تاريخ : دوشنبه 3 آذر1393 | 14:51 | نویسنده : زهراسادات
این پست در خواب و بیداری های اول صبح امروز پرورانده شده:

چه خوب شد دیشب این شیرینیا رو خریدیم، امروز برا پذیرایی از نجمه یه چیزی داریم. 

اووووه، حالا احتمالا نجمه فکر میکنه ما همیشه شیرینی تو خونه داریم. اما واقعا که نداریم. 

عهههههه، منم در مورد خونه دایی جواد همین فکرو میکنم. فکر میکنم همیشه تخمه یا آجیل یا نخودچی دارن. پس شاید اونا هم ندارن.

همه همینجور فکر میکنیم پس. 

چند روز پیش به امین گفتم وقتی یه بار یه غذایی میبریم خونه دایی، یعنی پدرشوهر عزیزم، چند وقت بعد در مضرات زیاد خوردن اون غذا یه چیزی به من میگن. فکر میکنن ما هر روز همونو میخوریم. 

پ.ن: صبح در مورد ترتیب نوشتن پاراگرافها (بندها)ی بالا کلی فکر کردم. اما الان به همون ترتیبی که به ذهنم رسیده بود، نوشتمشون.

فقط در آخر اضافه کنم که یاد این جمله افتادم که

هیچ وقت ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودت مقایسه نکن.

 



تاريخ : شنبه 1 آذر1393 | 10:33 | نویسنده : زهراسادات
یادتونه در مورد این نوشته بودم که تحقق رویاها خوبه یا رویا موندنشون؟!

و یادتونه که نوشتم دوست دارم تو ماشین، زیر بارون، باران تویی گوش بدم؟

دیروز ظهر بیرون بودیم و بارون ریز ریز میبارید و تبلت من به سیستم ماشین وصل شد و باران تویی شنیدیم. اونقدری که فکر میکردم باحال نبود.

اما هوای خوب و شهر خلوت و تمیز و تغییر مسیر همسرجان، صرفا برای این که من دوست داشتم در حال عبور از روی پل عکس بگیرم، عالی بود.

 



تاريخ : شنبه 1 آذر1393 | 10:29 | نویسنده : زهراسادات
امروز اول آذره. شنبه ست.روز خوبیه. آذر ماه خوبیه. بالای تبلت تو نوتیفیکیشن یه خط صاف گذاشته، یعنی یک. حس خوبیه.



تاريخ : سه شنبه 27 آبان1393 | 12:49 | نویسنده : زهراسادات

از دیشب اوایل شب تا الان داره بارون میباره. اولش که نم نم بود و من و بچه ها بیرون بودیم و محظوظ شدیم. بعد هم تا صبح صدای بارون و رعد و برق می اومد. تا صبح بیدار بودم و داشتم "باران تویی" گروه چارتار رو گوش میدادم. بعد از اذان صبح خوابیدم تا وقت مدرسه رفتن محمد. بعد از رفتن محمد دوباره خوابیدم تا اذان ظهر. مریم و حامد هم وقتی بیدار شدن مدام دور و برم در رفت و آمد بودن. صدای بارون و رعد و برق هم از بیرون می اومد.

الان دلم یه جاده خلوت میخواد و یه شیشه کمی پایین و یه صدای بلند پخش ماشین و "باران تویی به خاک من بزن".

مدتها بود اینهمه یه آهنگو گوش نداده بودم، اصلا آهنگ گوش نداده بودم.

پ.ن1: باران شمایید ددی و من خاک خشک دور از وجود شما...

پ.ن2: ناهار نداریم و محمد همین الان کلید انداخت و اومد خونه. و داره گریه ش میگیره از دست بارون که عدل زنگ ورزش اینا شدید شده و ورزش نرفتن! آمار دقیق روزهایی که تعطیل بوده یا به هر دلیل ورزش نرفتن رو داره و بسیاااااار شاکیه. 4تاش سه شنبه بوده!

کلا با این پ.ن2 همه احساس بارانیم نابود شد.



تاريخ : سه شنبه 27 آبان1393 | 0:48 | نویسنده : زهراسادات
چند روز پیش فریده ن تو گروه بچه های دبیرستان عکس ناهار فرداش رو گذاشت و بعد هم دستورش رو برامون نوشت. نوشته شو کپی کردم تو نرم افزار aNote HD.

اتفاقا چند روز پیش ارده خریده بودم. نخود خیس کردم و دو روز بعد درستش کردم. شب که همسرجان اومد خونه، وقت شام پرسید این چیه؟ گفتم حمص. با اولین لقمه ای که خورد گل از گلش شکفت. گفت این دقیقا همونه که بهت گفتم تو عراق صبحانه همش میخوردم. شام خورد و هر چی ازش موند رو فردا برد دفتر برای ناهار. 

