تاريخ : شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ | 8:30 | نویسنده : زهراسادات

عاغا شما چیزای ریزه میزه خوشگل رو چه کار میکنید؟

مثلا من نمایشگاه اسبق زنداییم ازش یه تعداد جوجه کوچولوی مگنتی خریدم. عکسای بچه ها رو با اونا چسبوندم به یخچال و کاغذ یادداشتامو با همونا به فریزر چسبوندم. 

در  این نمایشگاه، پیکسلهای خوشگلی درست کرده و میفروشه. الان من میشه بخرم از این خوشگلای جدید؟ اگه بخرم قبلیا رو چه کار کنم؟ اگه نخرم تا کی باید جوجه های ناناز قبلی رو نگه دارم. اصلا لازمه عوضشون کنم یا تا همیشه همینا باید رو یخچال بمونن؟ چیزی هم نیستن که خراب بشن.

زود جواب بدین، امروز روز آخر نمایشگاهه.

بعدنوشت: جوابهای مختلف دوستانم ارزش ذخیره شدن داره برام. در ادامه مطلب همه جوابهایی که جاهای مختلف دریافت کردم، قرار دادم. ممنون از همه. واقعا دوست هم دوستان قدیم :)



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ | 8:3 | نویسنده : زهراسادات

حالم بده.

باز من کوتاهی کردم، مسئولیتی که باید میپذیرفتم رو سهل انگاری کردم توش و نتیجه ش رو هر روز رو به روی خودم میبینم تا چند ماه.

شنبه گذشته تو مدرسه به محمد تذکر دادند برای موهاش که باید کوتاه بشه.

شنبه که باباجون ِمحمد اومدن دنبالش برا کلاس زبان، بهش گفتم میشه بعدش با باباجون بری ارایشگاه موهاتو کوتاه کنی. از کلاس زبان اومد خونه، یادش رفته بود به باباجون بگه. منم دیگه پیگیر نشدم که مثلا بیا زنگ بزن اگه میتونن بیان دنبالت دوباره.

امین سرش شلوغ بود و هر شب دیر اومد در طول هفته یا اگرم زود اومد با سردرد بود و وقتی بود که من دیگه کلافه شده بودم و زنگ زده بودم «دیگه بیا خونه، تحملم تموم شده.» و در اون کلافگی حواسم به موهای محمد نبود.

چهارشنبه عصر، مهمونی زنانه بود. امین خودش محمد رو از کلاس زبان آورد. قرار بود ما رو برسونه مهمونی و بهش گفتم خوبه بعدش هم محمد رو ببر آرایشگاه. اما از کلاس زبان که اومد سرش درد میکرد و دراز کشید. نمیتونست بلند شه و ما با باباجون رفتیم مهمونی و محمد موند خونه و نشست پای کامپیوتر و امین خواب بود.از مهمونی که برگشتیم، امین هنوز سردرد داشت و به اصرار مریم رفتیم خونه باباجون. باز هم پیگیر نشدم که امین محمد رو ببره آرایشگاه، فقط تو ماشین بهش گفتم باید یه آرایشگاهی نزدیک خونه محمد رو بفرستم. امین هم گفت آره چند وقته تو فکرم یه ارایشگاه نزدیکتری بریم.

پنجشنبه عصر روز اول نمایشگاه زندایی بود. سمیه خاله اومد دنبالم. امین ساعت حدود 4 اومده بود خونه و ناهار با هم خورده بودیم و خوابیده بود. محمد موند خونه پای تلویزیون و امین خواب بود و من با سمیه از نمایشگاه برگشتم. قبلش با خودم گفته بود من که میرم نمایشگاه، امین محمد رو ببره ارایشگاه. اما سردرد داشت و چیزی به خودش نگفتم اصلا. از نمایشگاه که برگشتیم آب قطع بود و امین گفت بریم خونه بابا اینا و دوباره رفتیم خونه باباجون و من حرفی از آرایشگاه نزدم، چون امین سردرد داشت.

پنجشنبه شب محمد موند خونه باباجون. اونجا حرف کوتاهی موهای محمد رو زدم و باباجون اینا متوجه شدن باید موهاش کوتاه بشن.

جمعه صبح با هم رفتیم باغ. از باغ که برگشتیم محمد تو ماشین باباجون بود. تو راه با امین گفتیم محمد رو ببریم خونه، حمام کنه، بعد برگردیم خونه باباجون که موهاشو کوتاه کنن. اما محمد خواب بود تو ماشینشون و هر کی رفت خونه خودش.

