دستیار من

امروز ظهر جلسه داشتیم با آقای مهندسی که برنامه دستیار رو براشون نوشتم. خوشحالم که خودم رو وارد مسائل مالی نکردم. خوشحالم که امین همسرمه. خوشحالم که مردیه که همیشه به این که در کنار همیم و مال منه افتخار میکنم. خوشحالم که زمام امور مالی رو به دستش سپردم. خدایا شکرت.
تو جلسه هیچ قیمتی مشخص نشد و قرار شد خودشون یه پولی بریزن به حساب ما.اصلا نمیدونم چقدر برای این نرم‌افزار میریزن به حساب. اما همه راضی بودیم. هرقدر که بریزن خوشحالم، چون خود مهندس حرفایی زد که فهمیدم که فهمیدن ارزش کار من چقدره. خودشون متوجه هستند که کار اولیه که قرار بود ۲۰۰ تا ۲۵۰ هزار تومن(آبان ۸۴ که صحبتهای اولیه شد)باشه، خیلی ساده بوده. متوجه هستند و گفتند که کار خوب من باعث شده به فکر گسترش و تجاری کردن کار بیفتن.

آقای مهندس عکسایی رو که تو نمایشگاه صنعت با دوربین حرفه‌اش گرفته بود برامون آورد. این عکس از ارائه نرم‌افزار دستیار منه.

استند دستیار

امور خانه‌داری مهمتره یا امور فرهنگی؟

دیروز هیچ کدوم از اون کارا رو نکردم. دیرتر از همیشه رفتیم دنبال محمد. ساعت ۵:۳۰ بود که رسیدیم خونه. همون موقع رفتم آرایشگاه. هر چی فکر کردم دیدم زشته با این قیافه برای بار اول برم پیش مامان سپهر. خونه که رفتم امین خواب بود تقریبا.من که رسیدم بیدرا شد و گفت با سمیه هماهنگ کردم برا ساعت ۷:۳۰. میخوابم بیدارم کن. زنگ زدم به سمیه. نجمه و یکی دیگه از همسایه هامون اونجا بودن. ۴تا سیب‌زمینی گذاشتم رو گاز که بپزه. کرفسایی رو که صبح خریده بودم با خودم بردم خونه سمیه و اونجا خرد کردم. بعدم اومدم خونه. ۲ تا از سیب‌زمینی‌ها رو دادم دادم به محمد که با این وسیله قدیمیا که سیب‌زمینی پخته رو ورقه میکنه، برای خودش آماده کنه. دو تا ساندویچ براش درست کردم و خورد. خواستم خیالم از شامش راحت باشه اگه موقع رفتن یا برگشتن خوابش برد.
به محمد گفتم دسشویی برو و لباس بپوش تا من نماز میخونم و آماده میشم، گوش نکرد. دوباره همون دعوا و گریه صبح تکرار شد. خیلی عصبانی بودم، تازه فکر کن امین با جیغای من از خواب بیدار شد. خیلی بد شد اما چیزی نگفت. زنگ زدم به سمیه که ما نمیاییم. محمد لباس نمیپوشه. اونم گفت بذار الان میام اونجا. الان عصبانی هستی تو. ما با شما میخواهیم بریم. نمیشه نیایید. محمد که دید اینجوره لباس پوشید و رفتیم. سمیه و هانیه و معصومه- نجمه و سعید- امین و من و محمد با هم رفتیم تالار آفتاب.

یونا و مامان و باباش و سپهر و مامان و باباش هم اومده بودن. محمد نیومد پیش بچه ها .همش با هانیه بود. اما من کمی پیش مامان سپهر و یونا نشستیم و بیشتر آشنا شدیم. مامان سپهر که توی پست کار میکنه، یه پازل تمبر با کیک و پاستیل و آبمیوه و پوب شور رو خیلی خوشگل گذاشته بود تو یه پلاستیک بچه‌گونه و داد به بچه‌ها. من دیروز از صبح تو فکر بودم یه چیزی برای بچه‌ها بگیرم اما واقعا وقت نکردم.

برگشتیم به محمد گفتم حواست باشه دیگه که دوست نداری همون اتفاقا تکرار بشه. رسیدیم خونه چی؟ گفت لباسامو عوض میکنم. تو راه رفتن هم خیلی کوتاه و  آروم باهاش صحبت کردم . 

خونه که رسیدیم لباساشو عوض کرد و رفتیم با هم برای خواب. نشستم کنار تختش. با هم صحبت کردیم. در مورد پو و کریستوفر رابین. درمورد عددا و شمارش انگلیسی. جمع عددها ولی به انگلیسی. بهش گفتم جمع به انگلیسی میشه "پلاس". ازش میپرسیدم "تو پلاس تری"میگفت "فور". همزمان با انگشتام جمعی رو که میپرسیدم نشون میدادم. گفت مامان بشمار بیشتر از ده به انگلیسی. تا ۲۰ براش شمردم. گفت بیشتر ؟ گفتم نه. میدونی یه راه خوابیدن اینه که یچشاتو ببندی و بشماری تا بخوابی؟ چشاشو تقریبا بست و تند تند گفت"وان تو تری فور فایو...." گفتم اینجوری نه. یواش یواش. سرمو گذاشتم رو دستم لبه تختش و چشامو بستم و شمردم .به یازده که رسیدم مثلا دارم خواب میرم آرومتر گفتم. بعدم جدی جدی رفتم تو یه عالمی بین خواب و بیداری. متوجه شدم محمد پتوش رو کشید روش و خوابید.  

نمیدونم امین کی اومد و بیدارم کرد و رفتم تو اتاق خودمون. اما تا صبح هر بار که یه کم هشیار میشدم نگران ناهار فردای محمد بودم، به خودم میگفتم ناهار خودمون تو شرکت مهم نیست. اما محمد چی؟ جواب میدادم سیب‌زمینیایی که مونده با تخم‌مرغ میپزم میدم ببره. نگران شامی که برای امین کشیده بودم و نمیدونستم خورده یا نه و میدونستم که تو سینی وسط پذیراییه هنوز. اما توان بلند شدن و رسیدگی به اینا رو نداشتم.

صبح که بیدار شدم، همون سیب‌زمینیا رو با یه تخم‌مرغ پخته و ذرت کنسروی و یه کم سس مایونز تبدیل کردم به چیزی شبیه سالاد الویه. با نون معمولی ساندویچ کردم و گذاشتم تو کیف محمد!

حالا یه سؤال دیگه:

فردا روز آخر نمایشگاه دنیای کودکان تو دانشگاه شهید چمرانه. اوضاع خونه من رو که میدونید الان کاملا جنگله. با کلی ظرف و لباس نشسته. نمایشگاه فردا عصر اختتامیه‌شه و عملا فردا عصر رفتن فایده نداره. به نظرتون من امروز به خونه برسم و بی خیال نمایشگاه بشم؟ یا بی خیال خونه بشم و محمد رو ببرم نمایشگاه؟ واقعا کدومش درست تره؟ شما جای من بودید چه کار میکردید؟

منشی بیکار غرغرو!

خسته شدم. خدا کنه زودتر یه منشی خوب پیدا کنیم. از صبح دارم میگردم و میچرخم رو اینترنت. کتاب کودک رو به‌هنگام کردم. شما می‌دونید به‌هنگام معادل فارسی آپدیته؟من نمی‌دونستم.امروز وقتی پدرشوهرم برای حل جدول روزنامه ایران ازم پرسید معادل فارسی اینترنت چیه؟ تو گوگل سرچ کردم و به بعضی از معادل‌های شیرین فارسیبرخوردم، البته جایی معادلی برای اینترنت یافت نشد. چقد بعضیاشون بی‌ربط بودن این معادل‌ها. مثلا برای وبلاگ نوشته بود دست‌نوشته. آخه وبلاگ و دست‌نوشته چه ربطی به هم دارند؟؟

داشتم می‌گفتم کتاب کودک رو که رفتم تو معادل‌های باربط و بی‌ربط فرهنگستان ادب پارسی.

