X
تبلیغات
گل شب بو

گل شب بو

" بنام خدایی که همین نزدیکی ست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "

الهی امام ما را برسان.(آخرین به روز رسانی: 10 اسفند 90)

آیت الله العظمی سیستانی : همه مسلمانان دست به دعا شوند تا چشم ما به جمال امام موسی صدر روشن شود . انشاءالله .

پ.ن۱:این پست ثابت است. اطلاعات بیشتر در مورد این اخبار را در ادامه مطلب بخوانید و برای خواندن روزمره های من کمی پایین تر بروید.

پ.ن۲: سعی میکنم چند روزی یک بار در مورد امام موسی صدر مطلبی بگذارم در ادامه همین مطلب.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 4 اسفند1389 ] [ 11:25 ] [ زهراسادات ] [ ]
همزمان؟!؟
کی میگه خانما چند تا کار رو همزمان میتونن انجام بدن؟ کی میگه آقایون نمیتونن؟

امروز مشغول طراحی یه سایت بودم، از 6 صبح تا 6:30 عصر فقط پای کامپیوتر یودم. هیچ کار دیگه ای نتونستم انجام بدم.

الان باید ظرفای شسته رو مرتب کنم. ظرفای صبحانه و ناهار رو بشورم. لباسای شسته رو تا کنم. هال رو که بچه ها هر چی تونستن آوردن توش، مرتب کنم. شام درست کنم......

خدا رحم کرد ناهار از دیروز داشتیم وگرنه یا گرسنه میموندیم یا یه غذای سردستی سوخته یا پخته، شور یا بی نمک میدادم به بچه ها. فقط نیم ساعت برا ناهار خوردن و ناهار دادن به مریم کار نکردم.

دست شبکه پویا هم درد نکنه که بچه ها رو مشغول میکنه.

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 18:58 ] [ زهراسادات ] [ ]
تابستان در بهار
دیشب ساعت 2 قبل از خواب رفتم تو بالکن لباسا رو پهن کنم. یه بوی شرجی‌ای می‌اومد.(بوی شرجی منو یاد اهواز اومدنای بچگیمون میندازه.) 

امروز ظهر وقت ناهار کولر روشن کردیم.(چند وقته کولر روشن میکنیما.)

ناهار پلو داشتیم با سالاد خیارگوجه و پونه.(گوجه‌ش داستان داره وگرنه تو این گرونی کی گوجه میخره؟!) 

حسابی حس تابستونی دارم.

[ سه شنبه 20 فروردین1392 ] [ 13:57 ] [ زهراسادات ] [ ]
لذت های همسرانه

کی درک میکنه لذت اینو که زنگ زدم به همسر جان بعد از سلام میگه: اعتراف میکنم که بدون این که بهت زنگ بزنم الان سر خیابونمون هستم. منم گفتم: بــــــــــــه. الان سفره پهن میکنم. 

[ دوشنبه 19 فروردین1392 ] [ 22:47 ] [ زهراسادات ] [ ]
بشین پاشو

خم شدن و برداشتن خرده ریزهایی که رو زمین ریخته شدن برام سخت شده. گاهی به محمد یا مریم میگم چیزا رو میدن دستم و من میذارم سر جاشون. اما خب معمولا کم پیش میاد به حرفم گوش بدن و همچین همکاری‌ای باهام بکنن. من هم تازگی تصمیم گرفتم وقتی چیزی بهشون میگم اگه گوش نکردن بیخیالش بشم. اینجوری کمتر اعصاب آدم از عمل نکردن بچه ها به دستور خرد میشه. از طرفی در حالت عادی ایستاده خم شدن و برداشتن چیزا راحت‌تر از اینه که بشینی چیزا را جمع کنی و بلند شی بری اون طرفتر باز بشینی و جمع کنی و بلند شی. اما به خودم میگم آخه این یکی چه گناهی کرده که بهش فشار بیارم. در نتیجه راه سخت تر رو انتخاب میکنم و دائم در حال بشین پاشو هستم.


[ دوشنبه 19 فروردین1392 ] [ 21:33 ] [ زهراسادات ] [ ]
مرد بودن 2

دیشب همسر جان گفت که لینک مطلب قبل جالب بوده.

دیشب من تا صبح تو هال خوابیدم. هر وقت خواستم برم تو اتاق خودمون مریم بیدار شد و بعد از آب و غذا و دستشویی، گفت تو هال بخوابیم. کمرم درد گرفت از خوابیدن روی زمین. 