امدیم خونه. برنامه جدی ای برا نمایشگاه رفتن نداشتم. اما خب دلم میخواست و وقتی سمیه عمه گفت میخواد بره گفتم باهاش میرم. لباس عوض کردیم و رفتیم آریاشهر. اول امین منو رسوند نمایشگاه. حدود 40 دقیقه بعد زنگ زد که بیاییم و گفتم بیایید. سوار ماشین که شدم محمد رو دیدم، مُردَم همون لحظه از دیدنش. موهاش از ته کوتاه شده بود، از ته ِ ته.

موهاش کثیف بوده چون ما با باباجون اینا حرفی از حمام رفتن محمد قبل از کوتاهی مو نزده بودیم. من به اندازه کافی جدی نگرفته بودن قضیه رو. موهاش کثیف بودن و خیلی بلند. شونه تو موهاش گیر میکرده و باباجون بعد از این که یه مقدار با قیچی موهاشو کوتاه میکنن که بشه ماشینش کرد، از ته موهاشو میزنن. 

ایراد به باباجون نیست به هیچ وجه. در ان لحظه چاره ای جز این نبوده گوبا.

ایراد به منه که با وجودی که هر بار از کوتاهی موهاش با این سیستم ناراضی هستم، به اندازه کافی گیر نمیدن به امین که ببردش ارایشکاه. اگه چهارشنبه تو فکر مهمونی نبودم، اگه پنجشنبه تو فکر نمایشگاه نبودم، اگه جمعه تو فکر نمایشگاه نبودم، اگه برام مهم بود، خیلی مهم؛ انقدر که امینو مجبور کنم بیاد و ببردش آرایشگاه اینجوری نمیشد. اگه برام مهمتر از کلافگی عصر و شب خودم بود که زنگ میزنم "امین دیگه بیا خونه"، تو هفته گذشته یه روز زنگ میزدم امین بیا محمدو ببر آرایشگاه. اگه اون روزای اخر هفته به فکر بیرون رفتن خودم نبودم و میموندم خونه، شاید امین محمد رو میبرد آرایشگاه. 

جمعه گذشته به محمد گفتم موهات رو باید کوتاه کنی، قبل از تذکر مدرسه. شنبه حواسم بود. یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه حواسم بود. چهارشنبه و پنجشنبه حواسم بود. اما به اندازه کافی مسئولیتش رو نپذیرفتم. فقط حواسم بود و چند باری ساده و گذرا به محمد و امین گفتم. پاش نایستادم.

لعنت به من و لعنت به سردرد که گاهی هر شب مهمون خونه ماست.

حالم خیلی بده.

مینویسم چون مساله آرایشگاه رفتن تا مدتها دیگه وجود نداره.

مینویسم که وقتی موهای زیبای پسرم دوباره بلند شد و دوباره سال تحصیلی شروع شد یادم باشه که حواسم به آرایشگاه رفتنش باشه.

اصلا نمیدونم اصرار دیروزم بر کوتاهی موهاش توسط باباجون درست بود یا نه. شاید اگه امروز هم تو مدرسه تذکر میدادن بهش بهتر از این وضعی بود که الان هست و میدونم بچه ها مسخره ش میکنن.

مینویسم که یادم باشه مسئولیت یه چیزایی تو زندگی به عهده منه. اگه به خاطر سردرد امین هی بیخیال بشم، آخرش اون رعایت ِحال کردن دیده نمیشه، آخرش کاری که من برای انجامش پیگیری نکردم دیده میشه و بی مسئولیتی من.مثل همین موهایی که وجود ندارند و هر روز این نکته رو به من یادآور میشن. مثل وقتی تو خونه چیزی تموم شده و من هی دیدم انگار امین نمیتونه بخره، آخرش من بازخواست میشم که چرا نگفتی نون نداریم مثلا.

پ.ن: باباجون رو به هیچ وجه مقصر نمیدونم. چه بسا خودشون هم از این که مسئولیت ِاین بی مسئولیتی ما، روز آخر که آرایشگاهی باز نیست، افتاده گردنشون راضی نباشن و این که با روی گشاده و بدون ناراحتی از ما، مسئولیت موهای محمد رو پذیرفتن جای تشکر داره.

 



تاريخ : دوشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۴ | 16:54 | نویسنده : زهراسادات

بدین وسیله اعتراف میکنم که راهکار سبد رو همسرجان عزیزم بارها به من توصیه کرده بود و خودش بارها اجرا کرده بود، اما از اونجایی که من قدر داشته ها رو نمیدونم و مرغ همسایه غازه و این حرفا، صحبت دوست تلگرامی محرک قوی تری بود برای عمل تا ارشادات همسر عزیزتر از جانم.

