تاريخ : پنجشنبه 25 دی1393 | 11:41 | نویسنده : زهراسادات

خیلی وقت پیش یه بار با خودم به این نتیجه رسیدم که چسب نواری یا نوارچسب! مگه چه قیمتی داره که بچه ها رو از لذت استفاده ازش محروم کنم؟ این پول اسراف نمیشه، هزینه سرگرمی و خیلی وقتا خلاقیت و سازندگی بچه ست و خیلی هم خوب و بیخطر و ارزونه.

 

 

با این حال هر بار که صدای باز شدن مداوم چسب میاد، انگار یه چیزی رو یه عصبی در مخ من رژه میره و باید اون مذاکرات با خودم رو دوباره یادآوری کنم به راه رونده تا از رو عصب من بره کنار و به جاش حس لذت از فعالیت خوب بچه م، جاشو بگیره.

 



تاريخ : یکشنبه 21 دی1393 | 0:17 | نویسنده : زهراسادات

یه کار منظم دیگه که البته قدمتش به اندازه کار منظم1 نیست، لباس شستن در روزهای یکشنبه و پنجشنبه ست. به بچه ها گفتم امروز روز لباس شستنه، لباساتونو بیارید. مخصوصا پنجشنبه ها که به محمد میگم امروز روز لباسشوییه لباسای مدرسه تو بیار که بشورم تا شنبه آماده باشن.

لذتش برام دیروز بود که مریم که عروسک میمونش کثیف شده بود و میخواست بشورمش گفت مامان فردا روز لباسشوییه؟ با همین یه جمله مریم کلی کیف کردم، کیف ِبرنامه ریزی و جاافتادنش برای بچه ها. گفتم نه مامان پسفردا روز لباسشوییه. گفت پس لطفا یادتون باشه میمونم رو هم بشورید.

مریم دختر لجبازی نیست اما علاقه اش به میمون و تمیزیش، میتونست بهانه این که همین الان بشوریدش رو ایجاد کنه. اما برنامه لباس شستن منظم مکالمه متمدنانه ای رو بینمون ترتیب داد که بسی محظوظ شدم از اون.



تاريخ : شنبه 20 دی1393 | 23:51 | نویسنده : زهراسادات

هر هفته جمعه بچه ها رو حمام میکنیم. اول بزرگه خودش میره، کاری که قبلا باهاش مخالفت میکرد و برای انجامش کلی انرژی میگرفت، بعد من میرم توی حمام و وسطی رو میشورم در حالی که اب بازی میکنه، بعد تحویل همسر جان میدمش و کوچیکه رو تحویل میگیرم. تا کوچیکه رو بشورم، وسطی لباس به تن و موی شسوار کشیده آماده ست. کوچیکه رو که تحویل دادم، خودم میام بیرون و با کمک همسر که پوشکش رو پاش کرده، لباس تنش میکنیم و موهاشو سشوار میکشیم.

هر بار بعد از اتمام این فرآیند، به همسر جان میگم خیلی خوشحالم که یه کار رو منظم و مداوم و برنامه ریزی شده انجام میدیم.

واقعا انرژی میده بهم این موفقیت.

پ.ن1: داشتم برای سازنارنجی که نوشته "خوشمان می آید ازین که هر روزمان را با یک المان بشناسیم " و پیگیر پستهای برنامه ریزونش هستم کامنت مینوشتم که بگم من هم از این که جمعه ام یک المان دارد خوشم می آید. دیدم متن طولانی شد، به عنوان یه مطلب در وبلاگ خودم کپی کردم و ادامه دادم.

پ.ن2: تشکر از همسرجانم که بی مدد مهربانانه اش، این کار مداوم شدنی نبود.



تاريخ : دوشنبه 15 دی1393 | 13:45 | نویسنده : زهراسادات

دیروز یه عالمه سیب زمینی و هویج و فلفل دلمه و گل کلم و ساقه پیازچه رو خلال کرده و داشتم سرخ میکردم برای ناهار. مریم اومد میخواست بخوره. اول گفتم باشه یه کم بخور. بعد که اونا رو خورد، گفت باز میخوام. خواستم بگم نه، اینا برا ناهاره. دیدم قراره اینا ناهار بخورن دیگه. ناهار هم که درست و حسابی نمیخوره مریم. حالا که میخواد بخوره چرا بهش بگم نه. این شد که هر قدر خواست خورد.