 

پ.ن: دستور حمص، کپی شده از نوشته دوستم:

 نخود رو توي زودپز بپزيد، اونقدر كه له له بشه. قبلش هم كه مي دونيد باید تو آب بخيسونيد ١٢-١٠ ساعت و آبش رو خالي كنيد. نسبت موادش دست خودتونه. ممكنه يكي بخواد ترش تر كنه، يكي مزه ارده رو دوست نداشته باشه زياد. خلاصه.. ٥-٤ دقيقه تو غذاساز خوب خوب بايد له بشه ٢ ليوان نخود پخته شده بره تو غذاساز. بعد ٤ قاشق ارده، ٢ حبه سير له شده، ٤ قاشق روغن زيتون، آبِِ يه ليمو(از اين زرد بزرگ ها)، نمك و فلفل. كمي هم از آب نخود. اگر سفت شده يه كم آب نخود رو اضافه كنيد بيشتر محصول به دست اومده بايد نه سفت باشه نه شل. مثلا خيار و كرفس و هويج خلال كنيد با يه كم حمص كنارش به عنوان اسنك مي تونيد هم به عنوان غذا استفاده كنيد هم پيش غذا هم ديپ. 



تاريخ : دوشنبه 26 آبان1393 | 10:31 | نویسنده : زهراسادات

دیروز صبح رو از شب قبل تو ذهنم بدون حضور مریم چیده بودم. مریم اما وقتی بیدار شد گفت که نمیخواد بره مهد. درگیری درونی من شروع شد. "تو به همه گفتی مریم رو اجبار نمیکنم به مهد. هر وقت خواست میره، هر وقت هم نخواست نمیره." کمی سعی کردم راضیش کنم بره، اما وقتی بگه نمیخوام برم، نمیره و من طبق اصول تربیتی و اون نهیب درونی اصرارش نکردم.

بابا رفت و ما سه تا شدیم تو خونه. اذیتی هم نکرد. مشغول بازی شد با خودش. برا خودش خونه ساخت با پشتی ها و با چادر من براش سقف گذاشت و من به خودم گفتم" همینو میخوای دیگه. که خلاق باشه. که بتونه مسایل خودشو حل کنه. ببین چه قشنگ خونه ساخته." پشتی ها رو خیلی قشنگ به هم تکیه داده بود و نگه داشته بودشون.

حامد که بیدار شد اولش خوب بود. بعد کم کم درگیری شروع شد. حامد میرفت سراغ خونه مریم و مریم دوست نداشت.

محمد که از مدرسه اومد هم میشن سه تا و مدام به کار هم کار دارن، سه تاییشون. گاهی هم سه تایی با هم بازی میکنن و خوبن.

دیگه تا شب چند بار من پر از حس عشق به بچه ها و نفرت از وضع موجود شدم خودم هم نمیدونم.

صبح که مریم گفت نمیخوام برم به امین گفتم "کار که هیچی، برنامه ریزی و تصور ذهنی هم نمیشه داشته باشم من." و شب بهش گفتم "انقدر احساساتم اینجوری اینجوری(یه موج سینوسی اما نوک نیز) میشه در طول روز که دقیقا میتونم بگم اعصابم خطخطی شده."

 



تاريخ : دوشنبه 26 آبان1393 | 10:16 | نویسنده : زهراسادات

1- همسرجان در مقابل بچه ها احساساتی تر از منه. وقتی جاییشون زخم بشه یا مریض بشن، هرچند کم و کوچیک، بیشتر از من که مادرم نگران میشه و مدام زنگ میزنه حالشون رو میپرسه، یا اصلا نمیره سر کار و میمونه پیش بچه ها.

2- سالها پیش، اون وقتا که فیس بوک فیلتر نبود و ما صفحه داشتیم، یه دوستی گفته بود مردای شما سیدا چقدر زیبا هستند، دیگه ببین خود پیامبر و اماما چقد زیبارو بودن.

3- روضه خوان داشت روضه علی اصغر میخوند. رسید به اون جا که علی رو دست بابا....   و بعد رسید به درد و غم رباب

و 1و 2و 3-----> و من فکر کردم همه از رباب میگن، امّا امان از دل ارباب ...........

 

 

 

پ.ن: سالها پیش فکر کنم تو کتابی از شهید مطهری خوندم که "فکر از دست دادن علی اکبر و بقیه بنی هاشم برا امام ساده تر از از دست دادن عزیزن برای ما بوده. اتفاقا ائمه همه چیزشون در حد کمال بوده، محبتشون هم در حد کمال بوده و قطعا داغ ها براشون سنگین تر از ما بوده."



تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 23:12 | نویسنده : زهراسادات
وقتی بابام برای نوشتن و مطالعه تا صبح بیدار میموندن، مامان هم بیدار میموندن و همراهی میکردن باهاشون.

وقتی همسرجان میخواد بیدار بمونه برای کارهاش، میگه تو بخواب که صبح بتونی بچه ها رو راهی کنی. برنامه ریزی برای خروجی بهتر خانواده.

البته نه که ما دیر رفته باشیم مدرسه وقتی بابا و مامان تا صبح بیدار بودن.

حالا برا من سوال پیش اومده که کدوم این روشها درسته؟ اصلا درست و غلط نه. کدوم چه نتیجه ای داره تو زندگی مشترک؟آیا اهمیتی داره اصلا؟

 

 

در خانواده فرض اینه که داریم برای رسیدن به یه هدف مشترک یه مسیر رو میسازیم. لازمه با هم کار کنیم؟ یا هر کس یه بخشی از مسیر رو به عهده بگیره و بسازدش؟ دومی منطقی تر به نظر میرسه، نه؟ یکی بره خاک و مصالح آماده کنه و بیاره و یکی راه رو بسازه. کار سریع تر پیش میره. تا هر دو باهم وسایل رو مهیا کنن و هردو با هم راه رو بسازن.

اما بعد از ساخته شدن راه تو هر حالت چقدر ادما با هم نزدیک شدن؟ چقدر لذت بردن و میبرن؟ 



تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 0:54 | نویسنده : زهراسادات

به بخش پیوندهای وبلاگ رفتم. همه رو باز کردم. 14 تاشون حذف شده بودن. خیلیا فیلتر شدن و خیلیا مدتهای زیادیه که ننوشتن.

البته خودم مدتها بود از گوگل ریدر استفاده میکردم برای بخش پیوندهای وبلاگ و این لیست بخش مدیریتم که فعلا هم مشاهده میشه تو وبلاگ، خیلی قدیمیه.

باید به روزش کنم و وبلاگای جدید رو اضافه کنم



تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 0:5 | نویسنده : زهراسادات

از یه سایت ایرانی یه قالب فارسی شده خارجی رو خریدم. دو روزه هنوز نتونستم نصبش کنم. واقعا در همه زمینه ها خدماتمون افتضاحه.

آخرین مکاتباتمون اینه که باید ومپ2.2 نصب کنید. براش ایمیل زدم ومپ من2.5 ه و با همین شرایط نسخه رایگان انگلیسی قالب رو نصب کردم و قالب شما نصب نمیشه. حالا ببینم فردا جواب میدن یا میره تا شنبه.

منم که کار کردنم با سرعت مورچه ایه که داره با عشقش تو بارون قدم میزنه.

شما با عشقتون قدم زدید؟ حالا تو بارون یا آفتابش فرقی نمیکنه.

چرا ما وقت نداشتیم برای این کارا؟ چرا همیشه از همون روز عقدمون در حال بدو بدو بودیم و هنوز هم هستیم؟

آیا اگه فردا با عشقم برم قدم بزنم، لذتی رو که الان فکر میکنم باید ببرم، میبرم؟ چقدر خوبه که رویاها و آرزوهامون واقعی بشن؟ خوبه؟ یا بهتره همون رویا باقی بمونن؟ چون بالاخره تو رویا امید این که یه روزی محقق میشن و میشه ازشون لذت برد وجود داره. اما اگه واقعی شدن و لذتی که انتظارشو داشتی، ایجاد نشد، اون وقت چی؟



تاريخ : چهارشنبه 30 مهر1393 | 17:27 | نویسنده : زهراسادات
با خانمهای دوستای مسجدی قدیمی همسرجان یه گروه واتس اپ داریم. یکی از خانمها حافظ کل قرآنه. قرار شد یه کلاس حفظ قرآن بذاریم. جمعا 5-6 نفر گفتیم تمایل به حفظ داریم. مدتها بود دلم میخواست دوباره آنچه نوجوانی حفظ کرده بودم رو مرور کنم. جلسه اول فقط من و استاد و صاحبخونه بودیم. جلسه دوم و امروز که سوم بود، به جز من کسی اعلام آمادگی برا برگزاری کلاس نکرد. به همین خاطر استادمون تلفنی ازمون درس میپرسه. 

هر هفته یک صفحه باید حفظ کنیم. امروز صفحه 5 بود. کل تلفن 6-7 دقیقه طول میکشه. بسیار لذت بخشه.

