X
تبلیغات
گل شب بو

گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "

عصر پنجشنبه بود. خسته و کلافه بودم. حامد غرغر میکرد. داشتم سعس میکردم یه چیزی برای شام درست کنم، حامد به بغل.

همسر جان اومد و گفت یه پیشنهاد بدم؟ برو یه لباس خوشگل رنگ روشن بپوش.

عصبانی بودم؛ حاصل از فکرای منفی خودم. خواستم به حرفش گوش بدم. حامد رو بغل کرد. رفتم تو اتاق. از تو کمد یه بلوز سفید با طرحای زرشکی که اینترنتی خریده بودم اما هنوز نپوشیده بودم رو با یه دامن از اونا که بابام از ایرلند خریده بودن و فکر میکردم تو تنم قشنگ نیست و فکر میکردم جنسش برا زمستون مناسبه و به همین دلیل کنار گذاشته بودمش کلا و اتفاقی چند روز پیش درش آورده بودم و دیده بودم انگار بیخود کنار گذاشتمش و همسر جان هم خوشش اومده بود از دامنه تو تن من؛ پوشیدم. (توضیح وسط جمله رو داشتید؟!)

آرامش حرف همسر و آرامش لباسی که حس میکردم تو تنم زیباست و آرامش تایید همسرجان تمام روزم رو عوض کرد.

قبلش کلی با خواهرجان چت کرده بودیم و از بیخوصلگی عصر پنجشنبه و دلتنگی و آویزون بودن بچه ها و ... غر زده بودیم؛ بهش پیامک دادم حال من بهتره تو چطوری؟

[ دوشنبه 25 فروردین1393 ] [ 10:45 ] [ زهراسادات ] [ ]

دارم تابش میدم تو کریر و با تبلت مشغولم. غرغر نمیکنه. تبلت رو میذارم کنار و نگاهش میکنم. با تمام صورت میخنده. با صدای بلند میخنده.

این همه درک و فهم و تیزهوشی در یک موجود شش ماهه......

نگاه عمیقش، نگاه دقیق میطلبه.

[ چهارشنبه 2 بهمن1392 ] [ 10:42 ] [ زهراسادات ] [ ]
نگاه حامد چنان عمقی داره که من رو تو خودش غرق میکنه گاهی.

کاش میشد عمق نگاه رو هم یه جوری ذخیره کرد.

[ چهارشنبه 2 بهمن1392 ] [ 7:46 ] [ زهراسادات ] [ ]
آخه مگه اون برای کارهای تکراری  و خسته کننده روزانه ش در محل کار به تو غر میزنه که تو میخوای از کارهای روزانه  تکراری شکایت کنی بهش؟

خودت چندین معادل تو محل کارش سراغ داری برای مرتب کردن خونه و به هم ریخته شدنش.


[ سه شنبه 1 بهمن1392 ] [ 1:31 ] [ زهراسادات ] [ ]
میلاد پیامبر نور و رحمت و مهربانی، رحمه للعالمین، حضرت رسول اکرم مبارک باد.

میلاد امام دانش و آگاهی و راستی،حضرت امام جعفر صادق مبارک باد.

[ یکشنبه 29 دی1392 ] [ 11:27 ] [ زهراسادات ] [ ]
بارها شده به بچه هاگفتم" چندبار بگم؟"یا"بهت که گفتم" . حالا یا با خوبی و خوشی یا در عصبانیت. امروز داشتم فکر میکردم یه چیزی رو به مریم بگم. بعد گفتم معلوم نیست فایده داشته باشه. یادش میره. اون وقت میرسیم به وضعیت بالا. یهو دیدم خودمم که همینجورم. خدا اینهمه بهم میگه نماز اول وقت،اخلاق خوب،..... چقد من گوش میدم به حرفش؟ بعد دیدم خدا هم یه روز بهم میگه من که گفته بودم. اما اون روز دیگه دیره برای من
[ سه شنبه 26 آذر1392 ] [ 8:28 ] [ زهراسادات ] [ ]
همسر جان برای تولد یک عدد تبلت سامسونگ نوت 8 هدیه دادن به بنده.

امید که با این تکنولوژی تازه وارد به جمع تکنولوژی های شخصی من، وبلاگ جان به روزتر بشه.