بعد هم رفتیم بیرون و یه سر رفتیم مغازه عمو محمود من. عمو گفتن همسرجانم قراره ظهر بره پیششون برای انجام کاری.

خونه که اومدیم زنگ زدم به همسرجان که بیا ناهار ببر، بعد برو پیش عمو. غذای آماده رو گذاشتم تو یخچال، اگه همسرجان اومد ببره و اگه نیومد بمونه برا شام. برای خودمون دوباره سیب زمینی و هویج و گوجه و پیازچه نگینی کردم و سرخ کردم. همسر جان اومد و ظرف ناهار خوشگلمون رو دادم بهش. خودمونم رو اونایی که سرخ کرده بودم تخم مرغ شکستیم و ناهار خوشمزه مون رو خوردیم.



تاريخ : شنبه 13 دی1393 | 12:57 | نویسنده : زهراسادات

خواستیم بریم بیرون، آماده شدیم رفتیم پایین، دیدیم کالسکه تو ماشین همسرجان بوده و خونه نیست. بچه ها میخواستن برن دد و نمیشد بزنم زیرش. حامد به بغل و مریم به دنبال، رفتیم از مامان ندا، زن عرب بسیار زحمت کش و دوست داشتنی میوه فروش، کاهو و کلم و فلفل دلمه و بادمجون و پیازچه خریدیم. رفتیم از مغازه پیش مسجد، که خاطره بچگیهامه این مغازه، تل بخرم برای خودم که موهای محترم رو زیر روسری نگه داره برام. مریم یه اسباب بازی دید از این ماهیگیری ها که ماهی ها دهنشون بازه و تو یه صفحه گردون میچرخن. گیر داد که میخوام. راضیش کردم بریم خونه که دستم سبک بشه و بعد در موردش حرف میزنیم.

از خونه که بیرون اومدیم، به حساب کالسکه کفش پای حامد نکرده بودم و همش تو بغلم بود.

دم خونه که رسیدیم، حامد رو گذاشتم زمین که در رو باز کنم. بعدم بی خیال شدم و گذاشتم با جوراب بره تو حیاط.

تو حیاط با مریم در مورد پول و این که خرید یه اسباب بازی که جنسش خوب نیست و زود خراب میشه اسرافه صحبت کردیم. قبول کرد که بعد براش ماهیگیری قدیمی رو از بالا بیارم. (اسباب بازیهای زیادی بسته بندی شده، طبقه بالای کمد دیواری اتاقشون هستند که هر از گاهی با اسباب بازی های فعلی جابه جا میشن.) بعدم دوتایی مشغول بازی تو حیاط شدن. حامد زبل از سطح شیب دار پارکینگ یواش یواش رفت و اومد تا یاد گرفت ازش بالا و پایین بره. با گرفتن نرده ها از پله ها بالا و پایین میرفت. ابعاد جدیدی از بازیگوشی رو به نمایش گذاشت. 

بعد هم که داشتن خسته میشدن اومدیم بالا و بهشون چلو خورش دادم. 

خورش رو صبح تا بچه ها خواب بودن گذاشته بودم تو زودپز رو اجاق. حسابی پخته بود.

الآنم دارن تاب میخورن، هر کی تو تاب خودش و مریم داره غر میزنه که براش کتاب بخونم😃. مریم منتظره حامد بخوابه تا براش ماهیگیری قدیمی رو بیارم. کلی هم تمهید چیده که مثلا من حامد رو تاب میدم یا براش کتاب میخونم، شما برید ماهیگیری رو بیارید و من گفتم نه، وقتی حامد خوابید. داره به حامد میگه حامد میخوای بخوابی؟😇

 



تاريخ : شنبه 13 دی1393 | 9:51 | نویسنده : زهراسادات
شنبه ست، بعد از یه جمعه نه چندان جالب.

گاهی حس میکنم از زندگی متاهلی خسته ام، دلم دوران نامزدی رو میخواد.

زندگی دکمه برگشت به عقب نداره؟ برای یه هفته، بعد برمیگردم به همین الان، به زندگی متاهلی بدو بدو برای نرسیدن. به هر صبح....

ولش کن نمیخوام غر بزنم اول صبح شنبه.