امیدوارم این تلنگر و اعتراف باعث بشه که بیشتر قدر داشته هامو بدونم و از راهنماییای همسرجانم بیشتر استفاده کنم و موضع منفی نگیرم در برابر راهکارهای خونه داریش.

پ.ن1: این مطلب، 757مین مطلب وبلاگمه!

پ.ن2: اول رجب و عید میلاد امام 5م رو تبریک میگم خدمتتون

 



تاريخ : شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ | 16:22 | نویسنده : زهراسادات

مدتی به سیستم ساز نارنجی عمل کردم، در مورد مرتبی اتاق بچه ها؛ جواب نداد. شاید زمان زیادی نیاز بود برا جوابدهی اون روش و متوجه شدم من و همسرجان توان تحمل اون همه زمان رو نداشتیم.

شاید لازمه جوابدهی اون روش، مرتب بودن خود والدین باشه، به خصوص مادر و من آدم مرتبی نیستم، هرچند تمام تلاشم رو دارم میکنم برای مرتب بودن و این که مرتب بودن رو ذاتی کنم برای خودم.

شاید چون اتاق بچه ها مشترکه و همیشه میتونن نامرتبی رو گردن اون یکی بندازن و با پیچوندن قضیه با حرف و کلمه، که استادش هستند، کلا روند رو تغییر بدن؛ برای ما جواب نداد.

به هر حال چند شب پیش رفتم تو اتاق بچه ها و اتاقشون رو با کمک خودشون مرتب کردم، که شرحش رو نوشتم.

از اون شب به بعد، تقریبا هر شب همین کارو میکتم. میریم تو اتاق، با هم مرتب میکنیم و با هم میخوابیم. یه کتاب برا مریم میخونم،بعد محمد رادیوش رو که از پنکه سقفی اتاقشون آویزون کرده، روشن میکنه و در عرض چند دقیقه خوابن هردو. حامد رو همونجا شیر میدم و تاب میدم تو کریر تا بخوابه.

بچه ها آرامش بیشتری دارن و حس بهتری. در طول روز هم اگه بهشون بگم مرتب کنید اتاقو، چند تا چیز برمیدارن بالاخره. موضع گیری قبل رو در مقابل کلمه "مرتب کنید" ندارن.

دیشب هم یه طبقه کتابخونه مریم رو مرتب کردم که حامد اومد تو اتاق. به مریم گفتم بقیه‌ش برا فردا. امروز صبح از خواب که بیدار شد گفت قرار بود امروز کتابخونه رو مرتب کنیم. کارای ناهار رو انجام دادم و رفتیم کتابخونه‌ش رو مرتب کردیم. طبقه پایین خالی شد. کلی خودش و حامد بازی کردن اونجا. رفتن نشستن تو کمد، نقاشی کشیدن، و حسابی خوش گذشت بهشون.

ان شاء الله امشب یا فردا کتابخونه محمد رو مرتب میکنم و یه جورایی خونه تکونی اتاق بچه ها تموم میشه تقریبا.

مهم نیست که فروردین داره تموم میشه، مهم اینه که اعصابم رو خورد نکردم و دارم با آرامش کارهامو پیش میبرم، تقریبا.(الان همسرجان میگه این با آرامشته؟! )



تاريخ : شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ | 16:4 | نویسنده : زهراسادات

یه گروهی داریم در تلگرام که به همت وفای و..زندگی مشترک ومریم ِ روزهای ما در اون عضو شدم. چند روز پیش صحبت از مرتبی خونه و شرایط چینشی خونه برای بچه ها بود، یکی از دوستان گفت که یه سبد بزرگ داره که وقتی مهمون میخواد بیاد، همه چیز رو تو اون میریزه و در عرض ده دقیقه خونه مرتب میشه.

دیشب که عموم زنگ زدن و گفتن میخوان بیان خونمون، همسرجان خسته از باغ و رانندگی تا اهواز، خواب بود. از بچه ها هم انتظار مرتب کردن نمیشد داشته باشم. یاد حرف دوستم افتادم. به جای این که بخوام تک تک چیزای تو هال و آشپزخونه رو سر جای خودشون بذارم، سبد رو آوردم و چیزا رو ریختم توش. محمد رو فرستادم از میوه فروش نردیک خونه کمی میوه بخره، کنار سیب های تو یخچال، بذارم برا پذیرایی. رفت و اومد گفت سیب داره و خربزه. گفتم برو خربزه بخر. محمد هم بدون ذره ای شکایت رفت و خرید. بعد بهش گفتم جارو برقی رو بیار و هال رو جارو زدم. یاز هم حواسم بود قرار نیست همه زیر مبل و فرشا رو جارو بکشم. سریع جارو زدم و تمام شد. خربزه ها رو شستم و قاچ کردم. ظرفای میوه خوری رو از کمد هال آوردم بیرون. کابینتها رو دستمال کشیدم. ظرفای کثیف رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی. ماهیتابه بزرگه رو شستم و گذاشتم رو فر.