[ پنجشنبه 14 آذر1392 ] [ 11:12 ] [ زهراسادات ] [ ]

آقایون، خانمها

شما عکسهای دوربین دیجیتالتان را کجا و چگونه محافظت میکنید؟ نه به دلیل مسایل امنیتی و دزدیده شدن توسط نامحرمان، بل به سبب حجم بالا و روزافزون

[ شنبه 18 آبان1392 ] [ 9:50 ] [ زهراسادات ] [ ]

-رفتیم خونه آقابزرگ ولیمه خاله جانمان که از مکه برگشته اند، وقت خونه اومدن هر چی میگردم چادر مهمانی ام را پیدا نمیکنم و به خاله میسپارم که پیدا شد برام بذارش کنار.

-رفتیم خونه پدر همسرجان، برگشتیم خونه؛ مادرهمسرجان زنگ میزنن که کیفتون و پلاستیک خریدهاتون جاموندن. میگم اشکال نداره. موبایلم هم شارژش داره تموم میشه.(دیگه زنگ نمیزنه ومزاحمشون نمیشه.) میگن:اِ. تو کیفتونه؟ و به شوخی اضافه میکنن دایی گفتن پس اینا چی بردن؟ نگاه کن ببین حامد نمونده؟

-رفتیم روضه خونه دایی جان، به نظرم چیزی جا نگذاشته ایم.

دیشب همه خانواده همسرجان مهمان بودیم منزل خواهرشوهر؛ مادرهمسر جان کیفتان را بردم خانه محمدجواد؛ که شما نیامدید. وقت برگشتن مادرشوهر گرامی سه تا بسته از ماشین خودشان در میآوردند و میدهند دست من: چادر مهمانی، کیف و کیسه خریدها و کیف دستی مریم که روضه خونه دایی مونده بوده!

به نظر شما الان مادرهمسرجان در مورد عروس گلشان چه فکری میکنند؟

آخه خاله عزیز و زندایی محترم شما چرا وسایل جامانده من را به مادرهمسر جان میدهید؟


[ شنبه 18 آبان1392 ] [ 9:49 ] [ زهراسادات ] [ ]
سلام

سلام سلام سلام

دلم برای وبلاگ تنگ شده بود. خوبید دوستای خوب وبلاگی؟

حامد گل من 92/5/5 به دنیا اومد و زندگی رو زیباتر از قبل کرد برامون.

روزهای آخر بارداری و زایمان و بعدش روزهای خوبی برای من بود. سرشار از حمایتهای دیگران. و به طور ویژه زنعموم و زنعموش و خانواده همسرم و ویژه تر از همه مادرشوهر و پدرشوهرم و ویژه ترین حمایتها رو از عزیزترینم، امین، دریافت کرده و میکنم.

محمد و مریم، حامد رو خیلی دوست دارند. محمد که کاملا استادانه بغلش میکنه و راه میبردش و آرومش میکنه. مریم هم مامانشه و گاهی بیشتر از من مامان میشه براش. اصلا قراره بزرگ که شدو مامان شد، مامان حامد بشه و لطف میکنه اجازه میده در این آینده فرضی، من هم شریکش باشم در مامان حامد بودن.

آره دیگه اسمش هم حامد شد. خوبه؟ شمام میپسندید؟


[ سه شنبه 30 مهر1392 ] [ 8:27 ] [ زهراسادات ] [ ]
چند روز بیشتر باقی نمونده تا شکفته شدن گل سوم زندگیمون و من هنوز نتونستم اسمشو انتخاب کنم.

میخوام اسمی باشه که به محمد و مریم بیربط نباشه. علی، رضا، علیرضا و احمد هم چون اسم نزدیکان هست، نمیخوام باشه. محسن و مهدی و محمود هم نمیخوام. 

لطفا زودی بیایید پیشنهاد بدید.