 

 

نمیتونم طبق برنامه پیش برم، یه چیزی در درونم با نظم میجنگه. یه چیزی مدام میگه ولش کن، خسته ای، بذار بعدا، بذار حامد بخوابه، بعد که حامد خوابید میگه تا حامد خوابه فلان کارو کن بیدار شد برو مرتب کن. 

خسته ام از این جنگ درونی نظم و ولش کن!



تاريخ : چهارشنبه 19 آذر1393 | 18:11 | نویسنده : زهراسادات

شرح مبسوطی نوشتم که رکعت اول نماز مغرب چی شد و رکعت اول نماز عشا چی شد که مجبور شدم بدون قنوت و با یه تسبیحات اربعه گفتن نماز رو تموم کنم که صفحه آبی خرابی ویندوز جلوم ظاهر شد، من هم بی خیال نوشتن شدم.

شما همچین وقتایی سماجت به خرج میدین و دوباره مینویسید یا میگید یه حکمتی بوده و بی خیال نوشتن میشید؟

حالا شاید چون غیبت بچه ها بوده، نباید مینوشتم.



تاريخ : چهارشنبه 19 آذر1393 | 17:21 | نویسنده : زهراسادات

خونه پدرشوهر بودیم. مریم میخواست بخوابه. تبلت رو میخواست که کتاب صوتی تولیدی خودمون رو گوش بده. وایفای رو خاموش کردم و بهش دادم. برای این که حامد کاری بهش نداشته باشه، گذاشتمش زیر بالش.

و این شد که یادمون رفت بیاریمش خونه.

فردا ظهر که میخواستم حامد رو بخوابونم، نمیتونستم بیکار باشم، تبلت جون هم نبود که به وایبر و واتس اپ و فیدلی بخونم. یاد کتابی افتادم که ماه ها در کشوی کنار تخت بود و نخونده بودمش. درآوردم و شروع کردم به خوندن و همون صفحات اول بودم که تصمیم گرفتم وایفای تبلت رو روشن نکنم تا تموم بشه کتاب.

بسیار کتاب جذابی بود و آگاهی دهنده و دیدگاه ایجاد کننده و روشنگرِ شنیده های قبلی از اسلام و پیامبر.

کتاب ِ «محمد، پیغمبری که از نو باید شناخت.»

پ.ن: از سمیه جان که کتاب رو به من معرفی کرد و کتاب خودش رو داد که من بخونم، بسیار سپاسگزارم.



تاريخ : یکشنبه 9 آذر1393 | 17:3 | نویسنده : زهراسادات

دیروز میخواستم برم جایی، امین که اومد دنبال محمد ببردش کلاس زبان، مریم رو هم برد با خودش. بعد از کلاس رفته بودن برام کادو خریده بودن، تو خونه یه جایی قایمش کرده بودن، بعد اومدن دنبال من.
تا رسیدیم خونه مریم میگه مامان هدیتون اونجاست. بهش گفتم مگه راز نیست؟ نباید به من بگی.
بعدم گفت هدیه تون مسکاو* برقیه!
به امین گفتم لو رفتید. گفت خب ما اصلا میخواستیم امشب بهت بدیم که بزنی به شارژ که شب تولدت استفاده کنی! آخه شارژ اولیه ش 24 ساعته.

*مسکاو یعنی مسواک در زبان مریم که ما هیچ تلاشی برای تصحیح تلفظش نمیکنیم، بس که دوست داریم این اشتباه رو.



تاريخ : سه شنبه 4 آذر1393 | 2:32 | نویسنده : زهراسادات

 

اسباب بازی ها مثل گازها هستند. هر قدر که باشند، تمام فضای اختصاص داده رو پر میکنند.

 

 

نصف اسباب بازیهای حامد رو برداشتم، اما کشو خالی نشده، همچنان پر از اسباب بازیه. حالا تا قبل از حذف اینا، همه اسباب بازیها همین جا، جا شده بودند.

 

 

 

 

 

پ.ن: کتاباش بیشترند البته، چند تاییشون رفته بودن تو وسایل مریم.



تاريخ : دوشنبه 3 آذر1393 | 14:51 | نویسنده : زهراسادات
این پست در خواب و بیداری های اول صبح امروز پرورانده شده:

چه خوب شد دیشب این شیرینیا رو خریدیم، امروز برا پذیرایی از نجمه یه چیزی داریم. 