آره؛ کتاب کودک رو چند تا مطلب براش آماده کردم. یه سری هم تو ورد تایپ کردم که امروز بذارم،اما امروز حال ویرایش و تکمیل اون متن و به‌هنگامکردن کتاب کودک رو نداشتم. امروز یه جریانی که چند روز پیش اتفاق افتاده بود رو تو وبلاگ محمد گذاشتم. خواستم دو تا از عکسای تابستونشو هم بذارم که مطلبم با عکس باشه، افتادم تو خط پیدا کردن نرم‌افزار آنلاین و بعدشم ویندوزی برای افکت گذاری رو تصاویر. از اینایی که تو وبلاگ بعضی بچه‌ها هست و چند تا عکس میرن و میان و اینا. هرچی گشتم یه چیز درست و حسابی پیدا نکردم و بی خیال شده، یه عکس معمولی تو xs.to بالا گذاری(معادل آپلود همینه دیگه) کردم و لینک دادم تو وبلاگش.

از این آهنگ و ترانه‌هایی که رو کامپیوترامون داریم خسته شدم. تو ماشین، تو خونه، تو دفتر همش همینا رو گوش میدیم. قشنگن و دلنواز اما دیگه خسته شدم. آهنگای جدید هم که همش دوبس دوبسه یا دوسِت ندارم،برو بمیر و این اراجیف. فکر کن باید بگم استاد شجریان یا یکی از شاگرداش اختصاصی یه چند تایی آهنگ برای ما بخونن.

صبحا محمد کلی فیلم درمیاره. هر روز با دعوای امین و جیغ و داد من و گریه محمد از خونه بیرون میریم. دیشب شام نخورد که. ما سر سفره بودیم هر چی گفتم بیا بخور؛ نیومد. من هم ولش کردم. شاممون که تموم شد سفره رو جمع کردم.گفت من نخوردم، گفتم میخواستی بیای سر سفره. وقت شام تموم شده. محمد هم ول کرد و اصراری نکرد. کمی بعد به زور بردمش تو اتاقش و گفتم باید بخوابی. اول که بردمش رو تختش گریه کرد. من ولش کردم و اومدم بیرون. گریه‌ش که تموم شد اومد گفت گرسنمه. گفتم برو از یخچال نون بردار. رفت یه نون برداشت و خورد. بعدم خوابید.

نمی‌دونم غذا چی درست کنم؟ به نظرم غذاها محدود و تکراری شدن. اصلا با آشپزی حال نمی‌کنم دیگه. برنجام همش شفته میشه.وای ولی دیشب خیلی جالب شد. محمد دو روز بود می‌گفت خورشت سبزی. چون خودم سرما خورده‌ام و محمد هم یه کم سرفه می‌کنه، بهش می‌گفتم نه. دیشب از درموندگی گفتم میرم با چشم بسته انگشت میذارم رو لیست غذایی که تو آشپرخونه به دیوار زدم و هیچ وقتم به دردم نخورده. هرچی شد همونو میپزم. باور کردنی نبود دقیقا دست گذاشتم رو خورشت سبزی. بی‌خیال سرماخوردکی و سرفه شدم و گوشت و سبزی از فریزر درآوردم. پیاز رو سرخ کردم و گوشت رو ریختم تو زودپز . دیدم گوشته یه جوریه. متوجه شدم بله گوشت چرخ کرده رو به جای گوشت تکه شده ریختم رو خورشت. کاریش نمی‌شد کرد. گوشتو تفت دادم و سبزی رو ریختم روش.  لیموعمونی رو که سوراخ کردم و انداختم تو زودپز که یادم اومد خورشت سبزی لوبیاچیتی هم می‌خواد و من لوبیاچیتی خیس کرده ندارم. رفتم سر فریزر دیدم یه کم لوبیاسفید خیس کرده دارم. همونا رو درآوردم و گذاشتم تو زودپز و درشو بستم.(نمک و ادویه یادم نرفتا). برای جلوگیری از شفته شدن مجدد برنج، خیلی زود کشیدمش، ته قابلمه برنج روغن و زردچوبه ریختم و نون گذاشتم و بعدم برنجا رو ریختم توش. خدا رو شکر دو ساعت بعد که سر زدم هم خورشت و هم چلو خوب و خوشمزه شده بودن. البته این نظر منه. ولی خب خیال راحته. چون امین که اصلا اهل ایراد از غذا گرفتن نیست. محمد هم در مورد خورشت سبزی همیشه اوکیِ اوکیه.

این روزا تا ساعت ۴:۳۰ شرکتم. امین ساعت ۴:۴۵ هرجا هست خودشو میرسونه و با هم میریم مهد دنبال محمد. ما رو خونه پیاده میکنه و میره کارگاه.وای اصلا نیمرسم به کارای خونه. من که خودم تنبل هستم.اینجوری هم که شده دیگه هیچی. امروز صبح امین صبرش تموم شد و گفت زهرا این اتاق باید مرتب بشه ها، یه هفته بیشتره اینجا اینجوره. گفتم آره راست میگی. بیچاره امین تو این مورد مثل بقیه موردا خیلی تحمل میکنه. ده روزه یه سری چیز ریختم تو اتاقمون که باید مرتب بشن. خودمم نمیدونم چه جوری مرتبشون کنم. خورده ریزای خیاطی که من هیچ وقت بهش نمیرسم. یه مشت دفتر و ورق مال خاطرات گذشته. باید یه بار سه چهار ساعت برم همه رو بریزم و مرتب کنم.

هر روز به خودم میگم امروز که رفتم خونه به محمد توجه میکنم و باهاش بازی میکنم. به خودم میگم امروز که رفتم خونه قبل از خواب خونه رو دسته گل میکنم. آخرشم هیچ کدومو نمیکنم و در حد رفع تکلیف یه شام آماده میکنم و یه ناهار برای فردا. خیلی بد شدم من

امشب قراره ساعت ۸ با چند تا بچه وبلاگی اهوازی بریم نمایش. به نظرتون من تو این فاصله ساعت ۵تا ۷:۳۰ چی کار کنم؟برای فردا ناهار بپزم؟ اتاقو مرتب کنم؟ ظرفا رو بشورم؟ لباسا رو تا کنم و بذارم تو کمد؟ به محمد توجه کنم و باهاش بازی کنم؟ یه شام حسابی واسه امشب بپزم و قبل از نمایش رفتن بخوریم؟

 

منشی شدم!

