امروز سالگرد عقدمونه.هر چی فکر میکنم چی بنویسم چیزی به ذهنم نمیرسه.
امین تو سفر که همش تهران بود. دوست داشتم برام از تهران یه هدیه میگرفت به مناسبت سالگرد ازدواجمون، حداقل بعد از اینکه من نصف حقوقم رو برای اون هدیه گرفتم.تازه نصف حقوقی که به خاطر اضافه کاری نمایشگاه ۵۰٪ اضافی بهم داده بود.
اما خودم میدونم که تهران بودنش همش برای کار بوده و اصلا فرصت خرید نداشته.
بعدم تو تهران به همه گفته" این کنترل از راه دور خانممه"
یعنی من اینو بهش دادم که همیشه در دسترس باشه. اونا هم نگاه کردن دیدن سیمکارت نداره
امین گفته "خب بعضی وقتا اجازه دارم آزاد باشم. " توروخدا ببینید پشت سر من چی میگه
دلم میخواست برای سالگرد عقدمون یه هدیه ازش بگیرم که اونم میدونم انقد کار داره و انقد براش مهم نیست هدیه دادن اینجوری و البته این عادیه برای مردا که توقعی ندارم.
البته بگم دیروز که تولد محمد بود امین یه کاری کرد که من نمیدونم لطف کرد یا وظیفش بود؟؟
-------برمیگردیم به دیروز صبح، عین فیلما
امین گفت امروز خیلی کار دارم. گفتم عصر بیا که محمد رو ببری کیک انتخاب کنه. گفت نمیتونم. گفتم همین یه امروز تولد محمده. یه کم نگام کرد. خودم گفتم میدونم یه امروز تولد محمده. یه امروز سالگرد عقده. یه امروز سالگرد ازدواجه. یه امروز یه امروز...
قرار بود من صبح برم بازار و بگردم ببینم کجا لباس آویز عروسکی هست برای محمد که امین شب بخره و بیاره براش.
منتها من زنگ زدم دیدم نجمه تو بازاره بهش گفتم این چند تا آدرسی رو که من از دوستم گرفتم اگه میتونی برو ببین. نجمه زنگ زد گفت همه رو رفتم و هیچکدوم نداشتن. یکیشون که مطمئن بودیم داره گفته بود "خانم نداریم،دیگه هم نمیاریم"
زنگ زدم به سمیه بره از فروشگاه کانون پرورش که نزدیک مدرسهشونه یه بسته عروسک انگشتی نمایشی بخره. اونم رفته بود و فروشگاه تعطیل بوده.
آخرش تصمیم گرفتم براش پتو بخرم. پسر عمه امین پتو فروشی داره و خیلی هم خوش سلیقهست. به زنش اس ام اس زدم که آقاعلی کی میره مغازه؟ جواب داد ساعت ۴ مغازهست.
کیک رو هم قرار بود، از بازار که برگشتم، برم مدرسه سمیه و با سمیه که ماشین دستشه بریم بخریم.که اصولا بازار نرفتم و حس بیرون رفتنم هم نیومد که برم مدرسه.
راستش امین شب قبل گفته بود نیروگاه کلاس آموزشی داره، من فکر کرده بودم تا شب گیره و سعی کرده بودم خودم برنامه رو ردیف کنم. اما صبح فهمیدم کلاسش تا ساعت ۱ ظهره.برای همین توقع داشتم امین خودش بیاد و بریم کیک بخریم.
ظهر زنگ زدم کی میای؟ گفت من دارم میرم کارخونه(همون که نزدیک خونه خودمونه!) قرار شد ساعت ۴ بیاد که با هم بریم . ساعت ۴ زنگ زدم گفت من نمیتونم.مگه این که تا ۴:۳۰ صبر کنی. گفتم باشه. ۴:۳۰ زنگ زدم موبایلش نمیگرفت. اون کنترل از راه دور رو هم جواب نمیداد
. زنداییم ساعت ۴:۴۵ رسید. امین ساعت۴:۵۰ زنگ زده و میگه دم در باش. بعد فهمیدم هنوز کارخونهست و تازه میخواد کامپیوترشو خاموش کنه و راه بیفته. گفتم من نمیتونم .مهمونم اومده. خودت برو و از آقا علی پتو بگیر و تو راه کیک و شمع بخر و بیا. ناراحت شد اما گفت باشه.بعدم خدایی رفت و یه پتوی خوشگل خرید(البته از اونجا زنگ زد و طرحشو باهام اوکی کرد)و یه کیک خوشگل و خوشمزه خرید و آورد خونه. بلافاصله رفت یه جایی برای معامله یه خونه برای کارگاه که اگه ایشالا جور بشه یه کم از کاراش کم میشه و صد البته کارای دیگه جایگزین میشه.
