونه رو به عهده زن نذاشته.

گفتم: تازه ما میخواهیم کنارش کار بیرون هم انجام بدیم.

پ.ن.1: تو اون مدتی که پیش حامد بودم، تبلت و موبایل هم کنارم نبود. اگر بود، جور دیگه ای میشد برخورد حامد.

پ.ن.2: لازمه بگم مخاطبم یه خانم بود؟!



تاريخ : شنبه 3 خرداد1393 | 18:46 | نویسنده : زهراسادات
روزهای خوبی رو میگذرونم...

خدایا شکرت.



تاريخ : سه شنبه 16 اردیبهشت1393 | 12:0 | نویسنده : زهراسادات

صبح برای محمد چای کیسه ای طعمدار درست کردم، نوشید و رفت مدرسه. مریم بیدار شد. برای مریم هم درست کردم. درست به همون شیوه ای که محمد نخ کیسه چای رو دور درسته لیوان پیچیده بود، نخ رو پیچید. بدون دیدن، بدون حضور. به این چی میگن آخه؟

انگار واقعا بعضی ویژگی­ها اکتسابی نیستند. دوشنبه 15 اردیبهشت 93



تاريخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت1393 | 11:29 | نویسنده : زهراسادات
"دوست"، دوست عزیزی که گاهی خصوصی برام پیام میذاری؛ نشونی از خودت بذار. راه تماسی، چیزی. موبایلی که ازت دارم خاموشه. بی تاب صداتم، باور کن. 



تاريخ : سه شنبه 9 اردیبهشت1393 | 23:39 | نویسنده : زهراسادات
هر اهنگ عاشقانه ای، در وصف هر عشقی، در وصل یا در هجر، منو به گریه میندازه، یا پنهان یا آشکار.

اصلا دارم به این نتیجه میرسم که عشق اصیل، عشق بین فرزند و پدر و مادره؛ بس که این دوری همه هجرها رو برام قابل درک کرده و همه وصل ها رو خواستنی. 


پ.ن:منظور از آهنگ عاشقانه، صرفا آهنگهای سنتی هستند؛ ما را به اداهای جدید و پاپ و این حرفا چه کار.



تاريخ : دوشنبه 8 اردیبهشت1393 | 22:4 | نویسنده : زهراسادات

بهار رو دوست دارم، چون روزاش یلنده و میرسی کلی کار انجام بدی و حتی استراحت کنی.

دیروز محمد از مدرسه که اومد، حامد رو نگهداری کرد تا من نماز خوندم و ناهار درست کردم. بعد از ناهار خسته بود و خوابید. بعد از دو ساعت بیدار شد. مشقهاش زیاد بودن، همه رو با حوصله و خوشخط نوشت. هنوز هوا روشن بود.

تولد دوسالگی علی عمه نجمه بود. دم غروب رفتیم اونجا. فقط ما بودیم. خیلی خوش گذشت. عمه یه شام خوشمزه بهمون داد و یه کیک عالی. با هم عکسای قدیمی دیدیم و از خاطرات شنیدیم. در مورد موبایل و دوربین و کامپیوتر حرف زدیم. بچه ها شمع فوت کردن بارها و دست زدیم. ساعت 11 خداحافظی کردیم و اومدیم خونه.

نکته مهم دیروز البته، این بود که ظهر همسرحان اومدن مریم رو بردن دفتر و حامد بدون حضور مریم تونست یه دل سیر بخوابه و من هم در فرصت خواب بودن پسرا کارای خونه رو انجام دادم.

امروز صبح مدرسه محمد جلسه بود.صبحانه پنکیک درست کردم و بعد از رفتن محمد یک ساعت و نیم با مامان بابا و فاطمه چت سه نفره کردیم. همزمان ناهار رو هم درست کردم. حامد و مریم رو بردم خونه پدرهمسر جان. نمیخواستم حامد رو بذارم اونجا، اما مادرشوهرعزیز گفتن حامدو بذار و من هم حرف گوش کن!. رفتم مدرسه و خانمهای مادرا موافقت کردن برا روز معلم کارت هدیه بخریم و چند نفری هم پول دادن بهم. بعد هم اومدم دنبال حامد و مریم و اومدیم خونه. حامد آروم بود اونجا، شکر خدا.

محمد که اومد، مراقب حامد بود و من نماز خوندم و ناهار خوردیم. حامد حسابی غذا خورد و با هم خوابیدیم. ساعت 5 بیدار شدم. محمد نوشتنی نداشت. ازش درس پرسیدم. در حالی که حامد تو آغوشی در یغلم بود، جارو کردم خونه رو و بچه ها کمکم کردن تو جارو. بچه ها با هم ظرفای ناهار رو شستن. یکی از دوستام زنگ زد. با بچه ها فروشگاه بازی کردیم. بعد به مجموعه، رستوران اضافه کردیم و بچه ها ژله درست کردن. من و حامد رفتیم رستورانشون و غذای مخصوص کودک سرو کردن برامون. از فروشگاه اسباب بازی رستوران هم یه خرگوش برا حامد خریدیم. اذان رو گفتن و محمد پیش حامد بود تا من نماز خوندم. حامد خوابید. همسرجان اومد خونه و شام خوردیم و الان ساعت 10 شبه.