منشی شرکتمون تقریبا اخراج شده و امروز منشی نداشتیم. یکی از مهندسامون که در صورت نیومدن منشی تلفنا رو جواب میداد، برای فوق میخواد بخونه و تا ظهر بیشتر نمیاد. بعد از ظهر کسی نیست که منشی باشه. در نتیــــــــــــجه بنده الان منشی شرکتم. لپ تاپم هم که خرابه و تازه بعد از دو سه روز ویندوز روش نصب شده و مشکل فینگرپرینت ریدرش به طور سخت افزاری باقیه و قراره بره گارانتی. برا همین صرف نمیکنه روش نرم افزارامو نصب کنم. در نتیجه کاملا از یه مهندس نرم افزار به یه منشی تبدیل شدم.
شرکت وقتی امین نیست زیاد کاری نداریم و تلفن خاصی نمیشه و کسی نیست که مدام دستور بده اینو بگیر، اونو تایپ کن. به این زنگ بزن، برا اون فکس بفرست.
در نتیــجه من از صبح نشستم و دارم وبلاگ به روز میکنم. بعد از سالها چند تا مطلب تو کتاب کودک و مادرانه گذاشتم.
و از همه مهمتر به جواب یه سؤال رسیدم که در دوران کارشناس نرم افزار بودنم، گاهی ذهنم رو حسابی به خودش مشغول میکرد :
چه جوری بعضی مامانا میرسن از محل کار و اداره این همه وبلاگ بچه هاشونو آپ کنن؟

پ.ن: لطفا به وبلاگ دیرتش باد رأی بدین که تو مسابقه جهانی برترین وبلاگ DEUTSCHE WELLE  اول بشه. در حال حاضر با یه درصد اختلاف دیرتش باد از یه وبلاگ چینی جلوتره و برترین وبلاگه. همچنین همونجا به وبلاگ دنیای کوچک آقای اوف که تو بخشBlogwurst Award شرکت داده شده رNی بدین. اگه وبلاگ ایرانی دیگه ای تو لیست هست که خوبه و من نمیشناسم هم خودتون رNی بدینُ هم بگین که من رNی بدم.
راستی حتی اگه نرفتید برای رأی دادن، دیدن وبلاگ آقای اوف رو از دست ندیدا.


شبی با کالباس

دیشب بعد از مدتها با بچه های مسجد رفتیم پارک.
بچه‌های قدیمی مسجد جواد الائمه یه مراسمی داشتن به اسم"شبی با کالباس". زمانی که همه مجرد بودن این مراسمو راه انداختن. یکی کالباس و نون و چیزای دیگه رو میخریده و بعد دنگی حساب میکردن. اولین کسی که از جمع ازدواج کرد سعید بهبهانی بود، دومی هم ما بودیم. اولین باری که بعد از ازدواج ما شبی با کالباس داشتن؛امین به من گفت باید بیایی. زنگ زد به سعید که من خانممو میارم، تو هم بیار. اما اون جدی نگرفت و وقتی رفتیم من تنها خانم جمع بودم. اون شب خیلی خوش گذشت به من و بقیه هم فهمیدن که میشه خانماشون رو با خودشون بیارن تو این مراسم.
کم کم بقیه بچه ها هم ازدواج کردن یا کسایی که قبلا ازدواج کرده بودن و به خاطر مجردی بودن برنامه نمیومدن، وارد شدن.
الان یه جمع کاملا خانوادگی هستیم که هرکی حداقل یه بچه داره و کلی از دیدن هم لذت میبریم. تقریبا میشه گفت یکی دو نفری که از اون جمع هنوز مجرد هستن، دیگه نمیان!
برخلاف بقیه جمعای دوستی امین من با خانمای اینا خیلی راحتم. بلاخره بچه های مسجدن و همه خانما مذهبی. از طرفی همه هم تحصیلکرده هستن. مثلا همون آقای بهبهانی 5 سال کاندا بود برای دکترا و الانم دانشگاه اصفهان مشغول تدریسه. خلاصه جمع فوق العاده دوست داشتنیه.
دیشب بعد از حدود یه سال و خرده ای همو دیدیم دوباره. یه سال و خرده ای هم از روی سن عسل، دختر آقای محب به دست اومد که بار قبل بود ولی نبود!
اون زمانا فقط یکی دو تا از بچه ها با ماشین میومدن، اونم مال باباشون بود. اما دیشب همه ماشین داشتن به جز یکی که اونم تازگی خونه ساخته فکر کنم.
بچه‌هامون بزرگ شدن. بارداری مامانا و نوزادی بچه‌ها رو یادمونه. الان وقتی بازی کردنشون با هم رو می‌بینیم خیلی لذت می‌بریم.
خدایا به خاطر همه این پیشرفتا و اتفاقای خوب تو زندگی ممنونم ازت.

سالگرد عقدمون

امروز سالگرد عقدمونه.هر چی فکر میکنم چی بنویسم چیزی به ذهنم نمیرسه.

امین تو سفر که همش تهران بود. دوست داشتم برام از تهران یه هدیه میگرفت به مناسبت سالگرد ازدواجمون، حداقل بعد از اینکه من نصف حقوقم رو برای اون هدیه گرفتم.تازه نصف حقوقی که به خاطر اضافه کاری نمایشگاه ۵۰٪ اضافی بهم داده بود.

 اما خودم میدونم که تهران بودنش همش برای کار بوده و اصلا فرصت خرید نداشته.

بعدم تو تهران به همه گفته" این کنترل از راه دور خانممه"یعنی من اینو بهش دادم که همیشه در دسترس باشه. اونا هم نگاه کردن دیدن سیمکارت ندارهامین گفته "خب بعضی وقتا اجازه دارم آزاد باشم. " توروخدا ببینید پشت سر من چی میگه

دلم میخواست برای سالگرد عقدمون یه هدیه ازش بگیرم که اونم میدونم انقد کار داره و انقد براش مهم نیست هدیه دادن اینجوری و البته این عادیه برای مردا که توقعی ندارم.

البته بگم دیروز که تولد محمد بود  امین یه کاری کرد که من نمیدونم لطف کرد یا وظیفش بود؟؟

-------برمیگردیم به دیروز صبح، عین فیلما

امین گفت امروز خیلی کار دارم. گفتم عصر بیا که محمد رو ببری کیک انتخاب کنه. گفت نمیتونم. گفتم همین یه امروز تولد محمده. یه کم نگام کرد. خودم گفتم میدونم یه امروز تولد محمده. یه امروز سالگرد عقده. یه امروز سالگرد ازدواجه. یه امروز یه امروز...

قرار بود من صبح برم بازار و بگردم ببینم کجا لباس آویز عروسکی هست برای محمد که امین شب بخره و بیاره براش.

منتها من زنگ زدم دیدم نجمه تو بازاره بهش گفتم این چند تا آدرسی رو که من از دوستم گرفتم اگه میتونی برو ببین. نجمه زنگ زد گفت همه رو رفتم و هیچکدوم نداشتن. یکیشون که مطمئن بودیم داره گفته بود "خانم نداریم،دیگه هم نمیاریم" زنگ زدم به سمیه بره از فروشگاه کانون پرورش که نزدیک مدرسه‌شونه یه بسته عروسک انگشتی نمایشی بخره. اونم رفته بود و فروشگاه تعطیل بوده.

آخرش تصمیم گرفتم براش پتو بخرم. پسر عمه امین پتو فروشی داره و خیلی هم خوش سلیقه‌ست. به زنش اس ام اس زدم که آقاعلی کی میره مغازه؟ جواب داد ساعت ۴ مغازه‌ست.

کیک رو هم قرار بود، از بازار که برگشتم، برم مدرسه سمیه و با سمیه که ماشین دستشه بریم بخریم.که اصولا بازار نرفتم و حس بیرون رفتنم هم نیومد که برم مدرسه.

راستش امین شب قبل گفته بود نیروگاه کلاس آموزشی داره، من فکر کرده بودم تا شب گیره و سعی کرده بودم خودم برنامه رو ردیف کنم. اما صبح فهمیدم کلاسش تا ساعت ۱ ظهره.برای همین توقع داشتم امین خودش بیاد و بریم کیک بخریم.