صبح همسرجان میگه مادر بودن هم سخته. تو کامنتای اون مطلب اینو هم نوشته بود. گفتم مگه کامنتاشو هم خوندی؟ گفت تا یه جاهاییشو. یه تعدادی که مردا خوششون اومده بود. یه تعدادی هم خانما نوشته بودن.

[ دوشنبه 19 فروردین1392 ] [ 14:13 ] [ زهراسادات ] [ ]
مرد بودن
داشتیم از بازار برمی‌گشتیم با مریم. یه آقایی رو دیدم که به سختی داشت یه بشکه‌ی 20 لیتری آب و یه قالب بزرگ یخ رو با خودش می‌برد. پاهاش رو می‌کشید رو زمین. 

یاد این مطلب افتادم که دیروز خونده بودم. 


[ یکشنبه 18 فروردین1392 ] [ 12:49 ] [ زهراسادات ] [ ]
92/1/13

todo list ی وجود نداره. من تا ساعت 10 دقیقه به 1 در خواب ناز بودم و همسر جان وسایل پذیرایی و مهمونی شب قبل رو جمع کرده بود و هال و آشپزخونه رو مرتب کرده بود. من که بیدار شدم سریع با همکاری هم چلو و خورشت بادمجون درست کردیم و سالاد کلم و رفتیم منزل پدر همسر جان. امسال عید خواهرشوهر بزرگه رو خیلی کم دیده بودیم. اما دیروز حسابی همدیگه رو دیدیم و با سمیه جان، همعروس بزرگ، کلی حرف زدیم و خوش گذشت.

شب هم رفتیم خونه خاله بزرگه و جمع اهوازیهای خانواده مادری رو دیدیم. 

[ چهارشنبه 14 فروردین1392 ] [ 13:6 ] [ زهراسادات ] [ ]
یخچال

یه چیزی تو یخچال بوده و تو روش حساب کردی که مثلا باهاش ناهار درست کنی یا برای پذیرایی از مهمون ازش استفاده کنی؛ بعد از خواب بیدار میشی یا از کارهای خونه فارغ میشی و میری سر یخچال میبینی یکی از اعضای خانواده اون چیز رو خورده. چه عکس العملی نشون میدی؟ میگی چرا بدون خبر اینو خوردی؟ من روش حساب کرده بودم؟ یا به خودت میگی خب اوشون که نباید برای خوردن از من اجازه بگیره. حالا باید یه فکر دیگه ای برای اون کار خودم بکنم؟

[ دوشنبه 12 فروردین1392 ] [ 17:19 ] [ زهراسادات ] [ ]
to-do list 91/1/12
متاسفانه یه بخشی از جدول دیروز به امروز منتقل میشه.

امروز عصر مهمان داریم و بعد با مهمانهامون میخواهیم بریم مهمانی :)


1جاروی اتاق خودمان

2تا کردن لباس ها18:10
3شستن دور دوم لباس ها15:30
4شستن روتختی

5آش جو برای ناهار14:30
6مرتب کردن هال16:10
7مرتب کردن طرفها14:50
8شستن ظرفها1517:20
9مرتب کردن اتاق بچه ها

10شستن میوه ها15:5
11درست کردن آحیل هندی15:10
12بیرون بردن زباله ها15:10محمد جان بیرون برد.
13جاروی هال17:10
14درست کردن شربت17:35

[ دوشنبه 12 فروردین1392 ] [ 14:3 ] [ زهراسادات ] [ ]
آدرس وبلاگ
دوستان عزیزم لطفا وقتی نظر میذارید آدرس وبلاگتونو هم بذارید. باور کنید سرعت جواب دادنم خیلی بالا میره.

[ دوشنبه 12 فروردین1392 ] [ 13:58 ] [ زهراسادات ] [ ]
پویا

از وقتی تلویزیون ال ای دی جدید اومده تو خونه ما، همیشه در حال دیدن شبکه پویا هستیم.

پویا هم این روزا همش داره باب اسفنجی نشون میده. به نظرم کارتون بسیار بیمعنی و در واقع بدمعنی‌ایه. نمی‌دونم صبح تا شب چند بار نشونش میده و نمی‌دونم چرا کسی توجه به مفاهیم ضد آموزشی اون نداره. 