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 10:45 | نویسنده : زهراسادات

عصر پنجشنبه بود. خسته و کلافه بودم. حامد غرغر میکرد. داشتم سعس میکردم یه چیزی برای شام درست کنم، حامد به بغل.

همسر جان اومد و گفت یه پیشنهاد بدم؟ برو یه لباس خوشگل رنگ روشن بپوش.

عصبانی بودم؛ حاصل از فکرای منفی خودم. خواستم به حرفش گوش بدم. حامد رو بغل کرد. رفتم تو اتاق. از تو کمد یه بلوز سفید با طرحای زرشکی که اینترنتی خریده بودم اما هنوز نپوشیده بودم رو با یه دامن از اونا که بابام از ایرلند خریده بودن و فکر میکردم تو تنم قشنگ نیست و فکر میکردم جنسش برا زمستون مناسبه و به همین دلیل کنار گذاشته بودمش کلا و اتفاقی چند روز پیش درش آورده بودم و دیده بودم انگار بیخود کنار گذاشتمش و همسر جان هم خوشش اومده بود از دامنه تو تن من؛ پوشیدم. (توضیح وسط جمله رو داشتید؟!)

آرامش حرف همسر و آرامش لباسی که حس میکردم تو تنم زیباست و آرامش تایید همسرجان تمام روزم رو عوض کرد.

قبلش کلی با خواهرجان چت کرده بودیم و از بیخوصلگی عصر پنجشنبه و دلتنگی و آویزون بودن بچه ها و ... غر زده بودیم؛ بهش پیامک دادم حال من بهتره تو چطوری؟



تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن1392 | 10:42 | نویسنده : زهراسادات

دارم تابش میدم تو کریر و با تبلت مشغولم. غرغر نمیکنه. تبلت رو میذارم کنار و نگاهش میکنم. با تمام صورت میخنده. با صدای بلند میخنده.

این همه درک و فهم و تیزهوشی در یک موجود شش ماهه......

نگاه عمیقش، نگاه دقیق میطلبه.



تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن1392 | 7:46 | نویسنده : زهراسادات
نگاه حامد چنان عمقی داره که من رو تو خودش غرق میکنه گاهی.

کاش میشد عمق نگاه رو هم یه جوری ذخیره کرد.



تاريخ : سه شنبه 1 بهمن1392 | 1:31 | نویسنده : زهراسادات
آخه مگه اون برای کارهای تکراری  و خسته کننده روزانه ش در محل کار به تو غر میزنه که تو میخوای از کارهای روزانه  تکراری شکایت کنی بهش؟

خودت چندین معادل تو محل کارش سراغ داری برای مرتب کردن خونه و به هم ریخته شدنش.




تاريخ : یکشنبه 29 دی1392 | 11:27 | نویسنده : زهراسادات
میلاد پیامبر نور و رحمت و مهربانی، رحمه للعالمین، حضرت رسول اکرم مبارک باد.

میلاد امام دانش و آگاهی و راستی،حضرت امام جعفر صادق مبارک باد.



تاريخ : سه شنبه 26 آذر1392 | 8:28 | نویسنده : زهراسادات
بارها شده به بچه هاگفتم" چندبار بگم؟"یا"بهت که گفتم" . حالا یا با خوبی و خوشی یا در عصبانیت. امروز داشتم فکر میکردم یه چیزی رو به مریم بگم. بعد گفتم معلوم نیست فایده داشته باشه. یادش میره. اون وقت میرسیم به وضعیت بالا. یهو دیدم خودمم که همینجورم. خدا اینهمه بهم میگه نماز اول وقت،اخلاق خوب،..... چقد من گوش میدم به حرفش؟ بعد دیدم خدا هم یه روز بهم میگه من که گفته بودم. اما اون روز دیگه دیره برای من

تاريخ : پنجشنبه 14 آذر1392 | 11:12 | نویسنده : زهراسادات
همسر جان برای تولد یک عدد تبلت سامسونگ نوت 8 هدیه دادن به بنده.

امید که با این تکنولوژی تازه وارد به جمع تکنولوژی های شخصی من، وبلاگ جان به روزتر بشه.



تاريخ : شنبه 18 آبان1392 | 9:50 | نویسنده : زهراسادات

آقایون، خانمها

شما عکسهای دوربین دیجیتالتان را کجا و چگونه محافظت میکنید؟ نه به دلیل مسایل امنیتی و دزدیده شدن توسط نامحرمان، بل به سبب حجم بالا و روزافزون