ظهر زنگ زدم کی میای؟ گفت من دارم میرم کارخونه(همون که نزدیک خونه خودمونه!) قرار شد ساعت ۴ بیاد که با هم بریم . ساعت ۴ زنگ زدم گفت من نمیتونم.مگه این که تا ۴:۳۰ صبر کنی. گفتم باشه. ۴:۳۰ زنگ زدم موبایلش نمیگرفت. اون کنترل از راه دور رو هم جواب نمیداد. زنداییم ساعت ۴:۴۵ رسید. امین ساعت۴:۵۰ زنگ زده و میگه دم در باش. بعد فهمیدم هنوز کارخونه‌ست و تازه میخواد کامپیوترشو خاموش کنه و راه بیفته. گفتم من نمیتونم .مهمونم اومده. خودت برو و از آقا علی پتو بگیر و تو راه کیک و شمع بخر و بیا. ناراحت شد اما گفت باشه.بعدم خدایی رفت و یه پتوی خوشگل خرید(البته از اونجا زنگ زد و طرحشو باهام اوکی کرد)و یه کیک خوشگل و خوشمزه خرید و آورد خونه. بلافاصله رفت یه جایی برای معامله یه خونه برای کارگاه که اگه ایشالا جور بشه یه کم از کاراش کم میشه و صد البته کارای دیگه جایگزین میشه.ساعت ۷:۳۰ زنگ زد که من چه کنم؟ الان بیام خونه و بعد برم کارخونه یا اول برم کارخونه؟ گفتم بابات اینا دارن میان اینجا اما تو اول برو کارخونه و بعد بیا.

دیگه باباش اینا اومدن و مهمونای جشن تولد رفتن و حدود ۹ بود که امین رسید خونه.

این که امین رو مجبور کردم بیاد و بره هدیه تولد و کیک بخره و دوباره برگرده سر کارش کار بدی بوده؟ خودش هم گفت "دیگه کار من اینجوریه." خب منم میدونم کارش برنامه ریزی نداره و همینجوریه. منم عادت کردم اما یه وقتایی هم اون باید سختیای اینجوری رو به خاطر کار زیادش تحمل کنه. درست میگم؟

--------برگردیم به امروز

خلاصه که امروز من جرأت ندارم دلم هدیه بخواد یا اینکه زود بیاد خونه یا اینکه یه اس ام اس بزنه"عزیزم خوشحالم که ۹ سال پیش یه همچین روزی به هم متعهد شدیم." فکر دریافت این اس ام اس خنده داره برام.

-------------------۹ سال پیش

شنبه روز نیمه شعبان و تعطیل بود.ما مهمون شهرستانی داشتیم، در واقع خانواده داماد و خود عروس خانوم اهواز بودن و جشن عقد قم بود.برای همین جشن رو پنجشنبه گرفتیم که مهمونا جمعه یا شنبه برگردن و به کارشون برسن.
 امین دوشنبه قبلش با قطار ِ ساعت ۶ عصر رفت قم.من ۶تا ۸ کلاس ریاضی ۱ داشتم با فخارزاده. با خاله زهرا و خاله مرضیه بلیت داشتم برای قطار ساعت ۸ شب. منم بچه مثبت ترم اولی. سر کلاس رفتم و اولش از استاد اجازه گرفتم که زودتر برم. خاله اینا با شوهر خاله مرضیه با ماشین اومد دنبالم، نذاشته بودن ماشینو بیارن داخل دانشگاه. یادم نیست چی شد دقیقا اما موبایل که نداشتیم اون موقع با یه فیلمی از دانشگاه اومدم بیرون و پیداشون کردم و رفتیم راه‌آهن. قم که رسیدیم امین قبل از ما اونجا بود.
عجب روزایی بود. با هم و البته با تعدادی بزرگتر رفتیم قنادی محمد و کیک و شیرینی سفارش دادیم. سفره عقد خودشون درست کردن و از اهواز آوردن. خرید آینه شمعدون و حلقه  چیزای لازم دیگه رو تو همون یه هفته که تو شهریور از اهواز اومده بودن برای خواستگاری انجام داده بودیم.

شاید یه وقت دیگه مفصل بنویسم.الان بعضی حرف و رفتارا یادم میاد و یه کم عصبی میشم که دلم نمیخواد بنویسم.خودم نمیدونم الان خوشحالم یا ناراحت. نمیخوام با یادآوری اتفاقات بد،؛کفه ناراحتی احساسمو سنگینتر کنم! 

------------بیام به همین الان

خوب شد چیزی به ذهنم نمیرسید برای نوشتن،اگه میرسید چقد مینوشتم!

---------یه توضیح در مورد جشن دیروز

من زیاد حس و حال برگزاری جشن برای محمد رو نداشتم. اما دلم هم نیومد بدون جشن بگذره. برای همین دیورز تولد که رفته بودم دنبال کارای اینترنت خونه بادکنک و یه چیزی برای پذیرایی گرفتم.

ساعت ۱۱:۳۰ اینا رو در ادامه نوشتم: خونه که رسیدم رفتم پیش سمیه و بهش گفتم فردا دعوتید تولد. اونم به نجمه گفته بود. میخواستم جشنمون برای بچه ها باشه. به همین دلیل برای جشن مادرشوهرم رو دعوت نکردم. هم خودشون از سر و صدای بچه ها خسته میشدن هم پدرشوهرم تنها میشدن. به زهرا گفتم برای عصر که از دانشگاه اومد خونه ما.

میخواستم به جز خودمون یعنی ما و عمه و زنعموی محمد و بچه ها مهمان یه ذره دورتری هم داشته باشیم که از حالت معمول و همیشگی دور هم بودنمون خارج بشیم و حرفای همیشگی زده نشده. برای همین زنگ زدم به زنداییم که دختر عمه منه و دختر خاله سمیه و زن پسر دایی نجمه میشه. پسرداییم، یوسف، همسن محمد و هانیه ست و حسام کوچولو هم شیرینی جمعمون میشه. اونم لطف کرد و قبول کرد و اومد. جریان کیک و کادو رو هم که بالاتر نوشتم.

ساعت۱ ظهر تصمیم گرفتم پدرشوهر و مادرشوهرم رو برای شام دعوت کنم.شکر خدا دیگه برای همه این جا افتاده که اونا مهمون ما باشن اما برادر و خواهر شوهرم که همسایه هستند نباشن و البته همینجور وقتی پدرشوهرم اینا خونه اونای دیگه هستن. برنج رو خیس کردم و بادمجون و کدوها رو سرخ کردم و گوشت و پیاز و رب گوجه خورشت رو آماده کردم و گذاشتم روی گاز. بعدم خونه رو مرتب کردم. تنها کاری که صبح کرده بودم این بود که شامپو فرش زده بودم به جاهایی که قالی های پذیرایی کاکائو و سس گوجه خورده بودن.

برنامه جشن رو تو اتاق محمد برگزار کردیم. ظهر یه چیزی شد که سمیه و بچه هاش یه ساعتی خونه ما بودن. بادکنکا رو باد کردن و با هم تخت محمد و قفسه اسباب بازیاشو جابه جا کردیم .اونا که رفتن جارو کردم و بقیه کارای مرتبی خونه رو انجام دادم. برنجو گذاشتم رو گاز که متأسفانه دیر کشیدمش و نرم شد.

این که جشن رو تو اتاق محمد گرفتیم باعث شد پذیرایی مرتب بمونه و برای شام همه چی نسبتا خوب باشه. قبل از رفتن مهمونا پدرشوهرم و مادرشوهرم اومدن و برای همه بچه ها با خودشون کادو آوردن و همه رو شاد کردن. تو فاصله ای که من پیش مهمونا بودم، مادرشوهرم رفتن و ظرفای پذیرایی جشن رو شستن و آشپزخونه رو مرتب کردن و من رو شرمنده. البته همیشه همینجوره. ما هم حریفشون نمیشیم که کارا رو نکن.