استاد تفسیر مختصری از آیات رو برامون میگه و تو گروه حافظات توی واتس اپ میذاره برامون، خدا خیرش دهاد.



تاريخ : جمعه 25 مهر1393 | 0:50 | نویسنده : زهراسادات

روز عید با خانواده همسرجان رفتیم باغ. برای دل بچه ها چادر زدیم و تو چادر مشغول بازی شدن، و خودمون نشستیم بیرون چادر. مرغ برده بودیم برای کباب کردن. امین و بابا آتیش درست کردن و مرغا و گوجه ها رو گذاشتن روش. یه دفعه طوفان شد، انقد که همه رفتیم تو چادر. در عرض چند دقیقه روی همه چیزها یه لایه خاک نشسته بود. ناهار خوردیم. طوفان آرومتر شد. بارون گرفت، البته کم بود و نم نم. بعد هم جمع کردیم و برگشتیم اهواز.

روز خوبی بود. دورهمی توی باغ خیلی انرژی مثبت و شادی عمیق برام داره. خدایا شکرت.



تاريخ : یکشنبه 20 مهر1393 | 21:16 | نویسنده : زهراسادات
جمعه با خانواده آقابزرگ رفتیم باغ. قرار قبلی ای نبود، امین دایی رو تو فاتحه مادر آقای عیسوی دیده بود و گفته بود هوا خوبه بریم باغ؟ آقابزرگ اینا هم زحمت اطلاع رسانی به خاله ها رو کشیدن و سر ظهر راه افتادیم. به همه اعضای خانواده مرعشی زنگ زدیم، اما فقط دایی و زندایی تونستن بیان.امین کباب حج عباس :) خرید و تو باغ ناهار خوردیم. خوش گذشت با خاله زینب و خاله مرضیه و زندایی و خاله فهیمه که بعد از ناهار از شوشتر اومدن.

تو باغ گشتیم و حرف زدیم و پرتقال خوردیم. روز خوبی بود.

ان شاء الله فردا که عید غدیره هم با خونه دایی میریم. البته عمه جونا به خاطر بچه هاشون؛ ) نمیان. عمه نجمه چون پسر بزرگشون درس داره و عمه زهرا چون پسر بزرگشون شیطنت میکنه و مامانش اذیت میشه از تو ماشین نشستن!

پ.ن: پس چرا این بلاگفا، به محض ورود به بخش مدیریت، قالب وبلاگ رو قورت میده؟ حالا باید بگردم دوباره قالب پیدا کنم. دلم اون قالب بنفش قدیمی با آهنگ "هر که دلارام دید" رو میخواد.



تاريخ : یکشنبه 19 مرداد1393 | 8:27 | نویسنده : زهراسادات
شما در مورد شصت سالگی آدما و روابط عاشقانه و همسرانه شون چی فکر میکنید؟

همسران 60 ساله دور و برتون چه جوری هستن؟ 

اگه میتونید برام نمونه بگید. اگر آشنایید نه با اسم، با عنوان نمونه الف و ب مثلا.

و اگر میتونید و میدونید نحوه شروع زندگی رو هم بگید. مثلا نمونه الف، زوجی که سنتی و بدون روابط عاشقانه خاص، زندگی رو شروع کردن و الان در سن 60 سالگی روابط عاشقانه ای دارند مثال زدنی!

 



تاريخ : جمعه 9 خرداد1393 | 20:25 | نویسنده : زهراسادات
میگم: امروز بعد از ناهار نشستم کنار حامد. کنار من کلی بازی کرد. کاری هم به کارم نداشت ها. بعد خسته شد خوابش گرفت، داشتم میخوابوندمش بچه ها اومدن، دوباره  سرحال اومد. باز اومدیم با هم، با اسباب بازیاش بازی کرد تا خسته شد و خوابوندمش. آقا این طوری میپسندن. صبح تا شب بشینم کنارش. 

میگه: برا همین اسلام کار خونه رو به عهده زن نذاشته.

گفتم: تازه ما میخواهیم کنارش کار بیرون هم انجام بدیم.

پ.ن.1: تو اون مدتی که پیش حامد بودم، تبلت و موبایل هم کنارم نبود. اگر بود، جور دیگه ای میشد برخورد حامد.

پ.ن.2: لازمه بگم مخاطبم یه خانم بود؟!



تاريخ : شنبه 3 خرداد1393 | 18:46 | نویسنده : زهراسادات
روزهای خوبی رو میگذرونم...

خدایا شکرت.