اووووه، حالا احتمالا نجمه فکر میکنه ما همیشه شیرینی تو خونه داریم. اما واقعا که نداریم. 

عهههههه، منم در مورد خونه دایی جواد همین فکرو میکنم. فکر میکنم همیشه تخمه یا آجیل یا نخودچی دارن. پس شاید اونا هم ندارن.

همه همینجور فکر میکنیم پس. 

چند روز پیش به امین گفتم وقتی یه بار یه غذایی میبریم خونه دایی، یعنی پدرشوهر عزیزم، چند وقت بعد در مضرات زیاد خوردن اون غذا یه چیزی به من میگن. فکر میکنن ما هر روز همونو میخوریم. 

پ.ن: صبح در مورد ترتیب نوشتن پاراگرافها (بندها)ی بالا کلی فکر کردم. اما الان به همون ترتیبی که به ذهنم رسیده بود، نوشتمشون.

فقط در آخر اضافه کنم که یاد این جمله افتادم که

هیچ وقت ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودت مقایسه نکن.

 



تاريخ : شنبه 1 آذر1393 | 10:33 | نویسنده : زهراسادات
یادتونه در مورد این نوشته بودم که تحقق رویاها خوبه یا رویا موندنشون؟!

و یادتونه که نوشتم دوست دارم تو ماشین، زیر بارون، باران تویی گوش بدم؟

دیروز ظهر بیرون بودیم و بارون ریز ریز میبارید و تبلت من به سیستم ماشین وصل شد و باران تویی شنیدیم. اونقدری که فکر میکردم باحال نبود.

اما هوای خوب و شهر خلوت و تمیز و تغییر مسیر همسرجان، صرفا برای این که من دوست داشتم در حال عبور از روی پل عکس بگیرم، عالی بود.

 



تاريخ : شنبه 1 آذر1393 | 10:29 | نویسنده : زهراسادات
امروز اول آذره. شنبه ست.روز خوبیه. آذر ماه خوبیه. بالای تبلت تو نوتیفیکیشن یه خط صاف گذاشته، یعنی یک. حس خوبیه.



تاريخ : سه شنبه 27 آبان1393 | 12:49 | نویسنده : زهراسادات

از دیشب اوایل شب تا الان داره بارون میباره. اولش که نم نم بود و من و بچه ها بیرون بودیم و محظوظ شدیم. بعد هم تا صبح صدای بارون و رعد و برق می اومد. تا صبح بیدار بودم و داشتم "باران تویی" گروه چارتار رو گوش میدادم. بعد از اذان صبح خوابیدم تا وقت مدرسه رفتن محمد. بعد از رفتن محمد دوباره خوابیدم تا اذان ظهر. مریم و حامد هم وقتی بیدار شدن مدام دور و برم در رفت و آمد بودن. صدای بارون و رعد و برق هم از بیرون می اومد.

الان دلم یه جاده خلوت میخواد و یه شیشه کمی پایین و یه صدای بلند پخش ماشین و "باران تویی به خاک من بزن".

مدتها بود اینهمه یه آهنگو گوش نداده بودم، اصلا آهنگ گوش نداده بودم.

پ.ن1: باران شمایید ددی و من خاک خشک دور از وجود شما...

پ.ن2: ناهار نداریم و محمد همین الان کلید انداخت و اومد خونه. و داره گریه ش میگیره از دست بارون که عدل زنگ ورزش اینا شدید شده و ورزش نرفتن! آمار دقیق روزهایی که تعطیل بوده یا به هر دلیل ورزش نرفتن رو داره و بسیاااااار شاکیه. 4تاش سه شنبه بوده!

کلا با این پ.ن2 همه احساس بارانیم نابود شد.



تاريخ : سه شنبه 27 آبان1393 | 0:48 | نویسنده : زهراسادات
چند روز پیش فریده ن تو گروه بچه های دبیرستان عکس ناهار فرداش رو گذاشت و بعد هم دستورش رو برامون نوشت. نوشته شو کپی کردم تو نرم افزار aNote HD.