ساعت ۷:۳۰ زنگ زد که من چه کنم؟ الان بیام خونه و بعد برم کارخونه یا اول برم کارخونه؟ گفتم بابات اینا دارن میان اینجا اما تو اول برو کارخونه و بعد بیا.
دیگه باباش اینا اومدن و مهمونای جشن تولد رفتن و حدود ۹ بود که امین رسید خونه.
این که امین رو مجبور کردم بیاد و بره هدیه تولد و کیک بخره و دوباره برگرده سر کارش کار بدی بوده؟ خودش هم گفت "دیگه کار من اینجوریه." خب منم میدونم کارش برنامه ریزی نداره و همینجوریه. منم عادت کردم اما یه وقتایی هم اون باید سختیای اینجوری رو به خاطر کار زیادش تحمل کنه. درست میگم؟
--------برگردیم به امروز
خلاصه که امروز من جرأت ندارم دلم هدیه بخواد یا اینکه زود بیاد خونه یا اینکه یه اس ام اس بزنه"عزیزم خوشحالم که ۹ سال پیش یه همچین روزی به هم متعهد شدیم."
فکر دریافت این اس ام اس خنده داره برام.
-------------------۹ سال پیش
شنبه روز نیمه شعبان و تعطیل بود.ما مهمون شهرستانی داشتیم، در واقع خانواده داماد و خود عروس خانوم اهواز بودن و جشن عقد قم بود.برای همین جشن رو پنجشنبه گرفتیم که مهمونا جمعه یا شنبه برگردن و به کارشون برسن.
امین دوشنبه قبلش با قطار ِ ساعت ۶ عصر رفت قم.من ۶تا ۸ کلاس ریاضی ۱ داشتم با فخارزاده. با خاله زهرا و خاله مرضیه بلیت داشتم برای قطار ساعت ۸ شب. منم بچه مثبت ترم اولی. سر کلاس رفتم و اولش از استاد اجازه گرفتم که زودتر برم. خاله اینا با شوهر خاله مرضیه با ماشین اومد دنبالم، نذاشته بودن ماشینو بیارن داخل دانشگاه. یادم نیست چی شد دقیقا اما موبایل که نداشتیم اون موقع با یه فیلمی از دانشگاه اومدم بیرون و پیداشون کردم و رفتیم راهآهن. قم که رسیدیم امین قبل از ما اونجا بود.
عجب روزایی بود. با هم و البته با تعدادی بزرگتر رفتیم قنادی محمد و کیک و شیرینی سفارش دادیم. سفره عقد خودشون درست کردن و از اهواز آوردن. خرید آینه شمعدون و حلقه چیزای لازم دیگه رو تو همون یه هفته که تو شهریور از اهواز اومده بودن برای خواستگاری انجام داده بودیم.
شاید یه وقت دیگه مفصل بنویسم.الان بعضی حرف و رفتارا یادم میاد و یه کم عصبی میشم که دلم نمیخواد بنویسم.خودم نمیدونم الان خوشحالم یا ناراحت. نمیخوام با یادآوری اتفاقات بد،؛کفه ناراحتی احساسمو سنگینتر کنم!
------------بیام به همین الان
خوب شد چیزی به ذهنم نمیرسید برای نوشتن،اگه میرسید چقد مینوشتم!
---------یه توضیح در مورد جشن دیروز
من زیاد حس و حال برگزاری جشن برای محمد رو نداشتم. اما دلم هم نیومد بدون جشن بگذره. برای همین دیورز تولد که رفته بودم دنبال کارای اینترنت خونه بادکنک و یه چیزی برای پذیرایی گرفتم.