امین  وقتی رسید که داییم اومده بود دنبال زنداییم. سمیه و معصومه و هانیه رفته بودن خونه. آقارضا(بابای معصومه، عموی بزرگ محمد) اومده بود و برای همه بچه ها سک سک آورده بود و رفته بود . نجمه و سعید هم رفته بودن.ابراهیم هم حسابی گرسنه بود. شام خوردیم .خورشت خوشمزه شده بود اما برنج واقعا مایه خجالت من شد،هرچند پدرشوهرم برنج نرم بیشتر دوست داره و مادرشوهرم کلی بهم گفت اشکال نداره، برنج ظهر ما از اینم بدتر بودبعد از شام مادرشوهرم ظرفا رو شستن.هر کاری کردیم من و امین که نشورن، بی فایده بود! چای و کیک تولد و لطف ابراهیم برای درست کردن لپ تاپ من که البته نتیجه ای هم نداشت.

 

---------------------------

خیلی پراکنده حرف زدم. امروز کلی به اتفاقای دوران نامزدی و عقد فکر کردم. اتفاقای خوب و بد زیادی یادم اومد. شاید یه وقتی بنویسم تو وبلاگم.

یه سفر کوتاه - ۴

شنبه امین برای دوره آموزشی باید می‌رفت تهزان. با کلی تأخیر رسیده بود به کلاس.  صبح دیر بیدار نشدا. به موقع بلند شدیم. همون بالا براش چای درست کردم و صبحانه خورد و رفت تهران. اما چون بارندگی بود اتوبوس مسیری که رو دیروز ۱.۵ ساعت رفته وبد ۲ ساعته رفت. مترو هم ۲۰ دقیقه بی برق شده بود و ایستگاه دوم پیاده کرده وبد مردم رو و امین مجبور شده بود از ترمینال جنوب تا خیابان وزرا رو به جای مترو با تاکسی بره که میگفت خیلی بیشتر طول میکشه.

بعد از ظهر هم یه جلسه دیگه داشت تهران.این از شنبه امین

اما من، وقتی امین رفت اومدم پایین دیدم مامان اینا سر سفره صبحانه اند. بعد از صبحانه زنگ زدیم و فاطمه اومد خونه بابام. من قصد خرید داشتم برای محمد.با فاطمه تصمیم گرفتیم یه جشن تولد کوچولو برا محمد بگیریم. با محمد و خاله فاطمه و مامان جون رفتیم بازار برای خرید لباس. کلی لباس برای محمد خریدیم.خاله فاطمه هم براش یه جفت دستکش خوشگل خرید. اما کفش فروشی فاضل(خ صفاییه قم) تعطیل بود و نشد صبح کفش بخریم. برگشتیم خونه و خورشت سبزی دیروز رو خوردیم.

بعد از ظهر که دایی علیرضا اومد، باهاش رفتیم خرید. محمد و من و فاطمه و علیرضا و مامان رفتیم برای خرید کفش. فاضل باز بود و یه جفت کفش چراغدار خریدیم که کادوی تولد من شد برای محمد. همون چراغاش کافی بود برای از هوش رفتن محمد!

مامان و محمد رفتن خونه و من با خواهر و برادرم رفتیم برای خرید بادکنک و کادو از طرف دایی علیرضا. دو دفعه صفاییه رو رفتیم و برگشتیم تا آخر سر دیگه دایی یه ماشین خرید که با پیچ و مهره باید می‌ساختیش.

خونه که برگشتیم بابا اومده بودن و با مامان مشغول کارا بودن. من هدیه ها رو کادو گرفتم و بادکنکا رو باد کردم.

مادربزرگ من قم هستن و خیلی بد بود که همون روز اول پیششون نرفته بودم. برای همین با بابا و فاطمه و علیرضا و محمد رفتیم پیش بی‌بی. نیم ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم قنادی گلاب برای خرید کیک تولد.یه کیکی که روش عروسک پت،شایدم مت(همون لباس قرمزه) بود گرفتیم با یه شمع ۵ .

مامان تو خونه برامون کباب فلفلی درست کرده بودن و خوراک خلال. آقا روح الله از سر کار رفته بود خونه بابا اینا.امین از تهران که رسید قم برای محمد یه سی‌دی بازی برای محمد خرید و اومد خونه. بعد از شام مراسم تولد شروع شد.

کادو ها رو باز کردیم و کیک خوردیم و دست زدیم و کلی خوش گذشت.

خاله فاطمه اینا رو رسونیدم خونشون و بنزین زدیم و رفتیم خونه و خوابیدیم.

یه سفر کوتاه -۳

شب  علیرضا بیدار بود و مشغول کتاب خوندن که ما رسیدیم. بابا اینا هم بیدار شدن و یه کم دور هم نشستیم. ما رفتیم بالا و خوابیدیم و محمد تو اتاق دایی علیرضا موند. امین صبح جمعه(۱۰/۸/۸۷) قرار بود بره تهران. چند بار قرار تهران رو اوکی و کنسل کرد تا اینکه بالاخره رفت.

مامان برای صبحانه گفته بود فاطمه اینا هم بیان و کله پاچه برامون آماده کرده بود که حسابی چسبید!

جمعه به حرف زدن با مامان و فاطمه گذشت. امین رفت تهران. بابا  برای یه همایشی دعوتش کردن و رفت همایش. آقا روح الله تدریس داشت و رفت. محمد هم با دایی علیرضا مشغول بازی کامپیوتری.مامان برای ناهار به سفارش محمد خورشت سبزی پختن و خوردیم.

بعد از ظهر بابا داشتن میرفتن حرم. منم باهاشون رفتم.

ماشالا که چقد شلوغ بود. فردای تولد حضرت معصومه بود و اصلا نمیشد بری تو رواق ضریح. برای بار دوم معلم ریاضی سوم راهنماییم،خانم مطلبی، رو دیدم که خادم حرم بود؛ عین همون روزا صداش بلند و رسا بود و مثل اون موقع که سر کلاس درس میداد با صدای بلند میگفت "خانم بفرمایید. تو مسیر توقف نکنید. ...."

کار بابا که تموم شد با هم برگشتیم خونه و قرار شد بریم رنگین کمان(پارک سرپوشیده قم)

ما بچه ها مامان و بابا رو راضی کردیم که شام همونجا، رستوران البیک بخوریم و نتیجه این شد که آقا روح الله موند خونه و ما رفتیم رنگین‌کمان. محمد نسبت به بازیهای گردون(مثل چرخ و فلک و هلیکوپتر و ...) زیاد علاقه ای نشون نداد. رفتیم سراغ بازهای ژتون و تیکتی. همه با هم بازی کردیم.

امین که از تهران رسید رفت خونه و بعد از کمی استراحت با آقا روح الله اومدن پارک.

بابا و مامان هم از اول رفتن البیک و غذا سفارش دادن. آماده شدن غذا و رسیدن امین اینا و تموم شدن بازی ما همزمان شد. غذاش عالی بود.

بعد از غذا دوباره برگشتیم بخش بازی و امین و روح الله رو هم مشارکت دادیم تو بازی.

بابا و مامانم برای محمد و فاطمه و علیرضا سه تا بادکنک خریدن. بادکنک معمولی نه ها! با یه گازی سبک تر از هوا پرشون می‌کردن، جوری که بادکنکنه می‌رفت بالا. با یه بند به دست آدما می‌بستنش که نره بالا!

وقتی برگشتیم خوردیم سریال یوسف رو دیدیم و رفتیم فاطمه اینا رو رسوندیم خونه و بعدم لالا.