یه قسمتش باب اسفنجی به خاطر صبحانه‌ی بدبویی که خورده، دهنش بود میده و همه ازش فرار می‌کنن. دوستش به عنوان راهنمایی بهش میگه شاید زشتی که همه از تو فرار می‌کنن. بخشی از کارتون روی همین موضوع زشتی باب اسفنجی می‌چرخه. بعد که دوستش هم از همون صبحانه می‌خوره و باب می‌فهمه مشکل از بوی بد دهانه، دو تایی با هم با خوشحالی داد میزنن ما بو میدیم و کارتون تموم میشه. انتظار داشتم حداقل نشون بده مسواک زدن و مشکل بوی بد دهان و فرار همه از اونها حل بشه. 

[ یکشنبه 11 فروردین1392 ] [ 22:56 ] [ زهراسادات ] [ ]
to-do list
این کارهای امروز بنده است که اینجا لیستشون کردم و ساعت انجامشون رو بعد از انجام مینویسم:


1مرتب کردن ظرفها15:25
2شستن ظرفها21:45
3تمیز کردن اجاق21:50
4جاروی اتاق خودمان

5تا کردن لباس ها

6پهن کردن لباسها16
7شستن دور دوم لباس ها

8شستن روتختی

9شربت درست کردن15:30












































عصر رفتیم منزل عمه سکینه، عید دیدنی با عمه مرضیه و زینب سادات و نرگس و مریم و نجمه. خونه‌ی عمه‌ها خوش میگذره کلا.
[ یکشنبه 11 فروردین1392 ] [ 14:21 ] [ زهراسادات ] [ ]
سال نو

مبارک!

[ یکشنبه 11 فروردین1392 ] [ 14:6 ] [ زهراسادات ] [ ]
شوشتر

بوی برگشتن از شوشتر رو دوست دارم. نه به خاطر مقصدش که اهوازه؛ به خاطر خریدهایی که تو ماشینه. ماست موسیر و ترشی لگجی و این بار باقلای تازه، با این که تو صندوق عقب هستن اما تمام راه بوشون تو ماشین میپیچه.

یه دلیل دیگه ش هم اینه که بچه ها خواب میرن و میتونیم دو نفری بدون پارازیت حرف بزنیم. حرفای معمولی که در روزهای معمولی فرصت رد و بدل کردنشون نیست. البته این بار بچه ها اصلا تو ماشین نبودن و رفته بودن تو ماشین باباجونشون.

جمعه گذشته شوشتر بودیم. تو دشتهای سبز و پر از گل های شقایق بعد از شوشتر ناهار خوردیم و رفتیم بازار شوشتر و برگشتیم اهواز.

[ پنجشنبه 24 اسفند1391 ] [ 0:54 ] [ زهراسادات ] [ ]
من و مادرشوهرم
چه حالی میده اس ام اس بازی با مادرشوهر;-)
[ دوشنبه 2 بهمن1391 ] [ 22:57 ] [ زهراسادات ] [ ]
هراس
خوندم:

هراس یعنی

تو باشی

من باشم

حرفی برای گفتن............ نباشد.


ترسیدم.

[ دوشنبه 2 بهمن1391 ] [ 21:8 ] [ زهراسادات ] [ ]
عصر دلپذیر ما...

ظهر سرم درد میکرد. میخواستم بخوابم. اول محمدو نشوندم پای ریاضیاش. وقتی نوشتشون خوابیدم. 

امین زنگ زد اگه محمد مشقاشو نوشته بریم خونه بابا اینا. گفتم ریاضیشو خوب نوشته، دیکته شو هم میگم؛ بریم.

زنگ زدم به زندایی گفتم میاییم اونجا شب.

دوست نداشتم فردا اینجوری برم مدرسه محمد، زنگ زدم آرایشگاه نوبت گرفتم.