هنوز نیومده بودن و من در حد قابل قبولی برای خودم، مرتب بودم. ژله درآوردم و با کمک محمد ژله درست کردم. ژله و خربزه ها رو تو فریزر جا دادم تا ژله ها زود درست بشن و خربزه ها کمی خنک بشن.

عمو و زنعمو اومدن، پسرا همراهشون نبودن. رفتم تو اتاق و روسریمو درآوردم و موهامو مرتب کردم و با خیال راحت چند ساعتی نشستیم دور هم و خوش گذشت. یگانه، دختر برادر زنعموم، همراه عمو و زنعمو بود و حسابی با مریم بازی کردن.

شب خوبی بود.

ممنونم دوست خوب تلگرامی برای راهکار سبد و احساس مثبتی که از این کار بهم دادی، با بیان زیبات.



تاريخ : سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ | 1:1 | نویسنده : زهراسادات

نمیدونم چرا امروز روز خوبی بود؟!

از صبحش خوب بود و خوب موند تا آخر شب.

ناهار دوشنبه گوشت چرخ کرده ست و از دیروز تصمیم داشتم کوفته درست کنم. عکس غذاهای صفحه nini.food ترغیبم کرده بود به کوفته. صبح از خاله ها تو‌گروه واتس اپ دستور یه کوفته خواستم که مواد از قبل آماده کردنی نداشته باشه. خاله فهیمه برام دستور کوفته فانتزی رو فرستادن. تو موادش جعفری داشت. از خاله سوال قدیمیم رو پرسیدم که شما همیشه جعفری یا گشنیز رو تازه میخرید؟ مساله من اینه که سبزی رو با حجم کم نمیفروشن. خاله گفتن این ها رو جدا فریز میکنن.

جوگیر راهکار خاله و هوای خوب اهواز، بعد از چند روز خاکی بودن، شدم و با بچه ها رفتیم خرید. یه دسته جعفری، یه دسته گشنیز و دو دسته کوچک اسفناج خریدم. یه نوع فلفل قرمز جدید هم دیدم که مثل فلفل سبزای تند بود اما خیلی درشت.  پرسیدم گفت شیرینه و خریدم.

رفتم شلوار همسرجان و دامنهای خودم که زیپ هاشون خراب بود رو دادم تعمیر. یکی از لباسا رنگش خاص بود و خیاطیه زیپ رنگش نداشت، رفتم از خرازی زیپ همرنگش خریدم. و یه قیچی زرد برای مریم خریدم.

به خواست مریم رفتیم مغازه عمومحمود. اتفاقا آقای واحدی دوست قدیمی بابا و عمو اونجا بود و بعد از سالها شنیدن اسم و خاطرات شیرینش از عمو، دیدمشون. 

از مغازه عمو که بیرون اومدیم، رفتیم نوبل و بادام خریدم. رفتیم سوپری و شیر و خامه و بستنی و بادام شور خریدیم. از مامان ندا، سبزیا رو تحویل گرفتیم و برگشتیم خونه.

قبل از رفتن یه پیمونه برنج گذاشته بودم که دم بکشه برا کوفته.  گوشت رو هم صبح از فریزر درآورده بودم و یخش اب شده بود.

پیاز و بقیه مواد رو ریختم. چند شاخه جعفری شستم و خرد کردم. فلفل سیاه کوبیده تموم شده بود. فلفل سیاه اسیاب کردم و ریختم رو مواد.

برا مرحله آرد سوخاری، تکه های خشک نون تُست و نون باگت رو با آسیاب برقی پودر کردم.

گوجه و فلفل جدیدا رو حلقه کردم ته ماهیتابه گذاشتم و کوفته ها رو با روغن کم سرخ کردم و گذاشتم روشون. رب گوجه و آب رو قاطی کردم و ریختم رو کوفته ها و در ماهیتابه رو گذاشتم.

تو این فاصله حامد داشت زیر پای من چیزای کابینتو میریخت بیرون و بازی میکرد. یه شیشه کوچک سبزی خشک رو از کابینت تَهی آورد و از دستش افتاد و شکست. جارو برقی آوردم جارو کشیدم.