اتفاقا چند روز پیش ارده خریده بودم. نخود خیس کردم و دو روز بعد درستش کردم. شب که همسرجان اومد خونه، وقت شام پرسید این چیه؟ گفتم حمص. با اولین لقمه ای که خورد گل از گلش شکفت. گفت این دقیقا همونه که بهت گفتم تو عراق صبحانه همش میخوردم. شام خورد و هر چی ازش موند رو فردا برد دفتر برای ناهار. 

 

پ.ن: دستور حمص، کپی شده از نوشته دوستم:

 نخود رو توي زودپز بپزيد، اونقدر كه له له بشه. قبلش هم كه مي دونيد باید تو آب بخيسونيد ١٢-١٠ ساعت و آبش رو خالي كنيد. نسبت موادش دست خودتونه. ممكنه يكي بخواد ترش تر كنه، يكي مزه ارده رو دوست نداشته باشه زياد. خلاصه.. ٥-٤ دقيقه تو غذاساز خوب خوب بايد له بشه ٢ ليوان نخود پخته شده بره تو غذاساز. بعد ٤ قاشق ارده، ٢ حبه سير له شده، ٤ قاشق روغن زيتون، آبِِ يه ليمو(از اين زرد بزرگ ها)، نمك و فلفل. كمي هم از آب نخود. اگر سفت شده يه كم آب نخود رو اضافه كنيد بيشتر محصول به دست اومده بايد نه سفت باشه نه شل. مثلا خيار و كرفس و هويج خلال كنيد با يه كم حمص كنارش به عنوان اسنك مي تونيد هم به عنوان غذا استفاده كنيد هم پيش غذا هم ديپ. 



تاريخ : دوشنبه 26 آبان1393 | 10:31 | نویسنده : زهراسادات

دیروز صبح رو از شب قبل تو ذهنم بدون حضور مریم چیده بودم. مریم اما وقتی بیدار شد گفت که نمیخواد بره مهد. درگیری درونی من شروع شد. "تو به همه گفتی مریم رو اجبار نمیکنم به مهد. هر وقت خواست میره، هر وقت هم نخواست نمیره." کمی سعی کردم راضیش کنم بره، اما وقتی بگه نمیخوام برم، نمیره و من طبق اصول تربیتی و اون نهیب درونی اصرارش نکردم.

بابا رفت و ما سه تا شدیم تو خونه. اذیتی هم نکرد. مشغول بازی شد با خودش. برا خودش خونه ساخت با پشتی ها و با چادر من براش سقف گذاشت و من به خودم گفتم" همینو میخوای دیگه. که خلاق باشه. که بتونه مسایل خودشو حل کنه. ببین چه قشنگ خونه ساخته." پشتی ها رو خیلی قشنگ به هم تکیه داده بود و نگه داشته بودشون.

حامد که بیدار شد اولش خوب بود. بعد کم کم درگیری شروع شد. حامد میرفت سراغ خونه مریم و مریم دوست نداشت.

محمد که از مدرسه اومد هم میشن سه تا و مدام به کار هم کار دارن، سه تاییشون. گاهی هم سه تایی با هم بازی میکنن و خوبن.

دیگه تا شب چند بار من پر از حس عشق به بچه ها و نفرت از وضع موجود شدم خودم هم نمیدونم.

صبح که مریم گفت نمیخوام برم به امین گفتم "کار که هیچی، برنامه ریزی و تصور ذهنی هم نمیشه داشته باشم من." و شب بهش گفتم "انقدر احساساتم اینجوری اینجوری(یه موج سینوسی اما نوک نیز) میشه در طول روز که دقیقا میتونم بگم اعصابم خطخطی شده."

 



تاريخ : دوشنبه 26 آبان1393 | 10:16 | نویسنده : زهراسادات

1- همسرجان در مقابل بچه ها احساساتی تر از منه. وقتی جاییشون زخم بشه یا مریض بشن، هرچند کم و کوچیک، بیشتر از من که مادرم نگران میشه و مدام زنگ میزنه حالشون رو میپرسه، یا اصلا نمیره سر کار و میمونه پیش بچه ها.

2- سالها پیش، اون وقتا که فیس بوک فیلتر نبود و ما صفحه داشتیم، یه دوستی گفته بود مردای شما سیدا چقدر زیبا هستند، دیگه ببین خود پیامبر و اماما چقد زیبارو بودن.