یه سفر کوتاه-2

برای ناهار  همبرگر آماده خریده بودم.همبرگرا رو با کالباس و خیارشور و گوجه و کاهو و پیاز همه رو آماده و خرد شده گذاشته بودم تو ظرف. به امین گفته بودم نون ساندویچی بگیره اما تو راهش نبود. همون نونای معمولی رو برده بودم با خودم.
یه مقدار که رفتیم و از اهواز خارج شدیم امین گفت گرسنمه. خوبیه 141 اینه که به قول محمد صندوقرسی داره. رفتم عقب و ناهار رو که امین تو صندوق عقب جوری گذاشته بود که از داخل ماشین در دسترس بود درآوردم و ساندویچ گرفتم و دادم دست امین و محمد.
در همین حین بابام زنگ زد .اول پرسید به آقا امین میرسی دیگه؟ چای و میوه و اینا. گفتم بله.الانم دارم ناهار رو میدم دستشون و میخورن. بابام گفت فقط به اونا نرسیا. خودتم بخور. گفتم چشم.
محمد خیلی منتظر بود و مدام میپرسید رسیدیم؟ کی میرسیم؟
یه جا که برای استراحت ایستاده بودیم و امین تو ماشین نبود، ابراهیم زنگ زد و گفت چه خبر؟ گفتم هنوز بهش ندادم!
من از ساعت 6 همش نگام به ساعت بود که کی 12 میشه و روز 87/8/10 ، هفتمین سالروز ازدواجمون شروع میشه و من کادوی امینو بدم.
گفته بودیم شام آفتابگردان(بین بروجرد و اراک) بخوریم.اما امین گفت بهتره تو ماشین بخوریم و توقف نکنیم که زودتر برسیم. من پیش بینی شامو نکرده بودم اما همون کالباسا به درد خورد. یه ذره همبرگر مونده بود که برای محمد سانویچش کردم و خودمونم ساندویچ کالباس خوردیم. نزدیکای اراک بارون شروع شد و رانندگی سخت تر. من هم خسته بودم و شب بین راه خواب و بیدار بودم همش. خواب میرفتم، چشامو باز میکردم به ساعت نگاه میکردم و میدیدم هنوز دهم آبان نشده، باز خوابم میبرد.ساعت حدودای 11 به امین گفتم هر وقت حس کردی خوابت گرفته بگو به من.
از 11:30 بیدار بیدار بودم. محمد هم خواب بود. ساعت 12 که شد جعبه کادو رو گذاشتم جلوی امین. گفت مال منه؟ گفتم آره. گفت چی هست؟ گفتم حدس بزن! کمربند؟ کیف پول؟ ادکلن؟ آخرشم گفت نمیدونم خودت بگو. گفتم بازش کن.برش داشت. میخواست جوری بازش کنه که کادوش خراب نشه. گفتم بیخیال . از کاغد کادوش خوشم اومد زیاد گرفتم. اینو پاره کن. بازش کرد و موبایل رو از جعبه درآورد. بلافاصله گفت اینو چقد خریدی؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییی از دست این مردا.
خلاصه قیمتشو همون اول از زیر زبون من کشید. بعدم گفت اِ.سیمکارت ایرانسلمو نیاوردم. شرکت جامونده!
حسابی بیدار شد با دیدن موبایله.

اینم یه سری اطلاعات از مسیر از توی outbox موبایلم:
3:45pm شوش
5:26pm : ورود به لرستان
ساعت 6 محمد خوابش برد.
7:07pm : معمولان
8:45pm : بعد از خرم آباد،نرسیده به بروجرد
9:01pm : زاغه
11:18pm : اراک
1:05am : قم

یه سفر کوتاه - ۱

چهارشنبه صبح توی شرکت یه کاری پیش اومد که لازم بود با امین تماس بگیریم. موبایلش خاموش بود. شماره ایرانسلشو گرفتیم، اونم خاموش بود. نتیجه گرفتیم مشکل این نیست که مدرسه است و سر کلاس و همراه اولشو خاموش کرده، بلکه شارژ گوشیش تموم شده. از ۱۱۸ شماره مدرسه رو گرفتیم و زنگ زدیم و ابراهیم بعد از مقادیری جر و بحث راضیشون کرد امین رو از سر کلاس صدا کنن و بالاخره موفق شدیم باهاش صحبت کنیم.این اتفاق و موارد مشابه سابق باعث شد ابراهیم پیشنهاد بده که برای امین یه گوشی بگیریم. منم بلافاصله گفتم خوبه. بگیریم.جمعه سالگرد ازدواجمونه.

پنجشنبه داشتم چمدون رو جمع می‌کردم که ابراهیم زنگ زد و گفت زنداداش بگیرم موبایلو؟ گفتم آره. سه تا مدل نسبتا ارزون قیمت رو بهم گفت. رو اینترنت چک کردم و با ابراهیم به این نتیجه رسیدیم که 2600 کلاسیک نوکیا گزینه خوبیه. ابراهیم خرید و ساعت ۱۲ اومد خونه ما، گوشی رو به من داد و رفت. گوشی رو زدم به شارژ تا ساعت 1:30 که قرار بود امین از مدرسه راه بیفته. درش آوردم و تو جعبه گذاشتم و کادو کردم و گذاشتم تو کیف دستی خودم.

امین ساعت حدود 2 بود که اومد خونه درحالی که داشت با موبایلش صحبت میکرد، چمدون و ساک و سبد چای و بقیه چیزا رو برد پایین و تو ماشین گذاشت. ساعت ۲:۲۰ از خونه راه افتادیم به سمت قم.

نمایشگاه روز آخر

جمعه صبح با امین رفتیم نمایشگاه. ظهر من با پدرشوهرم رفتم خونشون و امین بعد از ناهار دادن به مهمونا و هتل بردنشون رفت خونه خودمون.

عصر با ابراهیم رفتم نمایشگاه و شب محمد با باباجونش اومد نمایشگاه. همه از دیدن محمد با اون موهای کوتاه تعجب کردن.

خانم محب هم صبح و عصر اومد نمایشگاه و کمک کرد. هرچی هم گفتیم بابا تو چرا اومدی؟برو خونه؛ گوش نکرد. شب امین گفت محمدو ببر بچرخون!(حضور محمد همه نظمو بهم میزد!)به خانم محب گفتم بیا بریم یه دوری بزنیم تو نمایشگاه. رفتیم سالن نمایشگاه آب و فاضلاب که اون فامیلشونو دید. عجب فامیلی هم بود ماشالا. گفت ما داریم ۱۱ میریم تهران، غرفه مون رو جمع کردیم. فقط اینا مونده. اینا چی بودن؟ ۲ تا کیف پیرکاردین اصل برای من و خانم محب و یه لیوان قاشق و زیر لیوانی دار برای محمد. بعد که برگشتیم، همه بچه ها میخواستن با خانم محب برن پیش فامیلش اما چه فایده

شب من و محمد با آقااحمد(شوهر نجمه) برگشتیم خونه. امین هم بعد از شام دادن به مهمونا رسوندشون هتل و برگشت خونه.

شنبه صبح امین و بقیه آقایون رفتن نمایشگاه برای جمع کردن وسایل. ظهر که تابلوها رو برده بودن خونه پدرشوهرم یکی از کارگرا که یه طرف تابلو رو گرفته بوده، از دستش درمیرهو میفته رو خودش. بالای لبش پاره میشه. مادرشوهر و خواهرشوهرم که دیده بودن حسابی حالشون بد شده بود. خدا رو شکر کارگره هم اتفاق زیاد بدی براش نیفتاد. ولی همون موقع برادرشوهرم پول یه گوسفندو داد به عمه اینا که صدقه بدن.

امین بعد از ظهر که آخرین مهمونشو رسوند فرودگاه رفت خونه باباش اینا که یه کم روحیه مامانشو بهتر کنه. زنگ شد گفت بیارمشون خونه؟ منم گفتم بیار.