[ سه شنبه 11 تیر1392 ] [ 16:25 ] [ زهراسادات ] [ ]
نمیفهمم چرا شبکه پویا کارتون عصر یخبندان رو پخش میکنه؟ اصلا چرا این کارتون دوبله شده به فارسی؟ چرا اینقدر زشت دوبله شده؟ تمام کارتون موضوعش چیزیه که من حتی شرم میکنم تو وبلاگم بنویسم. تمامش به شوخی و جدی حرفایی گفته میشه که از بیانشون خجالت میکشم. بعد زیرش هم مدام داره زیر نویس میکنه آینده درخشان و تشویق بچه ها به تشویق خانواده ها برای رای دادن. آخه عزیزم کدوم آینده درخشان با این تهاجمی که خودمون داریم به بچه هامون میکنیم؟

ادامه مطلب
[ جمعه 24 خرداد1392 ] [ 20:36 ] [ زهراسادات ] [ ]

شرحش رفت که این تعطیلات گذشته ما قرار بود دسته جمعی بریم دماوند و نرفتیم. بعدش تو خونه ما حرف این شد که کجا بریم پس؟ از همسرجان اصرار که بریم نطنز و از من انکار که برا یه روز صرف نمیکنه و نمیخوام. من هی سعی میکردم برنامه بدم که یه روز نطنز باشیم و یه روز قم یا تهران. هی همسر جان در مقابل برنامه من نه ِ منطقی میاورد و میگفت میریم نطنز، فرداش میریم قم زیارت و برمیگردیم اهواز. شب نمیمونیم. منم میگفنم پس اصلا نریم. خلاصه کار داشت به جاهای باریک میکشید که همسر جان فرمودند خودم تصمیم میگیرم. یه صبح تا عصر بیخبر بودم ازش تا این که زنگ زد و گفت بریم شیراز خوبه؟ من در حالی که قند تو دلم آب میشد و نمیخواستم خیلی به روی خودم بیارم، گفتم خوبه. ایشون هم گفتن من هتل رزرو کردم و فردا راه میفتیم.

دیگه من سر از پا نشناخته لباس گرم هایی که تو چمدون گذاشته بودم رو در آوردم و کارای دیگه رو ردیف کردم و فردا صبحش راه افتادیم سمت شیراز.

به عبارتی میشد این اولین سفری که خانواده خودمون داشتیم میرفتیم، تنهایی، و جایی به جز قم و نطنز، به نیت تفریح، نه برای دیدن فامیل عزیز من. شهرکرد و بروجن و مشهد رفته بودیم اما با خانواده های همسرجان یا من. خلاصه میشه گفت ماه عسلمون بود!!!! 

انقدر خوش گذشت که از وصف خارجه.

عصر که رسیدیم، رفتیم هتل و از همون برخورد اول کلی خوشمون اومد از مهمون نوازیشون. استراحت کردیم و نماز خوندیم و غروب رفتیم شاهچراغ. دور و بر حرم در حال تعمیرات و تغییرات بود و حسابی به هم ریخته و نامرتب. اما داخل حرم یه صحن بزرگ و مرتب. نماز خوندیم و زیارت رجبیه و رفتیم داخل حرم، چند دقیقه زیارت کردیم.

رفتیم گشتیم یه جایی پیدا کردیم و شام خوردیم.

رفتیم سمت دروازه قرآن. جا نبود اون دور و بر که پارک کنیم و پیاده شیم، برای همین دو سه بار دور خوردیم و از تو ماشین تماشا کردیم و برگشتیم هتل.

صبح چهارشنبه: بیدار باش- صبحانه در هتل- رفتن به سمت حافظیه - پیدا کردن یه جای پارک نسبتا خوب و

دور از جونتون ایستادن تو صف بی نظم خرید بلیت. بالاخره همسرجان تونستن بلیت بخرن و وارد شدیم. ماشالا به جمعیت. خیلی شلوغ بود. اما خوش گذشت و کلی عکس گرفتیم. 

بعد از حافظیه میخواستیم بریم سعدی. از در که بیرون اومدیم، یه تاکسی ایستاده بود. دیگه سراغ ماشین خودمون نرفتیم. سوار تاکسی شدیم و رفتیم سعدی. 

اونجا صف بلیت منظم تر بود. به قول همسر جان چون یه دیواری بود که نظم بده به صف. سعدی رو هم زیارت کردیم و تعدادی عکس گرفتیم و یه بستنی فالوده نه چندان خوشمزه خوردیم و دوباره با تاکسی برگشتیم پیش ماشین خوب خودمون.

اسم چند تا خیابون باکلاس شیراز رو از دوستای زمان دانشحویی بلد بودیم، هی میرفتیم اونجاها. برای پیدا کردن جای خوب برای ناهار داشتیم همون جاها میگشتیم که پدرخوب رو دیدیم. رفتیم و چون زود بود نسبتا، اولین مشتری بودیم. اول کار هم دو تا پازل آورد برای بچه ها و حسابی سرشون گرم شد. ناهار خوردیم و برگشتیم هتل. 