حواسم به آیفون بود که وقتی تصویرش روشن شد، درو برا محمد باز کنم، آخه صداش رفته و فقط تصویر داره. و به موقع دیدمش. 

مریمم برا خودش بازی میکرد و با قیچی جدیدش کاردستی برای من درست میکرد..

محمد از غذا خوشش اومد. مریم با اکراه خورد. حامد هم اول خورد، بعد نخورد.

حامد برخلاف انتظارم که چون صبح زود بیدار شده بود و به رسم دو سه روز گذشته، زود نخوابید. من اما حالم خوب بود.

حامد که خوابید، نخوابیدم، کمی مرتب کردم، نمازخوندم و سبزی ها رو با کمک مریم پاک کردم، شستم و طبق روش خاله مرضیه که تو کیسه پارچه ای میذارن و با خشک کن، آبشونو میگیرن عمل کردم، با کیسه پارچه ای قشنگی که عمه فخری بهم عیدی دادن امسال. مریم باذقیچی جدیدش جعفری ها رو از ساقه میچید و میذاشت تو آبکش سبزیهای پاک شده و باهم حدیث کسا گوش دادیم از تبلت من.

خواب حامد طولانی شد و گشنیز و اسفناج رو خرد هم کردم. 

مریم و محمد تو استخر توپ بازی میکردن، نتونستم بازی ناعادلانه شون رو تحمل کنم، نوبتیش کردم.

در حالت عادی پاک کردن، شستن، خرد کردن و بسته بندی سبزی ها برای من یه هفته زمان میبره و در طول این مدت سبزی های خراب جدا میشن و حجم سبزی های عاقبت به خیر که به فریزر میرسن دست بالا نصف حجم اولیه سبزی هاست.

حامد که بیدار شد، با ایده گرفتن غذاهای صفحه mini.food در اینستاگرام بسکوییت خرد کردم و با خامه مخلوط کردم. بچه ها خوششون اومد و دوبار براشون درست کردم. هر بار دو دونه بسکوییت ساقه طلایی از بسته ای که صبح به همین منظور خریده بودم، با یه مقدار خامه که خوب مخلوط بشن با هم.

همسرجان خسته اما زودتر از شبهای قبل اومد خونه. وقتی رسید داشتم نماز عشا میخوندم بلافاصله بعد از اذان مغرب و عشا. نماز اول وقت هم از خوبیهای امروز بود.

همسرجان بعد از شام خوابید.

مریم مقاومتی نکرد برای این که من مسواک بزنم براش.

من بی دلیل رفتم تو اتاق بچه ها تا پیش مریم بخوابم. از تخت مریم شروع کردم و یواش یواش و کاملا مسالمت آمیز همه اتاق مرتب شد، با کمک خود بچه ها.

یه نوک پرگار پیدا کردم و یادم اومد تازگی برا محمد پرگار خوبی خریده بود همسرجان و آقا محمد خیلی خونسرد عصر به من گفته بود پرگار ندارم و همین مانع نوشتن مشقاش شده بود. بهش یادآوری کردم و گفت آها، اون پرگار زیر یخچال یا ماشین ظرفشوییه. گفتم اصلا پرگار میشه بره اونجا، راهی داره به زیرشون. رفت چراغ قوه از یخچال درآورد و زیر یخچال رو نگاه کرد و با یه چوب پرگارشو بیرون آورد. و نشست به نوشتن مشقا و حل سوالای کتاب ریاضی با پرگار. 

بعد محمدِ مشق نوشته،در اتاقِ مرتب با رادیو ور رفت و چون ساعت ۱۱ شده بود، بی خیال شد و مریم و محمد خواب رفتن.

من و حامد از اتاق بیرون اومدیم و حامد جون تو هال با کریر محبوبش تاب خورد و خواب رفت.

و من نشستم به نوشتن یه مطلب طولانی از یه روز ِبه طرز عجیبی خوب و خوش.

ارتباطاتم در فضای مجازی هم خوب و شیرین بود امروز. از غذا عکس گرفتم و عکس مراحل مختلف رو ترکیب کردم و به شکل یه عکس واحد تو چند تا گروه گذاشتم.



تاريخ : یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ | 1:46 | نویسنده : زهراسادات

همیشه حس میکنم یه چیزی کمه. یه کاری رو شروع میکنم، طراحی وب، کار هنری، هرچی. بعد کم میارم با بچه ها، به خودم میگم مادری مهمترین کاره و کارو میذارم کنار. چند وقتی خوبم، باز اون حس برمیگرده و یه کار جدید شروع میکنم و....