با دل خوش نشستم به دیکته گفتن به محمد و سالاد درست کردن. یه سالاد خوشگل درست کردم. دیکته تموم شد. نگاه به دفترش کردم دیدک افتضاح نوشته. دیکته دوره 5 درس بود.قرار بود دو خط جمله بگم از هر درس، دو خط کلمه. جایی که دو خط تموم شده بود و جمله تموم نشده بود، بهش گفته بودم اشکال نداره، برو خط بعد. اما نرفته بود. تو حاشیه دفتر نوشته بود. با خط افتضاح. با خط فاصله هایی که شبیه انواع اشکال هندسی بودن به جز یه خط صاف. قبلا بهش گفته بودم درست خط فاصله بذار. یی از اون حاشیه ها رو پاک کردم با خط بعدش که همه رو جا بده تو خط و درست بشه. هرچی گفتم درست ننوشت. عصبانی شدم. دو صفحه دیکته رو از دفترش کندم. بالای صفحه اول دیکته یه سوال از سوالای مدرسه بود که اونم کنده شد، طبیعتا و باید دوباره مینوشت. خیلی ناراحت و عصبانی شد. داشت به زور من مینوشت که امین زنگ زد که آماده اید؟ گفتم نه باید از اول دیکته بنویسه. خسته بود و از تلفنای قبلیش بوی مشق ننوشتن محمد و عصبانیت من نیومده بود. فکر کنم خیلی اعصابش خرد شد. گفت پس میام بالا.

وقتی رسید بالا من هنوز درگیر بودم با محمد. انقد حرف گوش نکرد که بی خیالش شدم و گفتم اکه تا ساعت 7:15 نوشته بودی، میریم خونه باباجون اگه نه من خودم میرم کارمو انجام میدم میام.

امین نشست پاش و تند تند بهش گفت و محمد هم نوشت. 7:20 تموم شد.

امین خوابید. محمد برنامه شو آماده کرد. گفتم برو ببین بابا میتونن بریم یا نه. باباش گقت نیم ساعت بخوابم بعد میریم.

ساعت 8 شد. امین خواب بود. مریم که ظهر نخوابیده بود و تمام مدت داشت محمد رو همراهی میکرد تو مشق نوشتن و یکیشون داشت جیغ میزد از دست اون یکی، با گریه گفت گرسنمه و خوابم میاد. برا مریم چلوخورشت سبزی کشیدم و دادم خورد. 

به محمد گفتم زنگ بزن به بی‌بی جون بگو ما امشب نمیاییم. محمد مختصر و مفید بهشون گفت.

مریم غذاشو خورد و خوابید.

محمد غذا کشید برا خودش و خورد و مسواک زد و رفته که بخوابه و داره کتاب میخونه.

منم با یه سالاد خوشگل، با یه صورت غیرخوشگل و با حالی گرفته نشستم اینجا.

و دارم فکر میکنم آیا بقیه هم مثل من هستن که روند اخلاق و حال و حوصله شون از صبح تا شب یه روند اکیدا نزولی باشه؟

[ دوشنبه 2 بهمن1391 ] [ 20:38 ] [ زهراسادات ] [ ]
زینت‌های ما

بعد از ماه صفر که طلاهای خودم و مریم رو دوباره میذارم به دست و گردنمون، حس‌های متفاوتی دارم.

النگوهای مریم  دستش رو زیباتر میکنن.

النگوهای خودم تو دستم به هم می‌خورن و صدا میدن، خوشم نمیاد. حس خوبی بهم دست نمیده. معمولا چند روزی طول می‌کشه تا بهشون عادت کنم. تازه وقت وضو گرفتن هم این که آب به زیرشون برسه مسئله‌ایست.

پ.ن۱: یه رسم قدیمی هست که به احترام اهل بیت امام حسین(علیه السلام) طلاهامون رو درمیاریم و زینت‌ها رو مخفی می‌کنیم.

پ.ن۲: حالا نه که فکر کنید من شونصد تا النگو میذارم دستم که جیلینگ جیلینگ می‌کنه؛ دو جفت النگو هم برای سر و صدا کردن کافیه.

[ سه شنبه 26 دی1391 ] [ 10:42 ] [ زهراسادات ] [ ]
نمیخوام فهیم باشم.

کاش میشد بعضی وقتا بعضی چیزا رو درک نکرد.

قدیما از این که همسرجان تو خونه مینشست پای کار یا لپ تاپش، شاکی میشدم.

یواش یواش درک کردم که به خاظر خودمونه و نمیشه تو خونه کار نکنه و مثلا اگه الان ویندوزش رو عوض نکنه به قیمت شب تا صبح بیدار بودن، دو روز کاری رو از دست میده.

حالا گاهی دلم میخواد همون روزا بود که حداقل خوذم به خودم حق بدم از این شرایط شاکی باشم.

[ پنجشنبه 14 دی1391 ] [ 21:42 ] [ زهراسادات ] [ ]