خواب و استراحت ما و بازی کامپیوتری بچه ها با لپ تاپ من که به افتخار سفر رمز ورود اکانت ویندوزش رو برداشته بودم. محمد هم حسابی مشغول بود. خصوصا که مودم رو هم برده بودیم و بازی اینترنتیش به راه بود.

بعد از ظهر رفتیم ارگ کریمخان، حمام وکیل، عمارت کلاه فرنگی و موزه اش. بازار و مسجد وکیل تعطیل بودن، چون تعطیل رسمی 15 خرداد بود. 

شیراز رفته های فامیل سفارش کرده بودن حافظیه رو هم روز بریم هم شب. ما هم حرف گوش کن. دوباره رفتیم حافظیه. شب هم دلنشین بود و عالی. رفتیم قسمت خلوت تر. چند دقیقه ای فکر کردیم سر و صدا کمه و بچه ها مدام با هم کل کل نمیکنن و یه جا نشستیم و تمدد اعصاب نمودیم. یه فسمتی هم رفتیم که قبرستان بود و بیشتر مدفون شده ها شاعر و مهندس و دکتر بودن. یه سر هم به جناب حافظ زدیم.

برای شام از یکی از دوستان جوان که نامزدش شیرازیه آدرس رستوران پرسیدیم. ایشون امپراطور رو معرفی کردن و رفتیم اونجا. حالو که رسیدیم دیدیم فست فود میباشن. به همسر جان میگم آخه شما انتظار داری زوج های جوان برن رستوران سنتی و کباب بخورن؟ خب ایشون به جز فست فود جایی بلد نیست تو شیراز احتمالا. اما ما کم نیاوردیم و از تو منوش سه مدل سینی کباب انتخاب کردیم. واقعا و انصافا عالی بود طعمش. متفاوت و خوشمزه. 

شام خوردیم و برگشتیم هتل. 