3- روضه خوان داشت روضه علی اصغر میخوند. رسید به اون جا که علی رو دست بابا....   و بعد رسید به درد و غم رباب

و 1و 2و 3-----> و من فکر کردم همه از رباب میگن، امّا امان از دل ارباب ...........

 

 

 

پ.ن: سالها پیش فکر کنم تو کتابی از شهید مطهری خوندم که "فکر از دست دادن علی اکبر و بقیه بنی هاشم برا امام ساده تر از از دست دادن عزیزن برای ما بوده. اتفاقا ائمه همه چیزشون در حد کمال بوده، محبتشون هم در حد کمال بوده و قطعا داغ ها براشون سنگین تر از ما بوده."



تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 23:12 | نویسنده : زهراسادات
وقتی بابام برای نوشتن و مطالعه تا صبح بیدار میموندن، مامان هم بیدار میموندن و همراهی میکردن باهاشون.

وقتی همسرجان میخواد بیدار بمونه برای کارهاش، میگه تو بخواب که صبح بتونی بچه ها رو راهی کنی. برنامه ریزی برای خروجی بهتر خانواده.

البته نه که ما دیر رفته باشیم مدرسه وقتی بابا و مامان تا صبح بیدار بودن.

حالا برا من سوال پیش اومده که کدوم این روشها درسته؟ اصلا درست و غلط نه. کدوم چه نتیجه ای داره تو زندگی مشترک؟آیا اهمیتی داره اصلا؟

 

 

در خانواده فرض اینه که داریم برای رسیدن به یه هدف مشترک یه مسیر رو میسازیم. لازمه با هم کار کنیم؟ یا هر کس یه بخشی از مسیر رو به عهده بگیره و بسازدش؟ دومی منطقی تر به نظر میرسه، نه؟ یکی بره خاک و مصالح آماده کنه و بیاره و یکی راه رو بسازه. کار سریع تر پیش میره. تا هر دو باهم وسایل رو مهیا کنن و هردو با هم راه رو بسازن.

اما بعد از ساخته شدن راه تو هر حالت چقدر ادما با هم نزدیک شدن؟ چقدر لذت بردن و میبرن؟ 



تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 0:54 | نویسنده : زهراسادات

به بخش پیوندهای وبلاگ رفتم. همه رو باز کردم. 14 تاشون حذف شده بودن. خیلیا فیلتر شدن و خیلیا مدتهای زیادیه که ننوشتن.

البته خودم مدتها بود از گوگل ریدر استفاده میکردم برای بخش پیوندهای وبلاگ و این لیست بخش مدیریتم که فعلا هم مشاهده میشه تو وبلاگ، خیلی قدیمیه.

باید به روزش کنم و وبلاگای جدید رو اضافه کنم



تاريخ : جمعه 2 آبان1393 | 0:5 | نویسنده : زهراسادات

از یه سایت ایرانی یه قالب فارسی شده خارجی رو خریدم. دو روزه هنوز نتونستم نصبش کنم. واقعا در همه زمینه ها خدماتمون افتضاحه.

آخرین مکاتباتمون اینه که باید ومپ2.2 نصب کنید. براش ایمیل زدم ومپ من2.5 ه و با همین شرایط نسخه رایگان انگلیسی قالب رو نصب کردم و قالب شما نصب نمیشه. حالا ببینم فردا جواب میدن یا میره تا شنبه.

منم که کار کردنم با سرعت مورچه ایه که داره با عشقش تو بارون قدم میزنه.

شما با عشقتون قدم زدید؟ حالا تو بارون یا آفتابش فرقی نمیکنه.

چرا ما وقت نداشتیم برای این کارا؟ چرا همیشه از همون روز عقدمون در حال بدو بدو بودیم و هنوز هم هستیم؟

آیا اگه فردا با عشقم برم قدم بزنم، لذتی رو که الان فکر میکنم باید ببرم، میبرم؟ چقدر خوبه که رویاها و آرزوهامون واقعی بشن؟ خوبه؟ یا بهتره همون رویا باقی بمونن؟ چون بالاخره تو رویا امید این که یه روزی محقق میشن و میشه ازشون لذت برد وجود داره. اما اگه واقعی شدن و لذتی که انتظارشو داشتی، ایجاد نشد، اون وقت چی؟