شنبه از صبح من با سمیه مشغول نوشتن یه برنامه بودیم. روزای قیل هم که زیاد خونه نبودم، حسابی همه جا نامرتب بود. اما تا امین اینا بیان همه جا رو تمیز و مرتب کردم. پدرشوهرم اینا که اومدن، آقارضا اینا هم اومدن.

وقتی رسیدن، یه کم که گذشت زهرا شروع کرد به موج منفی/مثبت فرستادن: هوا خوبه. بریم بیرون. ساندویچ بخوریم. من عطاویچ دلم میخواد. عطاویچ. عطاویچ. عطاویچ...... موج فراگیر شد و تصمیم جدی شد و قرار شد بریم. همین موقع نجمه هم رسید. گفت بچه های من خوابن. ولی وقتی دید قضیه جدیه، گفت تو حمامن و میخواستن بعدش بخوابن.(خواهر شوهره دیگه!)خلاصه شوخی شوخی، جدی شد. ۴ تا ماشین راه افتادیم سمت زیتون. محمد و بچه های نجمه رفتن با باباجون. تو راه متوجه شدم محمد خواب رفته. اما اونجا که رسیدیم بیدار شد. امین و من و آقارضا و آقا احمد رفتیم سفارش دادیم و بچه ها رفتن رو ماشین باباجون! همین وسطا پدرشوهرم جریان یه دوستشو گفت که ۷میلیون پول گم میکنه و به یکی هم تهمت میزنه که کار توه ولیپولا پیدا نمیشن  تا اینکه وقتی ماشینو میفروشه، خریداره میاد ماشینو تمیز کنه میبینه ۷ میلیون ایران چک زیر صندلی ماشین افتاده. گواهی نامه نجمه اون روز که با ماشین سمیه اینا رفتیم سینما گم شده بود. آقارضا هم ماشینشو گشته بود اما پیدا نکرده بود. بعد از این جریان پدرشوهرم گفت برین دوباره بگردین و در کمال ناباوری گواهینامه نجمه هم پیدا شد و یه شادی دوباره تو جمعمون ایجاد شد.

ساندویچا رو گرفتیم و امین حساب کرد (هرچی بقیه گفتن دنگی حساب کنیم، امین گفت نه. من میخواستم به خاطر موفقیتای اخیر شرکت شام بدم، حالا با من! دست و دلبازیه دیگه، چه کنیم)

رفتیم پارک خوردیم  و برگشتیم خونه.خیلییییییییییییییییییی خوش گذشت.

امین میگه دیگه یاد گرفتیم روحیه مامان اینا رو خوب کنیم. خداییشم خوب بلده.مامان امین به این راحتیا راضی نمیشه بیاد خونه بچه هاش. خونه خودشو ترجیح میده. بعدم شام بیرون خوردن که خسلس براشون سخته، بس که حساب و کتاب میکنن واسه همه چی. اما امین راضیشون کرد بیان خونه ما. وقتی هم حرف بیرون رفتن شد و مامانش مخالفت صریحی نکرد و تازه یه موافقت ضمنی هم اعلام کرد، دیگه بچه هاش چسبوندن به تنور و رفتیم بیرون. واقعا خوش گذشت. جای همتون خالی.

ساندویچ عطاویچ تو خیابون کمیل توی زیتونه. به اهوازیا و اونایی که میان اهواز پیشنهاد میکنم امتحانش کنن.فقط اینم بگم که ساندویچ دو نفره ش برای دو نفر کمه! یه نفره هم وقتی ما رفتیم گفت ندارم اصلا!ساندویچ 10 نفره هم داره ولی خب ما 4 تا 4 نفره گرفتیم.

خبر خوب من

و اما خبر خوش
بگم؟
واقعا بگم؟
یادش میفتم همه سلولای جسم و روحم پر از از شادی میشن.

من دارم خاله زهرا میشم.
محمد داره پسر خاله میشه.
امین داره شوهرخاله میشه.
مامانم داره برای بار دوم مامان جون میشه.
بابام دوباره آقاجون میشه
و علیرضا دوباره دایی علیرضا میشه.
از همه مهمتر
فاطمه داره مامان میشه و روح الله بابا میشه.


الهی فدای خواهرزاده خودم بشم که هنوز زاده نشده.


ایشالا جور بشه 5شنبه این هفته میریم قم. دلم پر میکشه برای دیدن خواهرم. مامان میگه دیگه کم کم داره مشخص میشه که حامله ست. خدا رو شکر مثل خودم بوده تا الان. هیچ ویاری نداره. خواهرزاده گلم اصلا مامانشو اذیت نمیکنه.الهی خاله قربونش بشه.
به نظر شما برا فاطمه چی بگیرم و ببرم؟ دلم میخواد براش یه هدیه بگیرم.

پ.ن1: دو تا پست قبل که اتفاقات روزای دوم و سوم و بعد از نمایشگاه رو نوشتم. برای اینکه پستا طولانی نشن سه تا بخششون کردم و تو سه تا پست نوشتم. در مورد هر کدوم نظر داشتین، همونجا نظر بدین.

پ.ن2:  پیشنهاد هدیه برا مامان جدیدمون یادتون نره. ترجیح میدم فعلا برای نی نی کادو نگیرم، برای مامان نی نی یه چیزی بخرم.

نمایشگاه- روز سوم

روز دوم نمایشگاه بخش دوم کاری که شب بود، خیلی شلوغ بود. برای همین تصمیم گرفتم پنجشنبه صبح برم نمایشگاه. صبحا دو تا از بچه ها باید شرکت باشن و عملا کسی نبود که خدمات مخفی غرفه رو ارائه بده و کیفای کاتالوگو آماده کنه. پنجشنبه من با نجمه(خواهرشوهرم) رفتیم شرکت، یه سری برچسب و سی دی برداشتیم و رفتیم نمایشگاه.پنجشنبه ظهر به بعد شرکت تعطیله اما چون کار زیاد داشتیم و باید سی دی رایت میکردیم و برچسب پرینت میگرفتیم بچه ها موندن شرکت و منم رفتم شرکت. پدرشوهر جونم رفتن مهد دنبال محمد و بردنش خونه خودشون. ساعت ۴ امین اومد شرکت با یه وضع ناجوری. ظهر تو نمایشگاه پاش پیچ خورده بود اما همون موقع درد نداشته. امین هم مهموناشو برده بود ناهار و رسونده بود هتل. اونجا کم کم پاش شروع به درد گرفتن کرده. دیگه میگفت نزدیکای شرکت به زور پامو میذاشتم رو ترمز. هر جوری بود خودشو رسوند بالا. زنگ زدم خونه آقارضا(برادرشوهرم)که تو آزمایشگاه کار میکنه و مشاور پزشکی خانوادست. گفت ما داریم میاییم بیرون. خودم میام دنبالش و میبرمش بیمارستان مهر. از اونجایی که خونه هامون تو یه ساختمونه و اونا کلید ما رو دارن، دفترچه امین رو با یهسری لباس برای محمد از خونه برداشتن و سمیه و بچه ها رفتن خونه پدرشوهرم و آقارضا اومد دنبال امین.

ما هم با ماشین ما و رانندگی ابراهیم رفتیم نمایشگاه. امین کمی بعد اومد، دکتره گفته بود چیزی نیست اما بهتره گچ بگیری که زودتر خوب شه. امینم زیر بار نرفته بود و اومد نمایشگاه. هرکی میومد میگفت چی شده مهندس؟ امینم میگفت پام پیچ خورده.

باباجون محمد هم تو این فاصله برده بودش آرایشگاه و حسابی بچه رو کچل کرده بود. محمد موبلند ما شد یه boy!