پنجشنبه: میخواستیم صبح زود بریم سمت تخت جمشید. اما خب صبح زود یه خانم و آقای مهندس با دو تا فرزند گرامی میشه همون 7. تا صبحانه بخوریم و راه بیفتن میشه 8. 
حالا که رسیدیم تخت جمشید دیدیم آفتابش بیشتر از اونه که فکر میکردم. همون اول کاری یه کلاه خوشگل خانمی برای من خریدیم. بچه ها کلاه داشتن و باباشون  به شکل خودجوش و باور نکردنی قبل از سفر عینک آفتابی خریده بود. نزدیکان دانند که این عینک آفتابی چقدر منو خوشحال کرده، از اصل سفر بیشتر. القصه من هم مجهز به امکانات شدم و وارد شکوه تاریخ ایران باستان شدیم. هر جا تابلوی راهنما و توضیحات بود محمد میخوند و برا من تعریف میکرد. من نمیتونستم مثل محمد و همسر جان این همه راه برم. گشتیم و دیدیم و لذت بردیم و شگفت زده شدیم از این همه شکوه و دانش و برگشتیم. یه شربت نسبتا خنک نوشیدیم و به سمت شیراز حرکت کردیم. بین راه همسرجان به دوست شیرازیش زنگ زد و گفت رستوران کجا بریم. معنی و مفهمو این سوال این بود که ما شیرازیم. دوست قدیمی شاکی شد که چرا خبر ندادین و نیومدین خونه ما و این حرفا. ادرس رستوران صوفی کنار مجتمع تجاری ستاره رو به ما داد و برای بعد از ظهر قرار گذاشتیم که همو ببینیم.
ماشین رو تو پارکینگ طبقاتی مجتمع پارک کردیم. رفتیم طبقه اول مجتمع و یه جفت کفش برای مریم خریدیم که میگفت پام درد میگیره و به نظر میومد کفشای عیدش برای تنگ شده. بعد هم رفتیم رستوران. شلوغ و گرم بود. کلی منتظر شدیم تا جا خالی شد و نشستیم و سفارش غذا دادیم. نوشیدنی ها رو که آورد گرم بودن و تقریبا همسرجان هیچی نخورد، بس که از گرما کلافه شد. غذاش خوب بود اما به نظرم فوق العاده نبود. 
بعد از ناهار رفتیم باغ عفیف آباد که تعطیل بود. گفتیم شاید باغ ارم باز باشه. رفتیم و شکر خدا باز بود. اما چون خیلی تخت جمشید راه رفته بودیم، و هوا هم گرم بود من نمیتونستم زیاد راه برم. برای همین زیاد همه جاشو نرفتیم. باغ بزرگی بود. تا جایی که من میتونستم گشتیم و برگشتیم هتل.
دوباره ما استراحت و بچه ها بازی. حالا که بیدار شدیم دیدیم به به. مریم جون از تو یخچال یه ظرف برنج دراورده و به خورد قالی و کفپوش داده. همسرجان زمین رو تمیز کردن و مریم رو بردن حمام. آماده شدیم و رفتیم سمت پارک آزادی برای دیدن دوست قدیمی. پارک به اون بزرگی، دور تا دورش گشتیم و جای پارک پیدا نکردیم. به دوستشون زنگ زدیم و ایشون به سبک شیرازی برامون جای پارک پیدا کردن. به سبک شیرازی یعنی این که تابلوی توقف ممنوع و حمل با جرثقیل جهت تزیین شهر نصب شده و اینجا کسی حال نداره با جرثقیل بیاد ماشینو ببره! البته ما زیر تابلو پارک نکردیم.
حسابی مجهز اومده بودن. حصیر، دو تا پتو برای روی حصیر، سه تا بالش، بساط میوه با بشقاب میوه خوری آرکوپال ، بساط چای با فنجون و زیرفنجون سِتِ همون بشقاب میوه خوری ، شیرینی و آب و لیوان یک بار مصرف و... .
خانم ِدوستمون رو بار اول بود میدیدیم. ماشالا بسیار خوش اخلاق و گرم و صمیمی بود. خانم دکتر داروساز بودن تو بیمارستان یکی از شهرای اطراف شیراز. آقایون نشستن به صحبت کردن و ما خانوما محمد و مریم رو بردیم وسایل بازی بادی که نزدیکمون بود. 
بعد هم با هم رفتیم رستوران شاطرعباس و کباب نوش جان کردیم. آخرین مشتری اون شبش بودیم! بعد از شام خداحافظی کردیم و برگشتیم هتل، با کلی انرژی از دیدن دوست قدیمی و خانمش و صمیمیتشون و محبتشون.
شب یه مقداری از وسایل رو جمع کردیم و خوابیدیم. 
صبح جمعه بقیه وسایل رو جمع و جور کردیم و صبحانه هتل رو خوردیم و راه افتادیم سمت شهر و دیار خودمون.
پایه ثابت سفر (با عرض معذرت) دسشویی رفتن های مریم جون بود که در همه جا آماده بودیم و همه جا هم همسرجان زحمتشو میکشید. یعنی تا وارد یه جایی میشیدیم میگشت دسشویی رو پیدا میکرد که در صورت نیاز، اطلاعات لازم رو داشته باشه.
پایه ثابت دوم خانوم ِ جی پی اس بود. همه جا ما رو برد و هرچی گفت گفتیم چشم. دستش درد نکنه، خیلی بهمون کمک کرد. ما بهش مقصد رو میگفتیم و ایشون هم هی میگفت x متر دیگر وارد میدان شده و از خروجی Nم خارج شوید. y متر دیگر به راست بپیچید. ما هم اطاعت امر کرده و به مقصد میرسیدیم. البته شاید اگه نبود میفهمیدیم از کجا به کجا میریم و چند تا خیابون تو شیراز یاد میگرفتیم.

[ چهارشنبه 22 خرداد1392 ] [ 10:7 ] [ زهراسادات ] [ ]
عاشق ماه شعبانم. ماه شادی اهل بیته. همش جشن و سروره. 

البته جشن عقد و عروسی ما هم جزء همون شادی اهل بیت محسوب میشه دیگه ;-)

این ماه مبارک، ماه رسول خدا رو به همه تبریک میگم.

[ چهارشنبه 22 خرداد1392 ] [ 9:26 ] [ زهراسادات ] [ ]

محمد رو که میبریم کلاس زبان، در طول کلاسش ما میریم به کارهای مختلفمون میرسیم. دیروز یه سر رفتیم دفتر بابا. رفتیم میوه خریدیم و هنوز نیم ساعت تا تموم شدن کلاس محمد مونده بود. همینجوری میچرخیدیم که یه پارک محله ای دیدیم. با اشاره به همسرجان گفتم اینجا برا وقت تلف کردن خوبه. همسرجان هم پذیرفت و نزدیک پارک، پارک کرد. 