هربار فکر میکنم کار سبک تری رو شروع کردم و این بار میتونم ادامه بدم. اما نمیشه چون یا کار برای دیگرانه و مسئولیت داره یا برای خودمه و دلبستگی میاره. در هر صورت ذهنم رو درگیر خودش میکنه و ذهنم از بچه ها منحرف میشه.

 



تاريخ : جمعه ۲۱ فروردین۱۳۹۴ | 0:16 | نویسنده : زهراسادات
روز مادر مبارک.

 

و ای کاش امروز فقط روز میلاد حضرت زهرا بود و روز مادر نبود.



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ | 19:49 | نویسنده : زهراسادات
دینداریم به مرحله ای سقوط کرده که نه از معرفت به مقام الهی، نه از شوق بهشت، حتی نه از ترس جهنم، بلکه از حیث احتمال عقلانی امور دینی رو انجام میدم.

 



تاريخ : یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ | 21:18 | نویسنده : زهراسادات
تاريخ : یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ | 11:36 | نویسنده : زهراسادات
سلام

سال نو مبارک.

امسال سال منه. سال خودم. سال مراقبت از خودم. سال پیشرفت من. سال گیر دادن به خودم برای مسئولیت پذیر بودن. سال مراقبت از مهربونی ها. سال داد نزدن. سال بهتر و با آرامش و مهربون حرف زدن. سال ...

نمیدونم دیگه سال چی....

اما از خدا میخوام کمک کنه سال من، سال خوبی باشه، سال بهبود من باشه، من واقعی، من درونی من.

پ.ن۱: چه خوب که قارچ داریم. شستن و ریختن قارچا تو زودپز انقدر حس خوبی بهم داد که بلاگفا رو باز کردم و حرفایی که از روز اول فروردین تو ذهنمه رو نوشتم.

پ.ن۲: دارم یه کار جدید رو شروع میکنم. برای موفقیتش دعا کنید. رزقاً للعباد!



تاريخ : جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ | 0:47 | نویسنده : زهراسادات
تو اتاق بودم، در همون حال بد.

صدام کرده بیا. جوری گفت که بلند شدم رفتم تو هال، گفت بیا ببین. گفتم چیه. گفت مارمولک. گفتم کجاست؟ گفت سی دی. 

هیچی دیگه نشستیم تا 1 نصفه شب خانوادگی مارمولک دیدم.

واقعا عجب فیلم بیستیه. خیلی عالیه کار آقای تبریزی و بازی پرویز پرستویی. روحانی اول فیلم که رضا مارمولک لباسشو میپوشه، درک اون رییس زندان در آخر فیلم. همه چی عالی و به جاست.

خدایا همسرجان عزیزم رو هرچی دلش میخواد بهش بده. نمیذاره حالم بد بمونه، به هر طریق ممکن و غیرممکن حالمو خوب میکنه.



تاريخ : پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ | 20:44 | نویسنده : زهراسادات
از اون وقتاییه که دلم تنهایی و سکوت میخواد و البته آنچه نشدنیه سکوت و تنهاییه....

چراغها را من خاموش میکنم رو خوندم، دوستش دارم. ممنون خانم پیرزاد



تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ | 11:14 | نویسنده : زهراسادات
بعد از سی و دو سال و چند ماه زندگی با این صدا 

و کمی کمترش زندگی با این لحن و حالت صحبت

جمعه شب متوجه شدم که بد حرف میزنم. صحبت کردنم حالت تهاجمی داره. 

جمعه که دورهم بودیم، حرفها کشیده شد به سمت خاطره گویی. من که فکر میکردم ادامه پیدا کنه و اقابزرگ از قدیما میگن، تبلت رو گذاشتم رو ضبط صدا و یادم رفت قطعش کنم. صداها ضبط شد تا وقت برگشت. شب که فایلهای تبلت رو خالی کردم، بچه ها خواب بودن و زمان داشتم. فایله رو پخش کردم. حرف زدن خودمو دوست نداشتم. عین کسی صحبت میکردم که تو بچگی از مواجهه باهاش دوری میکردم چون از همون اول انگار داشت باهات دعوا میکرد. 

چند باری که توی چت با مامان خودم صدای خودم رو شنیده بودم متوجه شده بودم با اونی که فکر میکنم فرق داره حالت صحبت کردنم اما اون شب یه جور دیگه بود.

دوست دارم فقط سکوت کنم تا وقتی که یاد بگیرم مهربون حرف بزنم.

حتی سلام گفتن اول مکالمه هام حالت تهاجمی داره. نمیدونم چرا و نمیدونم برا تغییرش چه کار باید کنم؟

اصلا نمیدونم اطرافیان و عزیزانم چطور با من ارتباط برقرار میکنن این همه سال.

