|
مبارکه
۵ سال پیش، نیمه ماه رمضان، روز تولد امام حسن (علیه السلام) که از نوجوانی علاقه خاصی بهشون داشتم، بعد از سحری خوردن و نماز خوندن امین و مامانم که دو روز قبل رسیده بود اهواز، من داشتم تو اتاقمون تو خونه پدرشوهرم قدم میزدم که حس کردم این بار دیگه وقتشه. نمازمو خوندم و راهی بیمارستان شدیم، بیمارستان آریای اهواز. فقط یادمه که تا ساعت ۹ درد کشیدم تا دکترم اومد و گفت هنوز زایمان نکردی؟ و چون اصرار داشتیم که طبیعی به دنیا بیاد پسر گلمون، قرار شد دو سه ساعت دیگه هم صبر کنیم. دکتر ساعت ۱ اومد و گفت نخیر این پسر تو نمیخواد بیاد بیرون و تصمیم گرفت منو ببره اتاق عمل. به پرستار که گفت،بهش خبر دادن اتاق عمل خالی نداریم. باورم نمیشد. تا اون ساعت درد رو تحمل کرده بودم برای تولد طبیعی بچهم، اما از اون به بعد خیلی زور داشت. حدود دو ساعت منتظر اتاق عمل بودیم. ساعت ۱ رفتم اتاق عمل،روی تخت دراز کشیدم و آمپول بیهوشی و دیگه چیزی نفهمیدم. دو سه ساعت بعد توی ریکاوری به هوش اومدم. اولین سؤالی که باید میپرسیدم حال بچهم بود که جوابش خیالم رو راحت کرد. متأسفانه وقت ملاقات به هوش اومده بودم و تو اون ساعت نوزادا رو تو از بخش نوزادان خارج نمیکردن. وقتی به اتاق مثلا خصوصیم(آخه اتاقش دو نفره بود و یه خانم دیگه توش بود که تازه زایمان کرده بود) توی بخش منتقل شدم، مامان و مادرشوهر و خواهرشوهرم اومدن. اونا قبل از من پسرم رو دیده بودن. هم اونا، هم پرستارا همش میگفتن یه پسر خوشگل با موهای زرد به دنیا آوردی. وقت ملاقات که تموم شد پسرم رو آوردن پیشم.وااای یه سر بود با یه عالمه موی زرد که برق میزدن.امین اومد پیشم، پسر موطلایی هم توی بغلم بود. گفت اسمشو چی بذاریم؟ ما درمورد اسم به نتیجه نهایی نرسیده بودیم. گفت همون محمد خوبه؟ گفتم آره. و پسر موطلایی بیمارستان آریا که پرستارا خودشونو میکشتن براش اسمش شد سید محمد. در تمام مدتی که من داشتم درد میکشیدم امین تو سالن انتظار بیمارستان بود، پرستاره میگفت شوهرت چقد دوست داره. همش میگه توروخدا کاری کنید درد نکشه. اگه لازمه ببریدش اتاق عمل. بعدا هم مامان اینا از نگرانی امین تو اون ساعتا برام گفتن. نگرانیهایی که هنوزم ادامه داره و همچنان امین همه تلاشش رو میکنه که من و محمد هیچ درد و ناراحتی و رنجی نداشته باشیم، هرچند به قیمت درد و رنج خودش تموم شه. هیچ وقت هم نذاشت من بفهمم هزینه عمل چقدر شد. انقدر خابالو هستم من که این پرستاره که اومده بود برام شیوه بغل گرفتن و شیر دادن بچه رو توضیح بده خسته شد. چند بار اومد و گفت ولی من وسط حرفاش خوابم میبرد. دست خودم نبود، خیلی خسته بودم و چشمام رو به زور باز نگه میداشتم. از همون موقع توی بیمارستان مشکل شیردهی من شروع شد که تا سه ماه ادامه داشت. این بچه ما بلد نبود درست شیر بخوره! اما اون هم گذشت. فردای تولد محمد دکترم اومد و گفت باید راه بری. خیلی کار سختی بود. یه ذره راه رفتم اما اصلا نمیتونستم دردشو تحمل کنم. یه آمپول مسکن بهم زدن اما فایده نداشت. همه میگفتن از پلهها پایین برو اما من نتونستم و با آسانسور رفتم پایین. شیرینیهای نشستنش، اولین قدمها، توی حیاط خونه باباجون بازی کردنا، آینه و عینک و بابا و مامان و ... گفتنهای دلنشینش. موهای طلایی که هنوزم تو خیابون انشگتنمامون میکنه. حساسیت من سر این که تلویزیون نبینه قبل از دو سال، سر این که با محمد درست صحبت کنیم، آره نگیم و بگیم بله ؛ شبا محمد تو تخت ما نخوابه و بعد از هر بار شیر دادن بذارمش تو گهواره خودش و خیلی حساسیت های دیگه که بیشترش نتیجه داده. خدایا شکرت برای این هدیه آسمونی . کمکون کن بتونیم بهتر از اینا ازش نگهداری کنیم. چند روز پیش تو تلویزیون یه خانمی صحبت میکرد که نکته جالبی درباره اصطلاح "مبارک باشه" و "تبریک میگم" گفت: ما دو نوع آبگیر داریم: مرداب و برکه. مرداب آبگیریه که به آبهای روان راه نداره و آبش فاسد میشه ولی برکه چون به آبهای روان راه داره آبش سالم و تمیزه. ایشون میگفت مبارک و تبریک همریشه با برکه هستند. وقتی کسی خونه میخره و میگیم مبارک باشه یعنی ایشالا خونه شما به اون آب روان رحمت و برکت وصل باشه. توی خونهتون خیر باشه. خدایا وجود محمد رو برای مبارک کن. خدایا محمد ِما رو به آبهای روان رحمت و برکت و هدایت خودت متصل کن. خدایا ما و محمد رو تسلیم امر خودت کن و از نسل ما مردمانی پاک و مسلمان خلق کن و اون چیزهایی رو که باید بدانیم و عمل کنیم به ما بنمایان و بر ما نظر کن. سه شنبه 26 شهریور1387-8:3 | | لینک مستقیم ![]() |
درباره من و وبلاگم
![]() من دو تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم. یا یه نرم افزار نویسم که مامانم هستم. خودمم نمیدونم کدومش اما دوست دارم اولی باشم! ********* وبلاگ من مثل زندگی همه آدمها هم غم داره هم شادی.امیدوارم شما به شادیهاش برسید ولی اگه غمهاش رو دیدید و غمگین شدید ببخشید!مهم شادی درون آدمه که هیچ غمی نمیتونه از بینش ببره. شاد باشید! ********* ممنون که سر زدین به وبلاگم.نظراتتون خوشحالم میکنه! نوشته های پیشین تماس با من
گذشته های وبلاگ
آبان 1388
دسته بندی موضوعی
قابل تأمل
جاهایی که من هستم
محمد طلا خونه دوستای مجازی
|