عکس العمل مریم دیدنی بود. نمیدونست از خوشحالی چه کار کنه. من و مریم پیاده شدیم و رفتیم سرسره بازی. 

یه دختر دیگه هم با مامانش بود که فکر کنم یه سال بزرگتر از مریم بود. مامانه همش میگفت «آیدا ندو. از پله ها برو بالا. بیا لباستو تمیز کنم. بیا یه کم بسکوییت بخور بعد دوباره برو بازی.» 

اون وقت من به مریم میگفتم بدو. برو بازی کن. یه بار هم بهش گفتم برو از اون سرسره بلنده، در حالی که مامانه داشت تلاش میکرد دخترش از سرسره های کوچیک استفاده کنه. 

خلاصه مریم با تشویق من رفت بالا و با سرعت سُر خورد و خورد زمین. شیب تندی داشت سرسره. سَر مریم خورد زمین. با خنده بلندش کردم و گفتم خیلی تند بود؟ خیلی خوش گذشت؟ اره؟ دیگه خب مریم چی بگه تو این موقعیت؟؟؟ بلند شد و رفت بالا از پله ها و به بازی با همون سرسره های کوتاه تر ادامه داد. 

هی مامانه میگفت آیدا خوابیده نیا پایین. مریم هی میرفت تو سرسره تونلی مدلهای مختلف خوابیده و نشسته و دمرو رو تست میکرد و میومد پایین و میخندید و من هم خوشحال ازش عکس میگرفتم. 

آیدا هم هر کاری مریم میکرد، انجام میداد و بعدم یه لبخند به من تحویل میداد و دنبال مریم میرفت و از پله ها میرفت بالا.

مامانه اولش که ما رو دید و این که مریم از پله ها میرفت بالا، به دخترش گفت ببین این دختره چه جور میره.البته احتمالا بعدش پشیمون شد.

فکر کنم مامانه به مامان بودن من شک کرد! 

همش میخواستم بهش بگم دخترتون بچه اوله؟ ولی نگفتم.


مریم و آیدا


[ دوشنبه 13 خرداد1392 ] [ 10:53 ] [ زهراسادات ] [ ]

قرار بود با خانواده همسرجان آخر این هفته بریم مسافرت، ویلای عموشون، دماوند.

خیلی بالا پایین شدم درون خودم. میدونستم آدم بدی هستم تو مسافرت. هنوز حسرت مسافرت آخر با بابا اینا رو میخورم که انقد بدخلقی کردم که نتونستم لذت کافی ببرم از مشهد رفتن و شمال بودن و کنار بابا و مامان بودن. بس که توقعم از سفر بالا بود. بگذریم.

این بار کلی با خودم صحبت کردم که اگه رفتیم بهم خوش بگذره.

کلا هم زیاد چشمم آب نمیخورد که ما بریم این ویلا. 

از طرفی هیچ وقت درباره سفر رفتن با اطمینان حرف نمیزنم و همیشه برای خودم و دیگران درصدی برای نرفتن میذارم. این بار هم به هر کی در مورد  آخر هفته میخواستم بگم میگفتم احتمالا بریم دماوند.

اما از دیروز نمیدونم چی شد که برام قطعی شد. امروز چمدون ها رو درآوردم و لباس گذاشتم توشون. پتو مسافرتی های جدیدمون رو گذاشتم کنار چمدونها.

امروز رفتم دکتر، چند روز زودتر از وقتی که باید میرفتم، که ازش اجازه بگیرم برای مسافرت رفتن؛ تا خیال بقیه راحت بشه. وگرنه خودم میدونستم نظر دکترم چیه در مورد مسافرت.

کلی به این که دوشنبه ناهار چی ببرم برای تو راه که نخواهیم غذای بین راهی بخوریم، فکر کردم و میخواستم سمبوسه درست کنم.

اما همش نقش بر آب شد. یه اتفاقی افتاد برای خونه برادرشوهر بزرگ، جاری جون، دخترعمه م، که اونا گفتن ما نمیاییم. بقیه هم اعلام کردن بدون اونا نمیرن و میذاریم یه وقتی که همه با هم بریم. مشکل لوله کشی آب خونشون قابل پیش بینی نبود مسلما و کسی این وسط مقصر نیست برای کنسل شدن برنامه. 