ساعت ۱۱:۳۰ اینا رو در ادامه نوشتم: خونه که رسیدم رفتم پیش سمیه و بهش گفتم فردا دعوتید تولد. اونم به نجمه گفته بود. میخواستم جشنمون برای بچه ها باشه. به همین دلیل برای جشن مادرشوهرم رو دعوت نکردم. هم خودشون از سر و صدای بچه ها خسته میشدن هم پدرشوهرم تنها میشدن. به زهرا گفتم برای عصر که از دانشگاه اومد خونه ما.
میخواستم به جز خودمون یعنی ما و عمه و زنعموی محمد و بچه ها مهمان یه ذره دورتری هم داشته باشیم که از حالت معمول و همیشگی دور هم بودنمون خارج بشیم و حرفای همیشگی زده نشده. برای همین زنگ زدم به زنداییم که دختر عمه منه و دختر خاله سمیه و زن پسر دایی نجمه میشه. پسرداییم، یوسف، همسن محمد و هانیه ست و حسام کوچولو هم شیرینی جمعمون میشه. اونم لطف کرد و قبول کرد و اومد. جریان کیک و کادو رو هم که بالاتر نوشتم.
ساعت۱ ظهر تصمیم گرفتم پدرشوهر و مادرشوهرم رو برای شام دعوت کنم.شکر خدا دیگه برای همه این جا افتاده که اونا مهمون ما باشن اما برادر و خواهر شوهرم که همسایه هستند نباشن و البته همینجور وقتی پدرشوهرم اینا خونه اونای دیگه هستن. برنج رو خیس کردم و بادمجون و کدوها رو سرخ کردم و گوشت و پیاز و رب گوجه خورشت رو آماده کردم و گذاشتم روی گاز. بعدم خونه رو مرتب کردم. تنها کاری که صبح کرده بودم این بود که شامپو فرش زده بودم به جاهایی که قالی های پذیرایی کاکائو و سس گوجه خورده بودن.
برنامه جشن رو تو اتاق محمد برگزار کردیم. ظهر یه چیزی شد که سمیه و بچه هاش یه ساعتی خونه ما بودن. بادکنکا رو باد کردن و با هم تخت محمد و قفسه اسباب بازیاشو جابه جا کردیم .اونا که رفتن جارو کردم و بقیه کارای مرتبی خونه رو انجام دادم. برنجو گذاشتم رو گاز که متأسفانه دیر کشیدمش و نرم شد.
این که جشن رو تو اتاق محمد گرفتیم باعث شد پذیرایی مرتب بمونه و برای شام همه چی نسبتا خوب باشه. قبل از رفتن مهمونا پدرشوهرم و مادرشوهرم اومدن و برای همه بچه ها با خودشون کادو آوردن و همه رو شاد کردن. تو فاصله ای که من پیش مهمونا بودم، مادرشوهرم رفتن و ظرفای پذیرایی جشن رو شستن و آشپزخونه رو مرتب کردن و من رو شرمنده. البته همیشه همینجوره. ما هم حریفشون نمیشیم که کارا رو نکن.
امین وقتی رسید که داییم اومده بود دنبال زنداییم. سمیه و معصومه و هانیه رفته بودن خونه. آقارضا(بابای معصومه، عموی بزرگ محمد) اومده بود و برای همه بچه ها سک سک آورده بود و رفته بود . نجمه و سعید هم رفته بودن.ابراهیم هم حسابی گرسنه بود. شام خوردیم .خورشت خوشمزه شده بود اما برنج واقعا مایه خجالت من شد،هرچند پدرشوهرم برنج نرم بیشتر دوست داره و مادرشوهرم کلی بهم گفت اشکال نداره، برنج ظهر ما از اینم بدتر بود
بعد از شام مادرشوهرم ظرفا رو شستن.هر کاری کردیم من و امین که نشورن، بی فایده بود! چای و کیک تولد و لطف ابراهیم برای درست کردن لپ تاپ من که البته نتیجه ای هم نداشت.
---------------------------
خیلی پراکنده حرف زدم. امروز کلی به اتفاقای دوران نامزدی و عقد فکر کردم. اتفاقای خوب و بد زیادی یادم اومد. شاید یه وقتی بنویسم تو وبلاگم.