آیا شما راهکاری برای تغییر حالت صحبت کردن دارید؟

پ.ن: بگذریم که مدتها در مورد خود صدام هم متعجب بودم. چرا اونچه ما از صدای خودمون میشنویم با اونچه دیگران میشنون اینقدر متفاوته؟  یکی از ارزوهای بچگیم این بود که مجری رادیو بشم، چون فکر میکردم خیلی خوش صدا هستم. ولی مدتهاست میدونم که ... 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ | 12:55 | نویسنده : زهراسادات

متوجه شدم که برنامه ای که روی کاغذ نوشتم رو به دید برنامه روزانه نگاه نمیکنم، برام برنامه یه روز رویایی. رویایی دست نیافتنی نه، عالی و دست یافتنی اما نه همیشگی.  برای همینه که روزی که حوصله ندارم یا مثلا حامد رو واکسن زدم یا هر بهانه دیگه ای موجوده، میگم ولش کن، حالا رویایی نباشه امروز، چیزی نمیشه که. شاید این یکی از دلایل پایبند نبودنم به برنامه م باشه.



تاريخ : پنجشنبه ۲۵ دی۱۳۹۳ | 11:41 | نویسنده : زهراسادات

خیلی وقت پیش یه بار با خودم به این نتیجه رسیدم که چسب نواری یا نوارچسب! مگه چه قیمتی داره که بچه ها رو از لذت استفاده ازش محروم کنم؟ این پول اسراف نمیشه، هزینه سرگرمی و خیلی وقتا خلاقیت و سازندگی بچه ست و خیلی هم خوب و بیخطر و ارزونه.

 

 

با این حال هر بار که صدای باز شدن مداوم چسب میاد، انگار یه چیزی رو یه عصبی در مخ من رژه میره و باید اون مذاکرات با خودم رو دوباره یادآوری کنم به راه رونده تا از رو عصب من بره کنار و به جاش حس لذت از فعالیت خوب بچه م، جاشو بگیره.

 



تاريخ : یکشنبه ۲۱ دی۱۳۹۳ | 0:17 | نویسنده : زهراسادات

یه کار منظم دیگه که البته قدمتش به اندازه کار منظم1 نیست، لباس شستن در روزهای یکشنبه و پنجشنبه ست. به بچه ها گفتم امروز روز لباس شستنه، لباساتونو بیارید. مخصوصا پنجشنبه ها که به محمد میگم امروز روز لباسشوییه لباسای مدرسه تو بیار که بشورم تا شنبه آماده باشن.

لذتش برام دیروز بود که مریم که عروسک میمونش کثیف شده بود و میخواست بشورمش گفت مامان فردا روز لباسشوییه؟ با همین یه جمله مریم کلی کیف کردم، کیف ِبرنامه ریزی و جاافتادنش برای بچه ها. گفتم نه مامان پسفردا روز لباسشوییه. گفت پس لطفا یادتون باشه میمونم رو هم بشورید.

مریم دختر لجبازی نیست اما علاقه اش به میمون و تمیزیش، میتونست بهانه این که همین الان بشوریدش رو ایجاد کنه. اما برنامه لباس شستن منظم مکالمه متمدنانه ای رو بینمون ترتیب داد که بسی محظوظ شدم از اون.



تاريخ : شنبه ۲۰ دی۱۳۹۳ | 23:51 | نویسنده : زهراسادات

هر هفته جمعه بچه ها رو حمام میکنیم. اول بزرگه خودش میره، کاری که قبلا باهاش مخالفت میکرد و برای انجامش کلی انرژی میگرفت، بعد من میرم توی حمام و وسطی رو میشورم در حالی که اب بازی میکنه، بعد تحویل همسر جان میدمش و کوچیکه رو تحویل میگیرم. تا کوچیکه رو بشورم، وسطی لباس به تن و موی شسوار کشیده آماده ست. کوچیکه رو که تحویل دادم، خودم میام بیرون و با کمک همسر که پوشکش رو پاش کرده، لباس تنش میکنیم و موهاشو سشوار میکشیم.

هر بار بعد از اتمام این فرآیند، به همسر جان میگم خیلی خوشحالم که یه کار رو منظم و مداوم و برنامه ریزی شده انجام میدیم.

واقعا انرژی میده بهم این موفقیت.

پ.ن1: داشتم برای سازنارنجی که نوشته "خوشمان می آید ازین که هر روزمان را با یک المان بشناسیم " و پیگیر پستهای برنامه ریزونش هستم کامنت مینوشتم که بگم من هم از این که جمعه ام یک المان دارد خوشم می آید. دیدم متن طولانی شد، به عنوان یه مطلب در وبلاگ خودم کپی کردم و ادامه دادم.