تاريخ : سه شنبه 16 اردیبهشت1393 | 12:0 | نویسنده : زهراسادات

صبح برای محمد چای کیسه ای طعمدار درست کردم، نوشید و رفت مدرسه. مریم بیدار شد. برای مریم هم درست کردم. درست به همون شیوه ای که محمد نخ کیسه چای رو دور درسته لیوان پیچیده بود، نخ رو پیچید. بدون دیدن، بدون حضور. به این چی میگن آخه؟

انگار واقعا بعضی ویژگی­ها اکتسابی نیستند. دوشنبه 15 اردیبهشت 93



تاريخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت1393 | 11:29 | نویسنده : زهراسادات
"دوست"، دوست عزیزی که گاهی خصوصی برام پیام میذاری؛ نشونی از خودت بذار. راه تماسی، چیزی. موبایلی که ازت دارم خاموشه. بی تاب صداتم، باور کن. 



تاريخ : سه شنبه 9 اردیبهشت1393 | 23:39 | نویسنده : زهراسادات
هر اهنگ عاشقانه ای، در وصف هر عشقی، در وصل یا در هجر، منو به گریه میندازه، یا پنهان یا آشکار.

اصلا دارم به این نتیجه میرسم که عشق اصیل، عشق بین فرزند و پدر و مادره؛ بس که این دوری همه هجرها رو برام قابل درک کرده و همه وصل ها رو خواستنی. 


پ.ن:منظور از آهنگ عاشقانه، صرفا آهنگهای سنتی هستند؛ ما را به اداهای جدید و پاپ و این حرفا چه کار.



تاريخ : دوشنبه 8 اردیبهشت1393 | 22:4 | نویسنده : زهراسادات

بهار رو دوست دارم، چون روزاش یلنده و میرسی کلی کار انجام بدی و حتی استراحت کنی.

دیروز محمد از مدرسه که اومد، حامد رو نگهداری کرد تا من نماز خوندم و ناهار درست کردم. بعد از ناهار خسته بود و خوابید. بعد از دو ساعت بیدار شد. مشقهاش زیاد بودن، همه رو با حوصله و خوشخط نوشت. هنوز هوا روشن بود.

تولد دوسالگی علی عمه نجمه بود. دم غروب رفتیم اونجا. فقط ما بودیم. خیلی خوش گذشت. عمه یه شام خوشمزه بهمون داد و یه کیک عالی. با هم عکسای قدیمی دیدیم و از خاطرات شنیدیم. در مورد موبایل و دوربین و کامپیوتر حرف زدیم. بچه ها شمع فوت کردن بارها و دست زدیم. ساعت 11 خداحافظی کردیم و اومدیم خونه.

نکته مهم دیروز البته، این بود که ظهر همسرحان اومدن مریم رو بردن دفتر و حامد بدون حضور مریم تونست یه دل سیر بخوابه و من هم در فرصت خواب بودن پسرا کارای خونه رو انجام دادم.

امروز صبح مدرسه محمد جلسه بود.صبحانه پنکیک درست کردم و بعد از رفتن محمد یک ساعت و نیم با مامان بابا و فاطمه چت سه نفره کردیم. همزمان ناهار رو هم درست کردم. حامد و مریم رو بردم خونه پدرهمسر جان. نمیخواستم حامد رو بذارم اونجا، اما مادرشوهرعزیز گفتن حامدو بذار و من هم حرف گوش کن!. رفتم مدرسه و خانمهای مادرا موافقت کردن برا روز معلم کارت هدیه بخریم و چند نفری هم پول دادن بهم. بعد هم اومدم دنبال حامد و مریم و اومدیم خونه. حامد آروم بود اونجا، شکر خدا.

محمد که اومد، مراقب حامد بود و من نماز خوندم و ناهار خوردیم. حامد حسابی غذا خورد و با هم خوابیدیم. ساعت 5 بیدار شدم. محمد نوشتنی نداشت. ازش درس پرسیدم. در حالی که حامد تو آغوشی در یغلم بود، جارو کردم خونه رو و بچه ها کمکم کردن تو جارو. بچه ها با هم ظرفای ناهار رو شستن. یکی از دوستام زنگ زد. با بچه ها فروشگاه بازی کردیم. بعد به مجموعه، رستوران اضافه کردیم و بچه ها ژله درست کردن. من و حامد رفتیم رستورانشون و غذای مخصوص کودک سرو کردن برامون. از فروشگاه اسباب بازی رستوران هم یه خرگوش برا حامد خریدیم. اذان رو گفتن و محمد پیش حامد بود تا من نماز خوندم. حامد خوابید. همسرجان اومد خونه و شام خوردیم و الان ساعت 10 شبه.