امور خانهداری مهمتره یا امور فرهنگی؟
دیروز هیچ کدوم از اون کارا رو نکردم. دیرتر از همیشه رفتیم دنبال محمد. ساعت ۵:۳۰ بود که رسیدیم خونه. همون موقع رفتم آرایشگاه. هر چی فکر کردم دیدم زشته با این قیافه برای بار اول برم پیش مامان سپهر. خونه که رفتم امین خواب بود تقریبا.من که رسیدم بیدرا شد و گفت با سمیه هماهنگ کردم برا ساعت ۷:۳۰. میخوابم بیدارم کن. زنگ زدم به سمیه. نجمه و یکی دیگه از همسایه هامون اونجا بودن. ۴تا سیبزمینی گذاشتم رو گاز که بپزه. کرفسایی رو که صبح خریده بودم با خودم بردم خونه سمیه و اونجا خرد کردم. بعدم اومدم خونه. ۲ تا از سیبزمینیها رو دادم دادم به محمد که با این وسیله قدیمیا که سیبزمینی پخته رو ورقه میکنه، برای خودش آماده کنه. دو تا ساندویچ براش درست کردم و خورد. خواستم خیالم از شامش راحت باشه اگه موقع رفتن یا برگشتن خوابش برد.
به محمد گفتم دسشویی برو و لباس بپوش تا من نماز میخونم و آماده میشم، گوش نکرد. دوباره همون دعوا و گریه صبح تکرار شد. خیلی عصبانی بودم، تازه فکر کن امین با جیغای من از خواب بیدار شد. خیلی بد شد اما چیزی نگفت. زنگ زدم به سمیه که ما نمیاییم. محمد لباس نمیپوشه. اونم گفت بذار الان میام اونجا. الان عصبانی هستی تو. ما با شما میخواهیم بریم. نمیشه نیایید. محمد که دید اینجوره لباس پوشید و رفتیم. سمیه و هانیه و معصومه- نجمه و سعید- امین و من و محمد با هم رفتیم تالار آفتاب.
یونا و مامان و باباش و سپهر و مامان و باباش هم اومده بودن. محمد نیومد پیش بچه ها .همش با هانیه بود. اما من کمی پیش مامان سپهر و یونا نشستیم و بیشتر آشنا شدیم. مامان سپهر که توی پست کار میکنه، یه پازل تمبر با کیک و پاستیل و آبمیوه و پوب شور رو خیلی خوشگل گذاشته بود تو یه پلاستیک بچهگونه و داد به بچهها. من دیروز از صبح تو فکر بودم یه چیزی برای بچهها بگیرم اما واقعا وقت نکردم.
برگشتیم به محمد گفتم حواست باشه دیگه که دوست نداری همون اتفاقا تکرار بشه. رسیدیم خونه چی؟ گفت لباسامو عوض میکنم. تو راه رفتن هم خیلی کوتاه و آروم باهاش صحبت کردم .
خونه که رسیدیم لباساشو عوض کرد و رفتیم با هم برای خواب. نشستم کنار تختش. با هم صحبت کردیم. در مورد پو و کریستوفر رابین. درمورد عددا و شمارش انگلیسی. جمع عددها ولی به انگلیسی. بهش گفتم جمع به انگلیسی میشه "پلاس". ازش میپرسیدم "تو پلاس تری"میگفت "فور". همزمان با انگشتام جمعی رو که میپرسیدم نشون میدادم. گفت مامان بشمار بیشتر از ده به انگلیسی. تا ۲۰ براش شمردم. گفت بیشتر ؟ گفتم نه. میدونی یه راه خوابیدن اینه که یچشاتو ببندی و بشماری تا بخوابی؟ چشاشو تقریبا بست و تند تند گفت"وان تو تری فور فایو...." گفتم اینجوری نه. یواش یواش. سرمو گذاشتم رو دستم لبه تختش و چشامو بستم و شمردم .به یازده که رسیدم مثلا دارم خواب میرم آرومتر گفتم. بعدم جدی جدی رفتم تو یه عالمی بین خواب و بیداری. متوجه شدم محمد پتوش رو کشید روش و خوابید.
نمیدونم امین کی اومد و بیدارم کرد و رفتم تو اتاق خودمون. اما تا صبح هر بار که یه کم هشیار میشدم نگران ناهار فردای محمد بودم، به خودم میگفتم ناهار خودمون تو شرکت مهم نیست. اما محمد چی؟ جواب میدادم سیبزمینیایی که مونده با تخممرغ میپزم میدم ببره. نگران شامی که برای امین کشیده بودم و نمیدونستم خورده یا نه و میدونستم که تو سینی وسط پذیراییه هنوز. اما توان بلند شدن و رسیدگی به اینا رو نداشتم.
صبح که بیدار شدم، همون سیبزمینیا رو با یه تخممرغ پخته و ذرت کنسروی و یه کم سس مایونز تبدیل کردم به چیزی شبیه سالاد الویه. با نون معمولی ساندویچ کردم و گذاشتم تو کیف محمد!
حالا یه سؤال دیگه:
فردا روز آخر نمایشگاه دنیای کودکان تو دانشگاه شهید چمرانه. اوضاع خونه من رو که میدونید الان کاملا جنگله. با کلی ظرف و لباس نشسته. نمایشگاه فردا عصر اختتامیهشه و عملا فردا عصر رفتن فایده نداره. به نظرتون من امروز به خونه برسم و بی خیال نمایشگاه بشم؟ یا بی خیال خونه بشم و محمد رو ببرم نمایشگاه؟ واقعا کدومش درست تره؟ شما جای من بودید چه کار میکردید؟
من سه تا مامانم که مهندس کامپیوتر هم هستم.