نمیدونم من چرا یهو این همه رو این سفر حساب کرده بودم. سفری که اول باهاش زیاد موافق نبودم، یعنی جنبه های نگران کنندش برام بیشتر بود.

خیلی حالم گرفته شد. 

پ.ن فرداش:اعصابم خورد میشه حالا همه به من زنگ میزنن و برام تکلیف تعیین میکنن که پاشو برو نطنز.

[ یکشنبه 12 خرداد1392 ] [ 1:22 ] [ زهراسادات ] [ ]

مادرهمسرجان زنگ زدن میگن خونه اید؟ دایی(پدرشوهرم) دارن میان خونتون. محمد بره دم در کارش دارن. گفتم باشه. خب با هم تشریف بیارید برا ناهار اینجا. گفتن ممنون. ناهار چی دارید؟ گفتم دارم سبزی پلو درست میکنم با مرغ. 

خیلی تعجب کردم از سؤالشون. مادرشوهرم کسی نیست که تو کار دیگران جستجو کنه؛ چنین سوالی بی سابقه بود.

خدا رو شکر خونه هامون زیاد دور نیست و انتظارم طولانی نشد.

چند دقیقه بعد که زنگ درو زدن و محمد رفت پایین، با یه ظرف اومد بالا. یه ظرفی که توش دو تا ماهی ِدرست شده خوشگل و خوشمزه بود. چه لذتی بردم و چه حالی کردم من خدا میدونه. کنارش هم یه ظرف ترشی کلم خونگی و یه مقدار شوید و پونه خوشبو تو کیسه فربزر گذاشته بودن. 

دیگه شما حساب کن سبزی پلو با ماهی چقد میچسبه. اونم ماهی ای که اینجوری رسیده باشه.

اون روز پنجشنبه بود و همسرجان برا ناهار میومد خونه. ایشون هم زنگ زد و گفت دارم با عموت میام. 

خلاصه پنجشنبه خدا برامون یه مائده و یه حبیب عزیز فرستاد.

[ شنبه 11 خرداد1392 ] [ 19:51 ] [ زهراسادات ] [ ]
کی میگه خانما چند تا کار رو همزمان میتونن انجام بدن؟ کی میگه آقایون نمیتونن؟

امروز مشغول طراحی یه سایت بودم، از 6 صبح تا 6:30 عصر فقط پای کامپیوتر یودم. هیچ کار دیگه ای نتونستم انجام بدم.

الان باید ظرفای شسته رو مرتب کنم. ظرفای صبحانه و ناهار رو بشورم. لباسای شسته رو تا کنم. هال رو که بچه ها هر چی تونستن آوردن توش، مرتب کنم. شام درست کنم......

خدا رحم کرد ناهار از دیروز داشتیم وگرنه یا گرسنه میموندیم یا یه غذای سردستی سوخته یا پخته، شور یا بی نمک میدادم به بچه ها. فقط نیم ساعت برا ناهار خوردن و ناهار دادن به مریم کار نکردم.

دست شبکه پویا هم درد نکنه که بچه ها رو مشغول میکنه.

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 18:58 ] [ زهراسادات ] [ ]
دیشب ساعت 2 قبل از خواب رفتم تو بالکن لباسا رو پهن کنم. یه بوی شرجی‌ای می‌اومد.(بوی شرجی منو یاد اهواز اومدنای بچگیمون میندازه.) 

امروز ظهر وقت ناهار کولر روشن کردیم.(چند وقته کولر روشن میکنیما.)

ناهار پلو داشتیم با سالاد خیارگوجه و پونه.(گوجه‌ش داستان داره وگرنه تو این گرونی کی گوجه میخره؟!) 

حسابی حس تابستونی دارم.

[ سه شنبه 20 فروردین1392 ] [ 13:57 ] [ زهراسادات ] [ ]

کی درک میکنه لذت اینو که زنگ زدم به همسر جان بعد از سلام میگه: اعتراف میکنم که بدون این که بهت زنگ بزنم الان سر خیابونمون هستم. منم گفتم: بــــــــــــه. الان سفره پهن میکنم. 

[ دوشنبه 19 فروردین1392 ] [ 22:47 ] [ زهراسادات ] [ ]