یکی از  فامیلای منشیمون برای نمایشگاه از تهران اومده بود اما نمیدونست کجا هستن. مشغول کارا بودیم که تو بلندگو اسمشو گفتن که بره اطلاعات. منشیمون هم تا اسم فامیلشونو شنید و خواست بره اطلاعات ، یکی(از بچه های نرم افزار من) سفارش چای داد.یهو دیدم پدرشوهرم که تازه اومده بود نمایشگاه گفت زهرا بدو برو دنبال خانم محب دستش سوخت. دویدم رفتم دیدم  دستش سوخته و یه بطری آب برده با خودش که بریزه رو دستش. هرچی آب سرد میریختیم فایده نداشت. خیلی سوزش داشت. آقارضا و سمیه که بچه ها رو گذاشته بودن خونه پدرشوهرم و کمی قبلش اومده بودن نمایشگاه، خانم محب رو بردن دکتر. جریان این بود که لیوانای ما تمام شده بود. خواستیم آب بخوریم دیدیم لیوان نیست.به هادی گفتیم برو لیوان بخر. اونم رفته بود و لیوان برای آب خریده بود. از این یه بار مصرفای الکی که با آب جوش جمع میشن. خانممحب که عجله داشته تا آب جوش میاد آب داغو میریزه تو لیوان، لیوان تو دستش جمع میشه و میسوزه. یه وضع اسف باری بود پنجشنبه

آخرای وقت نمایشگاه، آقا رضا اینا برگشتن از دکتر و گفتن چیز خاصی نیست.فقط گفته کالامین بزنه و دستشو بذاره تو آب سرد. با پدرشوهرم و ابراهیم رفتیم خانم محب رو رسوندیم خونه.  تو راه ظرف غذای یه بار مصرف گرفتیم و آب سرد. آب ریختم تو ظرف و یواش یواش دستاشو زد تو آب. نزدیکای خونه سوزشش کمتر شده بود. باهاش رفتم در خونشون و از مامانش اینا معذرت خواهی کردم.

با پدرشوهرم برگشتیم خونه خودشون. امین هم بعد از شام دادن مهمونا و رسوندنشون به هتل رفت خونه باباش اینا. خونه خانم محب نزدیک خونه ماست. بعد از رسوندنش من رفتم خونه و لباس برداشتم که اگه شب خواستیم بمونیم خونه پدرشوهرم مشکلی نباشه. گفتم امین کمتر رانندگی کنه با اون پاش. ولی مگه راضی شد؟ نخیر. باید بریم خونه خودمون. محمد خان حاضر نشد با ما بیاد خونه و موند خونه باباجونش. من و امین برگشتیم خونه.

بعد از سوختن دست خانم محب به عمه م اینا زنگ زدیم و گفتیم یه مرغ صدقه بدن از طرف ما. مادرشوهرم هم صدقه کنار گذاشت.همه مطمئن بودیم که چشم خوردیم تو نمایشگاه.

نگین چه از خودراضی. بزرگترین و شلوغ ترین غرفه مال ما بود. همه شرکتو میشناختن و هر مهندسی میومد کلی تو غرفه ما از نظر علمی و صنعتی لذت میبرد.

نمایشگاه 2

دیروز رفتم دنبال کار پرینت رنگی جزوه معرفی شرکت که خودم درست کرده بودم. یه نمونه پرینت تستی بهم داد و قرار شد تا بعد از ظهر اشکالاتشو رفع کنه و پرینت دوم رو بده که اوکی کنم.

محمد این روزا تا بعدازظهر می‌مونه مهد و من شرکت میمونم.

ساعت کار نمایشگاه امسال دو تیکه ست. صبح 9 تا 12 و بعد از ظهر 6 تا 9. ساعت 1 بچه ها از نمایشگاه اومدن شرکت و ناهار خوردیم. امین رفت به مهمونای تهرانی ناهار داد و بعد اومد شرکت. تا ساعت 3 تو شرکت مشغول بودم با برچسب زدن رو سی دی ها و این کارای نمایشگاهی. بعد رفتم مهد دنبال محمد و با هم رفتیم خونه. سمیه می‌خواست بعد از مدت‌ها یه برنامه بنویسه. از اونجایی که برنامه‌نویسی و کار با سمیه برام خیلی خیلی لذت‌بخشه، نمازخوندم و رفتم خونشون. محمد هم که خونه عموش حسابی بهش خوش می‌گذره. یه کم با هم با VB6 برنامه نوشتیم. ساعت 6:30نماز خوندم و رفتم نمایشگاه.

آقای مهندسی که براشون نرم‌افزار نوشته بودم با امین صحبت کرده و یه بخشی از غرفه ما رو گرفته و نرم افزار رو ارائه می‌دن. کلی حال کردم وقتی دیدم برای نرم‌افزار من این کارا انجام شده. یه استند گذاشته بودن . یه کامپیوتر و دو تا لپ تاپ، نسخه نمایشگاهی که بعضی امکاناتشو محدود کرده بودم به تعداد رایت و بسته بندیِ ِخوشگل کرده بودن و با یه تعداد بروشور تبلیغاتی می‌دادن به همه. خداییش گرافیستشون کارش حرف نداره، عالیه.
خلاصه که من بعد از این همه سال ثمره برنامه‌نویسی‌م رو دیدم. خیلی لذت بخش بود.
شما دعا کنید پولشو هم بگیرم و همین قدر لذت ببرم.

ساعت8 با پدرشوهرم رفتیم برای دیدن نمونه دوم پرینت که خوب بود و قراره امروز ظهر بهمون تحویل بده. پدرشوهر خوب و مهربون  لطف کردن و ما رو رسوندن خونه. در طول مدتی که نمایشگاه بودیم هم محمد همش با باباجونش بود و به من کاری نداشت.

وقتی رسیدیم خونه، عمو رضای محمد رو دیدیم دم در . گفتن بیایید خونه ما عمه‌تون اونجان. ما هم بی تعارف رفتیم خونشون دوباره ، شام خوردیم و رفتیم خونه خودمون. امین بعد از نمایشگاه مهموناشو برد شام داد و رسوند هتل و برگشت خونه.

اون کتابچه معرفی رو من ۲۵۰۰ قیمت گرفتم . ابراهیم(برادر کوچک‌تر امین) می‌گفت من آشنا دارم. اما وقت نبود دیگه به این بگیم دست نگه داره تا ما قیمت بگیریم. ما ۵۰ تا رو باهاش اوکی کردیم. امروز صبح ابراهیم برد پیش دوستش که قیمت بگیره. چند دقیقه پیش زنگ زد. می‌دونید چی گفت؟ گفت تا اومدم نمونه رو بدم دوستم، دیدم داره مال ما رو چاپ می‌کنه. آره دیگه اینی که ما بهش دادیم به همون دوست ابراهیم می‌ده برای چاپ. گفت برای خودتون ۲۰۰۰ می‌زنم. این وسط ما  ۵۰* ۵۰۰= ۲۵۰۰۰ تومن ضرر کردیم. حالا بقیه رو می‌دیم مستقیم به دوست ابراهیم.  البته این هزینه بابت دیر عمل کردن خودمونه. اگه زودتر اقدام کرده بودیم از چند جا قیمت می‌گرفتیم، نه این که یکی رو پیدا کنیم و بهش بدیم و بگیم برا فردا می‌خواهیم.

راستی به لطف شرکت  نمایشگاه‌های بین‌المللی خوزستان اسم شرکت ما هر سال تغیر می‌کنه. دو تا تابلو زدن دو طرف غرفه ما و روش نوشتن "طراح صنعت نیکان"! نمی‌دونم واقعا بعد از این همه نامه و ارتباط و تأکید ما روی اسممون این معنیش چیه؟