پ.ن2: تشکر از همسرجانم که بی مدد مهربانانه اش، این کار مداوم شدنی نبود.



تاريخ : دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ | 13:45 | نویسنده : زهراسادات

دیروز یه عالمه سیب زمینی و هویج و فلفل دلمه و گل کلم و ساقه پیازچه رو خلال کرده و داشتم سرخ میکردم برای ناهار. مریم اومد میخواست بخوره. اول گفتم باشه یه کم بخور. بعد که اونا رو خورد، گفت باز میخوام. خواستم بگم نه، اینا برا ناهاره. دیدم قراره اینا ناهار بخورن دیگه. ناهار هم که درست و حسابی نمیخوره مریم. حالا که میخواد بخوره چرا بهش بگم نه. این شد که هر قدر خواست خورد.

بعد هم رفتیم بیرون و یه سر رفتیم مغازه عمو محمود من. عمو گفتن همسرجانم قراره ظهر بره پیششون برای انجام کاری.

خونه که اومدیم زنگ زدم به همسرجان که بیا ناهار ببر، بعد برو پیش عمو. غذای آماده رو گذاشتم تو یخچال، اگه همسرجان اومد ببره و اگه نیومد بمونه برا شام. برای خودمون دوباره سیب زمینی و هویج و گوجه و پیازچه نگینی کردم و سرخ کردم. همسر جان اومد و ظرف ناهار خوشگلمون رو دادم بهش. خودمونم رو اونایی که سرخ کرده بودم تخم مرغ شکستیم و ناهار خوشمزه مون رو خوردیم.



تاريخ : شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ | 12:57 | نویسنده : زهراسادات

خواستیم بریم بیرون، آماده شدیم رفتیم پایین، دیدیم کالسکه تو ماشین همسرجان بوده و خونه نیست. بچه ها میخواستن برن دد و نمیشد بزنم زیرش. حامد به بغل و مریم به دنبال، رفتیم از مامان ندا، زن عرب بسیار زحمت کش و دوست داشتنی میوه فروش، کاهو و کلم و فلفل دلمه و بادمجون و پیازچه خریدیم. رفتیم از مغازه پیش مسجد، که خاطره بچگیهامه این مغازه، تل بخرم برای خودم که موهای محترم رو زیر روسری نگه داره برام. مریم یه اسباب بازی دید از این ماهیگیری ها که ماهی ها دهنشون بازه و تو یه صفحه گردون میچرخن. گیر داد که میخوام. راضیش کردم بریم خونه که دستم سبک بشه و بعد در موردش حرف میزنیم.

از خونه که بیرون اومدیم، به حساب کالسکه کفش پای حامد نکرده بودم و همش تو بغلم بود.

دم خونه که رسیدیم، حامد رو گذاشتم زمین که در رو باز کنم. بعدم بی خیال شدم و گذاشتم با جوراب بره تو حیاط.

تو حیاط با مریم در مورد پول و این که خرید یه اسباب بازی که جنسش خوب نیست و زود خراب میشه اسرافه صحبت کردیم. قبول کرد که بعد براش ماهیگیری قدیمی رو از بالا بیارم. (اسباب بازیهای زیادی بسته بندی شده، طبقه بالای کمد دیواری اتاقشون هستند که هر از گاهی با اسباب بازی های فعلی جابه جا میشن.) بعدم دوتایی مشغول بازی تو حیاط شدن. حامد زبل از سطح شیب دار پارکینگ یواش یواش رفت و اومد تا یاد گرفت ازش بالا و پایین بره. با گرفتن نرده ها از پله ها بالا و پایین میرفت. ابعاد جدیدی از بازیگوشی رو به نمایش گذاشت. 

بعد هم که داشتن خسته میشدن اومدیم بالا و بهشون چلو خورش دادم. 

خورش رو صبح تا بچه ها خواب بودن گذاشته بودم تو زودپز رو اجاق. حسابی پخته بود.

الآنم دارن تاب میخورن، هر کی تو تاب خودش و مریم داره غر میزنه که براش کتاب بخونم😃. مریم منتظره حامد بخوابه تا براش ماهیگیری قدیمی رو بیارم. کلی هم تمهید چیده که مثلا من حامد رو تاب میدم یا براش کتاب میخونم، شما برید ماهیگیری رو بیارید و من گفتم نه، وقتی حامد خوابید. داره به حامد میگه حامد میخوای بخوابی؟😇